پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹

مهمانی خسته


قرار نیست کسی بیاید پس به مهمانی می رویم. پس خانه چه می شود؟ پس من چه؟ به مهمانی زخم زبان ها به بهانه ی ماهی قزل آلا. به مهمانی اخم های زنی در کلبه ی پوسیده ی دلش. برف هیچ زیبا نیست وقتی شبیه خاکسترهای سیگار می شود که روی لباس هایت پخش شده اند. خاورمیانه هم مثل من هر روز آبستن یک انقلاب می شود و چقدر از انقلاب بدم می آید وقتی مردم مصر با سنگ به جان هم افتند. خسته ام. خسته تر از تمام مجری های اخبارهای شبانگاهی دنیا که از حرف های تکراریشان خسته اند. خسته از زنی که چشم هایش حرف نمی زنند. خسته از مردی که در رفتنش، در آمدنش و حتی در ماندنش دروغ می گوید. کسی نیامد و ما به مهمانی رفتیم. برای ماندن هم باید مثل رفتن انقلاب کرد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...