شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

تسلیمی


ساعت دو و نیم آن روز از مسافرت برگشته ایم و این جا ساعت جریمه را زده چهار و چهل دقیقه. آن هم در شهر مقصدمان. در تمام مسافرتمان یک بار هم ماموری گوشه ی چشمی به ما نیانداخته و اینجا نحوه تحویل برگه را زده «تسلیمی»! پدرم می گوید زشت است آدم در یک شهر کوچک که همه همدیگر را می شناسند برود شورای حل اختلاف و غرورش را به خاطر سی و خورده ای هزار تومان بگذارد زیر پا. تازه نصف روزش را تلف کند آن هم اگر در نهایت نگویند برگه تسلیمی تخفیف نمی خورد! اینجاست که آدم می فهمد که چرا ما برای مجریان قانون آن قدرها احترام قائل نیستیم. تلویزیون هر سال موقع ثبت نام مدارس می گوید که هیچ مدرسه ی دولتی ای حق دریافت وجه در روز ثبت نام را ندارد و ما در مدرسه کمک به مدرسه ی زوری می گیریم! خودمان هم مشکل داریم. توجیه کردن خیلی ساده است. ماموری که نصف روز زیر آفتاب وسط خیابان میان آن همه سر و صدا سر پا ایستاده، وسواس دندانه ی دو و سه ندارد که. برگه را هم می اندازد توی جوب. اینجا همه چیز ته اش فقط اهمیت دارد. تهش چی می می ماند مهم است. عین ته برگ! امروز می گویم عمو جان اینقدر حرص نخور. پول زیر میزی گرفتن جراح ها یک امر طبیعی ست. پول جانت را می دهی. اگر از اتاق عمل درآمدی و هزار درد و مرض دیگر پیدا کردی چه. ریسک نکن پولت را بده. برگشته و می گوید وزیر گفته نباید بگیرند. نباید! گفتم همین اتاق پر از نبایدهایی بوده که شده. مثلا آن دختر بچه ی چهار ساله که هر دو چشمش را عمل کرده اند و تمام روز گریه می کند دختر آن مرد معلولی ست که دارد به زور کفش هایش را در می آورد. مادرش هم آن جاست. به قیافه هایشان نگاه کن. آن ها می بایست اندکی هم احتمال می داده اند که بچه شان مشکل پیدا خواهد کرد. نبایستی بچه دار می شدند. زندگی ما شبیه همین قبض جریمه است. رویش نوشته اند تسلیمی اما!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...