شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹

عکس هایت را پشت نویسی کن


بدجوری به نوشتن عادت کرده ام. آنقدر که فاصله ی بین دو نوشته ام زیاد شود خیالات برم می دارد. خیالاتی که بین روزمره های پیش پا افتاده و رویاهای بزرگم در نوسانند. مثلا در خیالم با یکی که بی خود و بی جهت به من پیله کرده دست به یقه می شوم و یا کنکور ارشد قبول نشده دانشجوی دانشگاه آکسفورد می شوم و از این حرف ها.  نوشتن اما افکارم را جمع می کند. پالایششان می کند. هر چه درونم هست می ریزد روی کاغذ. تعقل پشت سر احساس گندکاری هایش را با «بک اسپیس» پاک می کند. آن چه می باید گفته می شود و آن چه نباید به چشم و گوش کسی نمی رسد! داروی عجیبی است این نوشتن. شاید بعضی وقت ها درمان خوبی هم نباشد اما در این که مسکن خوبی ست شکی نیست. مخصوصا اگر در نوشته ات سعی کنی دیگران و خودت را بنشانی رو به روی هم و در نهایت بخشی از خودت را بنشانی لای جمعیت! نوشتن اما گاهی خیلی بد است چون که مثل عکاسی نیست که هر که هر چه می خواهد بفهمد نه آن چه می باید و خیلی خوب است چون مشکل است بتوانی از گندی که احیانا افکارت به کاغذ می زنند دفاع کنی. در دوباره نویسی هایت به حقیقت نزدیک تر می شوی تا در دوباره به تصویر کشیدنش ناکام بمانی!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...