تا همین چهار پنج سال پیش درست نمی شناختمش اما همان شناخت بچگیم گویا کافی بوده. پیرمردی با لباس محلی یک دست و تیره، شالی سبز رنگ بر کمر و سیگاری دست ساز (پیچستون!) بین انگشتانش. نسبت فامیلی دوری هم داشتیم اما او تا سال ها بعد من را نشناخت. گویا از زن اولش که حالا در قید حیات نیست بچه دار نشده بود و زن دومی اختیار کرده بود و شوربختانه داستان همان شده بوده که نبایستی می شده. خبری از بچه نشده. هیچ وقت این سوال برایم پیش نیامد که چرا بچه دار نشده اند و اصلا مشکل از کدام یک از طرفین بوده چون فکر می کردم که مردی با آن طرز راه رفتن، سلام و احوال پرسی سرد و کم رمق نمی تواند یک پدر باشد. می گفتند با وجود وضعیت مناسب مالیشان زن اولش تا روزی که جان داده در خانه فرش می بافته و زن دومش هم تقریبا زندگی سختی داشته. داستان را کش نیاورم. این اواخر سرطان گرفت و مرد. قبل مرگش چند نفر از فامیل به او گفته بودند که سند اموالش را به اسم همسرش بزند و وصیت کند که بعد از مرگ او هم برسد به مدرسه ای بیمارستانی مسجدی جایی. نزد که نزد. بعدِ مرگش هم برادرها و خواهر ها ریختند سر اموالش و همه را بین خودشان تقسیم کردند و ما دلمان برای همسرش می سوخت که نصف خانه هم به او نرسیده بود و با کلی منت گذاشتند تا زمان مرگش در خانه اش بماند! تصویر جلوی مغازه اش هنوز در ذهنم هست. چند گونی توتون را می گذاشت دم در مغازه اش. شاید فکر می کرده مهمترین چیزی که آن تو هست همین توتون هاست و می نشست روی صندلی و پشت سر هم سیگار می کشید. بیچاره زنش. نمی دانم روزهایی که از کنار مغازه ی شوهرش می گذرد که امروز دیگران بین خودشان تقسیمش کرده اند چه حسی پیدا می کند یا زمانی که میراث خواران شوهرش را می بیند با خودش چه می گوید اما حتما به آن روزهایی که پای دار قالی بخشی از زندگی اش را به تار و پودها گره می زده فکر می کند به شوهری که به آینده ی او توجهی نداشته. به بچه ای که باید بخشی از این میراث به او می رسیده و به دنیا نیامده. به بچه ای که برای دنیا آمدنش به آن خانه آمده و نیامده! یعنی آن ها یک بار هم در تنهایی های شبانه شان به هم نگفته اند که زندگی تنها بچه دار شدن نیست. کار کردن و پول جمع کردن نیست. آخرش هم که این شد. همه اش را دیگران خوردند. میراث خوارانشان را که می بینم احساس می کنم دزدان بی شرفی هستند که جلوی چشم همه زندگی یک نفر را در کیسه کرده اند و بی تفاوت در روشنای روز در خیابان راه می روند!
جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹
میراث خورها
تا همین چهار پنج سال پیش درست نمی شناختمش اما همان شناخت بچگیم گویا کافی بوده. پیرمردی با لباس محلی یک دست و تیره، شالی سبز رنگ بر کمر و سیگاری دست ساز (پیچستون!) بین انگشتانش. نسبت فامیلی دوری هم داشتیم اما او تا سال ها بعد من را نشناخت. گویا از زن اولش که حالا در قید حیات نیست بچه دار نشده بود و زن دومی اختیار کرده بود و شوربختانه داستان همان شده بوده که نبایستی می شده. خبری از بچه نشده. هیچ وقت این سوال برایم پیش نیامد که چرا بچه دار نشده اند و اصلا مشکل از کدام یک از طرفین بوده چون فکر می کردم که مردی با آن طرز راه رفتن، سلام و احوال پرسی سرد و کم رمق نمی تواند یک پدر باشد. می گفتند با وجود وضعیت مناسب مالیشان زن اولش تا روزی که جان داده در خانه فرش می بافته و زن دومش هم تقریبا زندگی سختی داشته. داستان را کش نیاورم. این اواخر سرطان گرفت و مرد. قبل مرگش چند نفر از فامیل به او گفته بودند که سند اموالش را به اسم همسرش بزند و وصیت کند که بعد از مرگ او هم برسد به مدرسه ای بیمارستانی مسجدی جایی. نزد که نزد. بعدِ مرگش هم برادرها و خواهر ها ریختند سر اموالش و همه را بین خودشان تقسیم کردند و ما دلمان برای همسرش می سوخت که نصف خانه هم به او نرسیده بود و با کلی منت گذاشتند تا زمان مرگش در خانه اش بماند! تصویر جلوی مغازه اش هنوز در ذهنم هست. چند گونی توتون را می گذاشت دم در مغازه اش. شاید فکر می کرده مهمترین چیزی که آن تو هست همین توتون هاست و می نشست روی صندلی و پشت سر هم سیگار می کشید. بیچاره زنش. نمی دانم روزهایی که از کنار مغازه ی شوهرش می گذرد که امروز دیگران بین خودشان تقسیمش کرده اند چه حسی پیدا می کند یا زمانی که میراث خواران شوهرش را می بیند با خودش چه می گوید اما حتما به آن روزهایی که پای دار قالی بخشی از زندگی اش را به تار و پودها گره می زده فکر می کند به شوهری که به آینده ی او توجهی نداشته. به بچه ای که باید بخشی از این میراث به او می رسیده و به دنیا نیامده. به بچه ای که برای دنیا آمدنش به آن خانه آمده و نیامده! یعنی آن ها یک بار هم در تنهایی های شبانه شان به هم نگفته اند که زندگی تنها بچه دار شدن نیست. کار کردن و پول جمع کردن نیست. آخرش هم که این شد. همه اش را دیگران خوردند. میراث خوارانشان را که می بینم احساس می کنم دزدان بی شرفی هستند که جلوی چشم همه زندگی یک نفر را در کیسه کرده اند و بی تفاوت در روشنای روز در خیابان راه می روند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر