گفتم فعلا روی حرکت پاهایشان کار کنند. شش هایشان را پر هوا کنند و بخوابند روی آب و مدام پا بزنند. دورادور مراقبشان هستم. از این که چند ثانیه ای روی آب معلق می مانند لذت می برند و همین که پاهایشان می خورد به علف های پریشان کف رودخانه به گمان مار در جا می پرند هوا و خودشان را می رسانند طرف کم عمق تر. حواسمان به توری که انداخته ایم هست. پسر عمه دست بردار نیست. یک روزه می خواهد کرال یاد بگیرد. گفتم به نظرت ماهی گیری با تور دیواری جنایت نیست؟ می گوید که به نظرش شنای رودخانه ای یاد بگیرد بهتر است. آفتاب غروب می کند و آهسته آهسته قوس تور را دور می زنیم و هم چنان که به خرچنگی که به دام تورمان افتاده فکر می کنم به آن سرایدار مسنی فکر می کنم که تا سرش را بر می گرداند همه در مورد زنش صحبت می کنند. برای چند لحظه چقدر رابطه ی نزدیکی بین زن ها و جنایت پیدا می کنم. شب شده. ترک موتور نشسته ام و از خاکی کنار جاده به چیزهایی نگاه می کنم که همیشه آن ها را در روشنایی روز دیده ام و یا از بی تفاوتی شیشه های اتومبیل. تلفن زنگ می خورد. بازخواست می شویم که چرا در تاریکی شب با موتورسیکلت یک جاده شلوغ بین راهی را برگشته ایم. من اما هنوز فکر می کنم بعضی خطرها به لذتش می ارزد. مثل زنی که می خواهد همسر لاابالش را تا دادگاه پایانی طلاق بکشد و با چکش کوبنده ی مهریه لگامش کند. مثال خوبی نیست. خودم هم خوب می دانم. اما این روزها بیشتر از هر چیز به جوان های فامیل فکر می کنم که همه دارد کارشان به طلاق می کشد. یکی می خواهد دار و ندارش را بدهد و از شر زنش خلاص شود. یکی می خواهد مهریه اش را بگیرد و با به خاک سیاه نشاندن شوهرش غرور پایمال شده اش را باز یابد. عجب حکایت غریبی ست این زندگی مشترک که پدربزرگ بعد از هشتاد سال سن معتقد است که ازدواج کار آدم های ناگزیر است. آدم های ناگزیر جنایت کار که عرض رودخانه را از یک نقطه دو بار تور می اندازند و انگار نه انگار!
جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۹۰
آدم های ناگزیر
گفتم فعلا روی حرکت پاهایشان کار کنند. شش هایشان را پر هوا کنند و بخوابند روی آب و مدام پا بزنند. دورادور مراقبشان هستم. از این که چند ثانیه ای روی آب معلق می مانند لذت می برند و همین که پاهایشان می خورد به علف های پریشان کف رودخانه به گمان مار در جا می پرند هوا و خودشان را می رسانند طرف کم عمق تر. حواسمان به توری که انداخته ایم هست. پسر عمه دست بردار نیست. یک روزه می خواهد کرال یاد بگیرد. گفتم به نظرت ماهی گیری با تور دیواری جنایت نیست؟ می گوید که به نظرش شنای رودخانه ای یاد بگیرد بهتر است. آفتاب غروب می کند و آهسته آهسته قوس تور را دور می زنیم و هم چنان که به خرچنگی که به دام تورمان افتاده فکر می کنم به آن سرایدار مسنی فکر می کنم که تا سرش را بر می گرداند همه در مورد زنش صحبت می کنند. برای چند لحظه چقدر رابطه ی نزدیکی بین زن ها و جنایت پیدا می کنم. شب شده. ترک موتور نشسته ام و از خاکی کنار جاده به چیزهایی نگاه می کنم که همیشه آن ها را در روشنایی روز دیده ام و یا از بی تفاوتی شیشه های اتومبیل. تلفن زنگ می خورد. بازخواست می شویم که چرا در تاریکی شب با موتورسیکلت یک جاده شلوغ بین راهی را برگشته ایم. من اما هنوز فکر می کنم بعضی خطرها به لذتش می ارزد. مثل زنی که می خواهد همسر لاابالش را تا دادگاه پایانی طلاق بکشد و با چکش کوبنده ی مهریه لگامش کند. مثال خوبی نیست. خودم هم خوب می دانم. اما این روزها بیشتر از هر چیز به جوان های فامیل فکر می کنم که همه دارد کارشان به طلاق می کشد. یکی می خواهد دار و ندارش را بدهد و از شر زنش خلاص شود. یکی می خواهد مهریه اش را بگیرد و با به خاک سیاه نشاندن شوهرش غرور پایمال شده اش را باز یابد. عجب حکایت غریبی ست این زندگی مشترک که پدربزرگ بعد از هشتاد سال سن معتقد است که ازدواج کار آدم های ناگزیر است. آدم های ناگزیر جنایت کار که عرض رودخانه را از یک نقطه دو بار تور می اندازند و انگار نه انگار!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر