شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹
این زندگی تاریک
بادبادکی برایِ حَسَن
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹
بازنشستگی! – از کدام قرارِ معلوم؟
بازنشستگی
اولین های خاصِ دورانِ ما
لقمه ی بزرگِ نان و پنیر هنوز در دهنش می چرخید و دستش برای گرفتنِ لقمه ی بعدی خیز برداشته بود که سرش را به طرفم چرخاند و گفت که تا صبحانه اش را تمام می کند ماشینش را روشن کنم. دستِ چپش که انگار نمی خواست از لقمه ی بعدی دل بکند به یکباره راست شد و سویچ ها را نشانه گرفت. لحظاتی هست که حماقتِ آدم گل می کند و بدونِ آن که تصمیمی بگیرد کارِ خاصی را انجام می دهد. بعضی «نه» گفتن ها آرامِ جانِ آدمی هستند. نمی دانم چرا در آن لحظات نمی شود به خودت بقبولانی که «نمی توانم» ها و «بلد نیستم» هایی که بویِ دروغ نمی دهند کسی را نمی رنجاند و کسی را هم ناتوان نشان نمی دهد و یا اصلا اگر قرار است آدم با این چیزها کوچک شود چه بهتر که بشود. شانزده سالگی هایِ من «نمی توانم» را نمی فهمید هیچ، به هیچ حقارتی هم تن نمی داد. اولین ماشینِ سواری ای که در خاندانِ ما خریده شد همین پیکانِ سفید بود. مثلِ حالا نبود که هر خانه ای یکی دو تا ماشین تویِ حیاط و پارکینگش بچپاند و هی بنالند و بگویند که نداریم و نداریم. یادم نیست که از لحظه ای که سویچ را برداشتم تا لحظه ای که جلویِ دربِ ماشین رسیدم دقیقا به چه چیزهایی فکر می کردم اما می دانم که مشغولِ مرورِ تمامِ چیزهایی بودم که از ماشین شنیده بودم. پیکان های آن زمان سویچِ واحدی برایِ خودشان نداشتند اما از خوش شانسیم اولین سویچ، دربِ ماشین را باز کرد و سویچِ دوم هم همان سویچِ استارت بود و همین اتفاق ساده اعتمادِ به نفسم را اندکی بالا برد. حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی خوش شانس بوده ام که فرمان های پیکان هایِ قدیمی قفل نمی شدند. سویچ را که زدم ماشین از جایش پرید. ترسیده بودم اما خیلی زود یادِ خالی بندی هایِ یکی از دوستانِ دبیرستانمان افتادم که هر بار خاطره ی دزدیدنِ ماشینِ پدرش را یک جور تعریف می کرد. بعضی قسمت هایش به دردم می خورد. مثلا این که موقع استارت زدن ماشین باید خلاص باشد و تعویضِ دنده ها و چراییشان را هم برایم گفته بود و من در خیالم بارها و بارها تصویرشان کرده بودم. یادم نرود که این را هم بگویم که طبقِ عادتی که داشتم هر بار که مسافرتِ بینِ شهری ای یا اردویِ دانش آموزی ای داشتیم تمامِ عشقم نشستن بغل دستِ راننده و پنج صندلیِ عقبِ مینی بوس ها بود. بغل دستِ راننده که می نشستم این سوال هایِ تکراری را از همه شان می پرسیدم که ترمز کدام است و کلاچ کدام است و کلاچ به چه دردی می خورد و کلی سوالاتِ بی ربطِ دیگر، تا شاید با توضیحاتِ بیشتری که بدهند اشتهایِ سیری ناپذیرم برای آموزشِ رانندگی را به نوعی برطرف کرده باشم. تمامِ تجربه ی عملی من از رانندگی قبل از زدنِ این استارت فقط گرفتنِ یک ترمز بود! یادم هست یکی از راننده های مینی بوس های شهرمان وقتی که می خواست برود برگه ی لیستِ مسافرانش را بدهد پلیسِ راه ببیند موقع پیاده شدن گفت که ترمز دستی اش کار نمی کند و پایِ راستم را محکم بچسپانم به پدالِ وسطی. یادم هست که با چه فشاری پدالِ وسطی را فشار می دادم. ظرفِ آن یکی دو دقیقه ای که پدال را فشار می دادم مسئولیتِ بزرگی را رویِ دوشم احساس می کردم. وقتی که راننده برگشت و پایم را از روی ترمز برداشتم، به گمانم که کارِ بزرگی کرده باشم منتظرِ تشکر و تشویقش بودم. اما وقتی که پاسخی از طرفِ راننده دریافت نکردم فهمیدم که پا گذاشتن رویِ یک پدال آن طور که فکرش را می کردم قهرمانانه نیست. بارها شنیده ام که آدم در بعضی از لحظاتِ خاص بسیار بیشتر از آن که هست می تواند باشد. آن روز من بدونِ هیچ سابقه ی رانندگی ای ماشین را گرم کردم و حتی یکی دو متری هم دنده ی عقب را آزمایش کردم و دنده را خلاص کردم و مثلِ یک قهرمان سویچ را تحویل دادم. هر چند که این بار هم کسی فکر نمی کرد که من کارِ بزرگی انجام داده باشم. اما در آن لحظات آدم احساسِ رضایت خاصی نسبت به خودش دارد که در طولِ زندگی به ندرت تکرار می شود. امروز که به پسر خاله ی شش ساله ام سویچ را دادم که ماشین را روشن کند این خاطره برایم زنده شد. اما یک تفاوتِ بزرگ این جا هست. او تقریبا دو سه سالی هست که تقریبا همه ی ملزوماتِ رانندگی را می داند و فقط مشکل این جاست که وقتی که پایش را به پدال ها می رساند زیرِ فرمان گم می شود. بعضی اولین ها فقط برایِ نسلِ ما معنای خاصی می دهد. مثلِ پوشیدنِ اولین کت و شلوار، گره زدنِ اولین کراوات و همین گرم کردنِ اولین ماشین!
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
بد خوابی
بدترین شب هایِ من همین هایی ست که فردایش تصمیم گرفته اند به مسافرتی جایی ببرندمان. افسارِ گردنت که در دستِ دیگران باشد می دانی که باید سرِ ساعتِ مشخصی با آن ها بخوابی و سرِ ساعت مشخصی بیدار شوی. ساعتِ دوازده شب با تمامِ اهالیِ خانه و هم سفرانِ روزِ بعدمان عزمِ خواب می کنم. هی از این طرف به آن طرف می چرخم و راهی به خواب پیدا نمی کنم. از بخاری فاصله می گیرم تا بهانه ی گرمایِ بخاری را برای بدخوابیم امتحان کنم. اما باز هم خبری از خواب نیست. سرم را می گذارم زیرِ طاقِ پنجره و سعی می کنم زیرِ بادِ سردی که از زیرِ پنجره های بهاری خودش را تو کشیده است دست از افکارِ پریشان بردارم و تن به خواب بدهم. نمی شود که نمی شود. چند روزِ دیگر سالگردِ فارغ التحصیلیم می شود. برایِ کسانی که روزهایِ خوبی در دانشگاه داشته اند سالگردِ فارغ التحصیلی چیزی است مثلِ سالگرد مرگِ یکی از عزیزانشان. بد جوری سرم زیرِ پنجره چاییده. خودم را کنار می کشم و سرم را می گذارم زیرِ میز کامپیوتر و سعی می کنم به دورانِ دانشجوییم فکر نکنم. از تکنیک خوابیدن دوران مدرسه ام استفاده می کنم. همان تکنیکِ معلمِ تاریخمان که شب های امتحان توصیه اش را می کرد. یک صفحه ی سیاه را تصور می کنم با یک نقطه ی سفید و آنقدر به آن نقطه ی سفید خیره می شوم تا اصلا نقطه ی سفید و صفحه را فراموش کنم و صبح شود و بروم سرِ جلسه ی امتحان. مثل این که این تکنیک هنوز کار می کند و حالا دوباره بیدار شده ام. خودم را به آشپزخانه و یخچال می رسانم. جایِ عقربه های ساعت را از زیرِ نورِ کم رنگِ چراغِ آشپزخانه پیدا می کنم. چهار و سی و چند دقیقه ای که آن قدر مهم نیستند که فراموش می کنم. نه. نمی شود مثل این ها خوابید. این دو سه ساعت خواب، فردا پشتِ فرمان کاری دستمان ندهد خوب است. این اولین چیزیست که به ذهنِ آدم می رسد. خب تصادف یک لحظه است. این ها که این چیزها سرشان نمی شود. پیغمبرشان هم که باشی و پشتِ فرمان خطایی بکنی و جانشان به خطر بیافتد تا قیامِ قیامت نخواهندت بخشید. اما همین که مسافرتشان تمام شد و سالم و سرحال برشان می گردانی به خانه هایشان یادشان می رود که چند شبانه روز قیدِ زندگیت را زده ای و مثل یک توله سگِ اصیلِ حرف شنویِ آمریکایی دنبالشان راه افتاده ای و مثل یک کلفتِ اصلِ آفریقایی وسایلِ خریدشان را این طرف و آن طرف برده ای. درِ یخچال را باز می کنی و دوباره حالت گرفته می شود. اصلا فایده ندارد. صد بار که نه هزار بارِ دیگر هم به این ها بگویی که پارچِ آب را از یخچال در نیاورند باز هم همین می شود که هست. دوباره باید شیرِ آب را آنقدر باز گذاشت که بشود یک لیوان آبِ قابلِ شرب از این لوله های زنگ زده گرفت. شیرِ آب را که باز می کنم صدایِ آبِ داخلِ لوله ها در خانه می پیچد. عجب سیستم لوله کشیِ ابلهانه ای. خوابِ این جماعت را که به هم بزنی فردا باید تمامِ روز حساب پس بدهی. قید آن یکی لیوانِ آب را هم می زنم و بر می گردم پشت میزِ کامپیوترم. چهار دقیقه مانده به پنج صبح که ویندوز بالا می آید. دنبالِ ترانه ای می گردم که این ساعتِ صبح دوایِ آشفتگیم باشد. ترانه ای که دیشب از سالارِ عقیلی دانلود کرده ام را می گذارم و می روم سراغِ اینترنت. این صفحه ها چرا بالا نمی آیند نکند باز این فیبرِ نوری مانده زیرِ لنگرِ کشتی های اسکله های غیرِ مجازشان. قیدِ اینترنت را هم می زنم و لم می دهم رویِ صندلی و پاهایم را می گذارم رویِ میز و سعی می کنم تا فردا نیم ساعتی بخوابم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹
روز و روزگارِ دیگریست!
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سالی بگذاریم در دستش تا هم دخترِ خانه مان باشد و هم برایمان نوه های ریزه میزه بیاورد تا سرِ پیری مانند عروسک های نداشته ی دورانِ بچگیمان لپ هایشان را بکشیم و آن قدر ببوسیمشان و ته ریشِ زبرمان را به گونه های نازکشان بکشیم تا دلمان خنک شود. دمِ عید کنارمان بنشینند و از اندوخته ی سال های رنج و مشقتمان برایشان عیدی بخریم و دعایِ سالِ جدید را بلند بلند با عربیِ دست و پا شکسته و لهجه ی منحصر به فرد برایشان بخوانیم و تک تک آنقدر نوه و نبیره بیایند به دست بوسی مان که از خوشحالی، سرِ سفره ی عید، لب به آجیل نزنیم و فقط بنشینیم و از دور تماشا کنیم و اصلا یادمان برود که شبِ عید تلویزیون چه برنامه هایی پخش می کند. خب این حقِ هر پدر و مادریست که هفته ای یک بار برایِ شب نشینی به خانه ی بچه هایش برود و به نوه هایش شکلات بدهد و عروسش چای و میوه بیاورد و پاهایش را رویِ هم بیاندازد و در حالی که فکش بی خود و بی جهت می جنبد از دیدنِ یک توده ی انسانی که روابطِ ژنتیکیِ نزدیک دارند لذت ببرد. بله ما پسر بزرگ نکرده ایم که زن نگرفته، نقلِ محافلمان کند و سرِ هر کوی و برزن بگویند پسرِ فلانی عذب است. بالاخره باید دستشان را به جایی بند کنیم که سر و گوششان نجنبد و سرشان تویِ کارِ خودشان باشد و مثلِ بچه های مردم برایِ خودشان زندگی ای داشته باشند. این حق طبیعیِ ماست که نوه بخواهیم. این خواسته ی بزرگی نیست که می خواهیم ترکه مان ادامه پیدا کند و خوشحال می شویم که از کروموزم های شما هم برایِ این کار استفاده کنیم. تا هر چه خدا بخواهد.
------------------------------------
خوش آمدید آقایِ پدرِ پسر. اگر که پسرتان کارمند و حقوق بگیرِ دولت است و یا خودتان آنقدر متمول هستید که بیکار هم که باشد فدایِ سرش، پس قدم رنجه فرمودید و اگر ایشان همسرِ دیگری اختیار نکرده و نمی کند و از سلامتِ روان برخوردارند و مدرکی هر چند از دانشگاه آزاد هم کسب کرده اند قدمتان رویِ چشم و اگر دختر و پسر همدیگر را پسندیدند و سرِ مهریه و جهاز و مراسمِ عقد و عروسی با هم کنار آمدیم خانه متعلق به شماست. فکرهایمان را می کنیم و هر چند که آدم به بزرگواریِ شما نیازی به تحقیق ندارد اما اجازه بدهید مطابقِ رسم و رسومات تحقیقاتی انجام شود و کسبِ اجازه ای از بزرگانِ فامیل به عمل آید و اگر خدا قسمت کند دخترِ ما کنیز شما و پسرِ شما هم از حلقه ی پسرانِ خانه ی ما جدا نخواهد بود. از قدیم الایام گفته اند که دختر میراثِ خانه ی پدر نیست و مالِ مردم است. البته که دختر برای پسرِ شما زیاد است و همین طور پسر برایِ دخترِ ما. به هر حال تا قسمت چه باشد.
------------------------------------
پسر
عاشقِ چشمانِ شهلایِ دیگریست
دلِ دختر
در گروِ یارِ دیگریست
هزار و یک شبِ این داستان
پس کی تمام می شود
روز و روزگارِ دیگریست!
سهشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹
کلاغ هایِ جیوه ای
مجاورِ ویرانه هایی دور
کلاغ هایِ بدنامی هستیم
که با تلی از صابون های غارت شده
سیاهیِ مان نمی رود
بشکن این آینه
کبوتر
دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹
دستی که به اسمان نمی رسد
به چشم هایش رخصتِ گریه نمی دهد!
برای همسایه های به تصادف رفته
که پدال های گاز و آسفالت های نیمه کاره را
از عطسه های نیمروزی پر خطرتر نمی دیدند
برای آن مسافرِ غریبِ باران زده
که خودش و چرخ های ماشینش سخت در گل مانده بود
برای دخترانی که خم شده بودند رویِ دارهای قالی
تا سیگارِ پدرشان را از از نگاه های هرزه ی همسایه نخواهند
برای بی پناه ترین گربه ی دنیا
که در سردترین شبِ سال
باسنش را به کاپوتِ گرمِ ماشینِ پدرم چسپانده!
برای بی پسرترین مردِ خاورمیانه
برای بی پدرترین بچه ی پاریس
برای بی مادرترین خانه ی نیویورک
برای بی برادرترین افغانیِ کمپ های اروپا
برای بی خواهرترین بازمانده ی جنگ های جهانی
برای آواره ترین کرد دنیا
برای خالی ترین سفره ی هندوستان
برای کودکان ِ آفریقاییِ در کمینِ مالاریا
این دست ها به هیچ کجا نمی رسد
نه هرگز
بلندترین دست ها
به کوتاه ترین آسمان ها هم نمی رسد
شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹
روزهای قرمزِ تقویم و خواب؟
آرنجم می خوره به فلاسکِ چای. یهو از جا می پرم. از خواب می پرم. این فلاسکای چینی بعد از یه مدت درشون خراب میشه. تا میفتن زمین. شر شر چایشون می ریزه زمین. تویِ خوابم این استرسایِ مسخره دست از سرِ آدم بر نمی دارن!
--------------------------
دکمه ی آیفونشون رو که می زنم، منتظرِ قرمز شدن چراغ کوچکِ روی صفحه ی آیفون می مونم تا سه بار پشت سر هم با صدای گوسفند اعلامِ موجودیت کنم. صدای خنده که از آیفون بیاد همیشه در باز میشه. اما این بار دایی می پرسه که امانتی رو آوردم یا نه. جا می خورم. اصلا من برای بردن همون امانتی رفته بودم. دوباره از خواب می پرم. تویِ خوابم حواسم جمع نیست. همیشه باید یه چیزی رو فراموش کنم!
--------------------------
صدایِ گرفته ای اون طرفِ خط می پرسه که من خودمم یا نه؟ صدای گرفته ش کم رنگ تر میشه وقتی می پرسه که پسر عمه ی پدرم با من نسبتی داره یا نه؟ بریده بریده ادامه می ده که یه پراید سفید داره یا نه؟ و آخرش هم می خواد یه جوری که من ترس برم نداره بگه که دیگه نه اون پراید داره و نه من پسر عمه ی پدری! یادم نمیاد که گوشیِ تلفن رو سرِ جاش گذاشتم یا باید دوباره منتظرِ دعوایِ پدرم بمونم اما از خواب می پرم. همیشه گفتم و بازم می گم. بالاخره تک تکِ این مردایِ زن ذلیلِ فامیل توی تصادف کشته می شن. این تحلیل گرایِ آماری کی می خوان به رابطه ی بین بالا رفتنِ تصادفات جاده ای و بالا رفتنِ مردایِ زن ذلیل پی ببرن نمی دونم! اصلا این زنا تا روزای قرمزِ تقویم رو برای مردا سیاه نکنن دست بردار نیستن. پریشب یکیشون که برای خرید خفه کنِ برنج و ال سی دیِ چهل و دو اینچ، پا شده رفته یه شهر مرزی در چند صد کیلومتریِ اینجا، با صدایی حزن انگیز میگه چیزی نمونده بوده چند بار وسط جاده نفله بشن. یکی نیست بگه آخه خدا نفله ت کنه مجبوری هر هفته جمعه برای خرید وسایل آشپزخونه و دکوراسیون خونه بری این شهر و اون شهر. این زنا که با یکی دو بار خرید عطششون نمی خوابه. هر بار که برن مهمونی یه چیز جدید می بینن و می ذارن تو لیست خرید هفته ی بعدشون. اصلا این جوری مردایِ زن ذلیلِ دیگه ی فامیل رو هم بدبخت می کنی! مرده شور ببردتون با این احترام به حقوقِ زنتون!
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹
تفنگ، انسان، سیاست
همیشه تلاشم بر آن بوده که تا می توانم از سیاست به دور باشم و هیچ گاه به خودم این اجازه را نداده ام که برچسبِ سیاسی ای بر روی سینه ام نصب کنم و به هیچ وجه کاری نکرده و سخنی نرانده ام که دیگران من را در دسته ی مشخصی با نگرش سیاسی خاصی جای بدهند. اما همیشه سعی کرده ام اتفاقاتی که در پیرامونم رخ می دهد را تجزیه و تحلیل کنم و نتیجه گیری های شخصی ای برای آن ها داشته باشم. ارسطو انسان را حیوانی سیاسی قلمداد می کرد. به گمانم تعریفِ ارسطو از سیاست با تعریفی که امروزه از آن می شود اندکی متفاوت باشد. در هر حال با وجودِ تمایل یا عدم تمایلمان، سیاست هم چون چتری بر فرازِ زندگیِ ما سایه انداخته است. در دورانِ مدرسه ام هر زمان که کلمه ی سیاست به گوشم می خورد نقطه متقابلی به اسمِ تفنگ در ذهنم شکل می گرفت. احساس می کردم که کسی که تفنگ دارد نباید سیاستمدار باشد و کسی که سیاستمدار است انگشت به ماشه نمی برد. هر چه که بزرگتر می شدم تفنگ و سیاست بیشتر در کنار هم قرار می گرفتند و این چنین بود که در سال های نوجوانی سیاست و تفنگ را مترادف می پنداشتم. چه گوارا را دوست داشتم و از دیدن عکسش روی تیشرت ها به وجد می آمدم اما نمی توانستم خودم را با تفنگی فرض کنم که به سمتِ یک انسان نشانه رفته باشم. انسان و تفنگ. انسان و سیاست. تفنگ و سیاست. ضلع های مثلثی که من را در میان گرفته بود. سال ها بعد دایره ای به اسم انسان دورِ خودم کشیدم و از این مثلثِ بی معنی گریختم. این تنها کاری بود که می توانستم برای گریختن از این سوالِ بزرگ انجام دهم. بسیاری از آن هایی که تفنگ به دست می گرفتند و به چریک، پیشمرگ، گریلا و پارتیزان بودن خود افتخار می کردند، امروز دیگر به «مبارزاتِ مسلحانه» اعتقادی ندارند چرا که به خوبی به تغییرات جوامع و فرهنگ ها پی برده اند. همان هایی که تا چند دهه ی پیش فکر می کردند که مبارزه ی مسلحانه بهترین راه برای «آگاهی مردم از نیرویِ تاریخی خویش» است امروزه بر این باورند که «جنبش های مدنی» می تواند بهترین انتخاب برای رسیدن به اهدافشان باشد و حتی بسیاری از تئورسین های مبارزات مسلحانه که پیشتر در وادی سوسیالیسم قلم فرسایی کرده اند امروزه در نوشته هایشان این دارو را برای نسل های بعد از خودشان تجویز نمی کنند و اینجاست که روشنفکرانِ جوامعِ مختلف از برپایی همایش ها و سمینارهای مبارزه با جنگ و نفیِ خشونت و تروریسم حمایت می کنند. بازی های ورزشیِ دوستانه ی غیرِ معمول برگزار می کنند. هزاران کتاب و مقاله در ستایشِ مبارزاتِ بدون خشونت منتشر می کنند و جوایزِ بزرگی از طرفِ نهادهای حقوق بشری به حامیانِ آزادی که با روش های غیر خشونت آمیز مبارزه می کنند اهدا می شود. فیلم هایی با موضوع بمب های کنار جاده ای و مبارزه با تروریسم و نفی خشونت اسکار و نخل و سیمرغ! می گیرند و گاندی و دالایی لاما بیشتر از آن چیزی که هستند مورد توجه قرار می گیرند. شاید همه ی این ها نوعی نه گفتن به تفنگ و مبارزات مسلحانه باشد! نوعی نه گفتن به میهن پرستان و آزادی خواهانی باشد که مرزی بین آزادی خواهی و تروریسم نمی بینند!
دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹
[…]
سالِ پر بارانی ست. کلیپش را همین دیشب دانلود کردم. سرزمینِ خشک و مردمانِ دیمیش نگاهشان همیشه به آسمان است. در دو سه ساعتِ گذشته بارها و بارها این دوازده دقیقه سخنرانی را پشتِ سر هم گوش کرده ام. ابرهای سیاهِ باران زا دوباره به آسمانِ بهاریِ شهر بازگشته اند. پس زمینه ی سخنرانی، موسیقیِ دل نشینی ست. ابرهایِ سیاهِ بهاری در آسمانِ همیشه آفتابِ اینجا خاطرِ هیچ شاعری را آزرده نمی کند. خیلی دوست داشتم کلیپِ تصویریش را هم می دیدم. باران که به شیشه های پنجره می خورد، پدرم دست هایش را به نشانه ی شکر بالا می برد. طنینِ صدایِ حزن انگیزِ سخنران و موسیقیِ پس زمینه ی کلام با تصویرِ مناجات های پدرم در صفحه ی خیالم میکس می شوند. پدرم می گوید باران یعنی رونقِ کشاورزی و رونقِ کشاورزی یعنی رونق بازار و رونقِ کسب و کار و آخرِ حلقه را هم که نمی داند به کجا بند کند به یک دعایِ زیرِ لب و یک نگاهِ رو به آسمان ختم می شود. سخنران از شخصیت های سیاسی – مذهبی سخنانی نقل می کند. برقِ شدیدی داخلِ اتاق را روشن می کند. سخنران برای اثباتِ حرف هایش از یک روحانیِ دیگر داستانی نقل می کند و از تعبیرِ یک خواب، فتنه های مکرر و خوشبختیِ بزرگ می گوید. مادرم دبیرستان نرفته اما خیلی خوب می داند که باران چیست و چرا می بارد. سخنران از یک پیش گویی سخن می گوید. یک پیش گوییِ بزرگ. پدرم هم که سی سالِ تمام پایِ تخته برای دانش آموزانش رازِ باران را تشریح کرده است. سخنران از یک ناجیِ مقدس سخن می گوید. اما چرا پدرها و مادرها پشتِ تمامِ این ابرها و باران ها دستِ دیگری می بینند. صدایِ محزونِ سخنران و فنِ سخنرانیش از دیشب تا به حال مرا به فکر واداشته است. سخنرانی که تمام می شود مدیا پلیر دوباره آن را از سر می گیرد. باران هنوز می بارد. صدای موسیقیِ پس زمینه و صلابتِ صدایِ سخنران، زبانم را بند آورده است. آفتابی که همیشه هست را کسی پشتِ این ابرهای سیاه نمی بیند. سالِ پر بارانی ست.
پ.ن: […]
یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹
آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر
نگرانِ جیبِ خالیِ برادر
دلشوره ی دلرباییِ پسرانِ همسایه از خواهر
دلواپسِ سردردِ پدر
نفس تنگیِ مادر
نداشتنِ پسر
بیماریِ همسر
گرانیِ برنج و تاید و چای خشک و روغن و شکر
غصه ی تنهایی عمه های بی شوهر
سفرهای اجباری و جاده های پر خطر
سر به زیر از بودنِ آن مرتیکه ی فامیل زاده در سایه ی شهر
ترس از بیکاری و هزار دردسر
مرگ بر هر چه پیام است و خبر
بنگر
جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹
صندلی ها
در شرکتی که قبلا کار می کردم دوباره استخدام شده ام اما همه چیز به طرز مرموزی تغییر کرده است. باور کردنش برایم سخت است اما تمام وسایل و دکوراسیون شرکت را در داخل اتاق ها و راهرو طبقه ی دوم ساختمانی چیده اند که بسیار شبیه مدرسه ایست که در آن دوره ی راهنماییم را گذرانده ام . طبقه ی دوم آن مدرسه، خوابگاه دانش آموزی ای بود که سه سال از زندگیم را در آن جا گذرانده ام. روز اول کاریم است و می دانم که باید کارم را با دقت و وسواس دو چندانی انجام بدهم. برگه های زیادی را پرینت گرفته ام و در حالی که مثل همیشه به کارهای روتین آن جا اعتراض دارم اما این را به خوبی می دانم که دیگر نباید چیزی بگویم چون این بار به عنوان یک منشی استخدام شده ام! یکی دو تا از اتاق ها را زیر چشمی دید می زنم. هیچ یک از دوستان خوبم در شرکت نمانده اند. در انتهای سالنی که نشسته ام چهره ی آشنایی را به یاد می آورم. نه! یکی از دوستانم هنوز همین جاست. اما چرا در بخش همیشگی اش کار نمی کند. چند لحظه بعد بدون آن که کسی چیزی بگوید می فهمم که آن بیچاره حتی یک منشی خرده پا تر از من شده. بدون آن که دلیل رفتنم را بدانم به اتاق روبه روییم می روم. برگه هایی که پرینت گرفته بودم را به رئیس بخشمان می دهم. می پرسد از این که این بار به عنوان منشی استخدام شده ام حس بدی دارم یا نه. در جوابش بدون هیچ اندیشه ای می گویم که اصلا ناراحت نیستم! با همان خنده های همیشگی اش می گوید که اوضاع بهتر خواهد شد و مطمئنا به جای اولم برگردانده می شوم. هنوز از اتاقش بیرون نیامده ام که می پرسد آقای فلانی را دیده ام یا نه. صورتم را که بر می گردانم می گوید که برگه هایم را بر دارم و پیش او ببرم چون دیگر خودش رئیس بخش نیست. من باید برگه های پرینت گرفته ام را پیش کسی ببرم که زمانی که همکارمان بود برای فهماندن هر چیز ساده ای به او، می بایستی آن را چند بار تکرار می کردیم. آدم بدعنق و خون تلخ و نچسپی که اصلا آداب معاشرت سرش نمی شود. هر چقدر که تجزیه و تحلیل می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که هیچ چیزش حتی قیافه اش هم به رئیس نمی خورد. در اتاقِ رئیس را می زنم. نمی خواهم این صحنه را ببینم. تصور کن که آدمِ خرفت و ابله و بی لیاقتی که خیلی خوب می شناسیش، پشت میز بزرگی نشسته باشد و با یک نگاه نابود کننده ی رئیس اندر منشی زل بزند به چشم هایت و برگه ها را ندیده روی میزش بگذارد و برای خالی نماندن عریضه تاکید کند که دفعه ی بعد برگه ها را داخل کاوری بگذارم و به منشی مخصوص جلفش بدهم تا قیافه ی زمخت من، آرامش فضای اتاقش را به مخاطره نیاندازد. نه! من نباید در را باز کنم. بعضی آدم ها نباید روی بعضی از صندلی ها بنشینند. در هنوز نیمه باز است که از خواب می پرم. بیکار و علاف در یک نیمروز خنک بهاری وسط اتاق پهن شده ام و به خوابی که دیده ام فکر می کنم.
پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹
بیچاره شب
حالا که قرار نیست فردا و پس فردا و کلی پس فردایِ دیگر، جایی برویم و کاری بکنیم، اجبار در خوابیدن سر ساعت های معمول معنایی ندارد. آروغ بعد از غذایش تمام نشده وسط حرفِ این طرفی ها و آن طرفی های سفره می پرد و با صدایی که هنوز بوی آروغ سبزیِ خوردن می دهد می گوید که سحر خیز باشم تا کامروا باشم. نمی دانم چرا این همه سال این جمله هیچ وقت به دلم نچسپیده و نمی چسپد. حتی زمانِ مدرسه که برای پر کردن ورقه ی بزرگ امتحانیِ روزهایِ انشا به هر جمله ای پناه می بردیم، عمرا از این جمله استفاده نمی کردم چون عاشق شیفت بعد از ظهر بودم. برای یک بار هم که شده این حق را به من بدهید که بگویم ملت عادت کرده اند که از شب بدشان بیاید. حالا بگذریم از کسانی که به خاطرِ سیستم کار و زندگیشان به شدت نگران از دست دادن روزهایشان هستند. خب کسی به کار این ها کاری ندارد. خوشبختانه مملکت دموکراسی دارد و هر کسی می تواند هر طور که دلش خواست فکر کند و زندگی کند. اما روی سخن من با آن هاییست که آن قدر بی خود و بی جهت از شب بدشان می آید که در تمام عمرشان برای یکبار هم که شده به این فکر نکرده اند که چرا باید شب معنای ظلم بدهد. در روز که بیشتر به ما ظلم می شود تا شب. چرا از هر چیز که بدشان می آید یک راست در خیالشان می روند سراغ این بیچاره شب!. یکی این وسط به ما بگوید که حالا که برق هم اختراع شده چرا این نویسنده های قدیمی دست از سر این شبِ بیچاره بر نمی دارند! تمام آدم ها زاییده ی یک مادر هستند و یک شب. خواه این طرف کره بوده باشد و خواه آن طرف! شب همیشه هست. این چشمان ماست که تاریک می شود.
دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹
خانه!
وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت شکسته باشد آن اتاق دیگر اتاقِ تو نیست. وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت سالم باشد و بستنِ دربِ اتاقت کنجکاویِ اهالیِ خانه را برانگیزد، آن خانه دیگر خانه ی تو نیست و روزی که پشتِ دربِ بسته ی اتاقت حضورِ گوش هایی را احساس کردی که تماس های تلفنیت را ضبط می کنند بدان که وقت آن رسیده که کفش هایت را بپوشی و تنهاییت را نجات بدهی. ما باید در چهار دیواری هایی زندگی کنیم که باز و بسته ماندن درب هایشان با خودمان باشد و حضورِ هیچ گوشی را آن طرفِ مستطیل هایِ شخصیِ قلبمان احساس نکنیم. آن جا که نتوانستی بدون پرسش و پاسخ و بی هیچ نگاه سرزنشگری یک بسته سیگار بخری شهرِ تو نیست. ما در شهرمان نبایستی سیگارهای روشنمان را میان دست ها و زیر کفش هایمان عاجزانه مخفی کنیم. ادکلن ها و آدامس های بعد از سیگارهای دزدکی هیچ سرطانی را اسپند نمی دهند. خانه و شهری که در آن نتوانیم خودمان باشیم از آنِ ما نیستند. استیجاری هم که باشد ما یک خانه می خواهیم، هر آشیانه ای خانه نمی شود!
یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹
خیام هایی که نمی میرند!
اینجا نیشابور نیست و کسی هم که زیرِ این سنگِ قبرِ رنگ و رو رفته آرام گرفته، خیام نیست. این که می توانسته پشتِ سر هم تا چند بشمارد را نمی دانم اما آن چه که مبرهن است نه رساله ی ریاضی ای دارد و نه نوشته ای فلسفی از او به جای مانده. به نظر هم نمی رسد که جز خورشید و ماه و چند ستاره و سیاره ی دیگری که آن هم باید اسمِ زنی یا دختری از سلسله ی معشوقه هایش بوده باشد، از نجومِ خیام چیزی بارش بوده باشد. اما مردم اینجا در غربِ ایران همان احساسی را نسبت به او دارند که بسیاری از مردمِ نیشابور و خراسان و ایران و جهان نسبت به خیام دارند. کسی که اینجا در این شهر رویِ این کوه آرمیده و نامِ همین شهر و کوه امروزه با نام او پیوند خورده یک خواننده ی کرد است. خواننده ای که از تمامِ عاشقانی که بر سرِ آرامگاهش می روند خواسته که شیشه ی مشروبشان را در روزهای مستی، بر سر مزارِ او بشکنند. هر چند که به اعتقاد بسیاری اکنون ترانه ها و آوازهای او که با جاده های خاکی و مینی بوس های قدیمی و لباس های محلی و نوارهای کاست و تلویزیون های سیاه و سفید و نوارهای وی.اچ.اس گره خورده بود همان جاها مانده و راهی به دنیایِ امروز ندارد، اما یاد او و نام او و حتی بعضی از ترانه ها و آوازهای او هنوز زنده است. نباید فراموش کنیم که روزگاری همین ترانه ها و آوازها بوده که در دشتِ تفکراتِ سنتی و دست و پاگیر زمانه ی خویش پلی زده است به سمت شاد زیستن و آزادی های فردی. اسم این خواننده و کوهی که امروز روی آن ایستاده ایم شاید برای شما که پای ماهواره ها و کامپیوترهایتان دوران بعد از راک و رپ جدید را هم گذرانده اید مهم نباشد اما این ها پدرانِ آزادی اندیشه و رفتارِ ما هستند. خیام هایی که نمی میرند!
پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹
زندگی حذف شدن یک تیم است در جام باشگاه ها!
دبیرستان که بودیم، هم کلاسی ای داشتیم که فردایِ روزی که تیمِ فوتبالِ محبوبش از جامِ باشگاه هایِ جهان حذف شده بود با هیچ کداممان حرف نزد. از همان اولِ صبح که وارد دبیرستان شد تا وقتی که زنگِ آخر خورد و رفت حتی یک کلمه هم از دهانش خارج نشد. خوب یادم هست که حتی به جایِ «بله آقایِ» معمولِِ حضور و غیابِ اولِ کلاس، فقط دستش را بلند کرد. بعضی از دوستانم، همان ساعاتِ اول می گفتند که حرف نزدنش به خاطرِ باختِ تیم محبوبش است اما من به شخصه باورم نمی شد و حتی زمانی که خواستم با او گرم بگیرم تا شاید کمکی کرده باشم، دستِ چپش را رویِ سینه ام گذاشت و با کج کردنِ گردنش خواست که تنهایش بگذارم. روز بعدش که فهمیدیم حتی شرط بندی هم نکرده است رفتارش بیشتر برایم سوال برانگیز شد. انگار طوری می خواست به همه بفهماند که چقدر عاشقِ یک تیمِ فوتبال بودن مسئولیت خطیریست و چقدر حذف شدنِ یک تیمِ باشگاهیِ اروپایی در جامِ باشگاه های جهان و آن هم در یک بازیِ غیرِ انسان دوستانه، برای یک دانش آموزِ دبیرستانیِ روستاییِ خاورمیانه ای می تواند دردناک باشد. این هم کلاسیِ ما حتی قیافه اش یا نوعِ فوتبال بازی کردنش به هیچ بازیکنی در آن تیم شبیه نبود که ما در آن رده ی سنی بتوانیم توجیهی برای رفتارش پیدا کنیم. حتی مثل آن بچه پولدارهای زمانِ ما هم نبود که اتاقِ شخصی ای داشته باشد و چهار طرفِ اتاق، پوسترِ بازیکنانِ محبوبش را بچسپاند و آن قدر شب و روز به این پوسترها نگاه کند که راستی راستی فکر کند سه دانگِ باشگاه را بابایش خریده و از این حرف ها. بعد از آن ماجرا تحلیلِ طرفدارهای یک تیمِ ورزشی برایم بسیار جذاب شده بود. ناگفته نماند که آن زمان ما هم برایِ خود تیمی دست و پا کرده بودیم که از قافله عقب نمانیم. دوست داشتنِ یک تیمِ ورزشی در آن زمان برای جوان هایِ هم سن و سالِ من، مثل عاشق شدن هایمان بود. ما قبل از آن که پیش بیاید و دختری را دوست داشته باشیم تلاش می کردیم که کسی را پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم. در فوتبال هم تقریبا همین طور بود. همه می خواستند برایِ خودشان طرفدارِ یک تیم باشند. اگر نمی توانستیم مثلِ خیلی ها خیلی چیزها داشته باشیم، اما تقریبا همه ی ما تیمی برای طرفدار بودنش داشتیم. در فیلم هایِ آن دوره هر چقدر یک عاشق، معشوقه اش را شاعرانه تر می دید و بیشتر در کوچه و خیابان تعقیبش می کرد و بیشتر در خواب اسمش را تکرار می کرد عشقش حقیقی تر بود و در دبیرستان ما هر چقدر یک نفر بیشتر پیگیرِ نتایجِ یک تیم بود و تاریخِ بازی های مختلف آن تیم در جام های مختلف را از بر بود، سرش را بلند تر می گرفت و با تکبر بیشتری اظهار نظر می کرد و مثلا رئال مادریدی تر بود یا منچستر یونایتدی تر و دیگران حق نداشتند بیشتر از او رئالی تر یا منچستری تر باشند. من هنوز هم که هنوز است با این که زیاد در جریانِ اخبارِ فوتبالی نیستم و خیلی از مسائلِ فوتبالی هم حالم را به هم می زند اما از دیدنِ بعضی از فوتبال ها به شدت لذت می برم اما همیشه بعد از دیدنِ بازی ها با خودم می گویم که نکند من هم مسخ شده باشم. هر چقدر تلاش می کنم به خودم بقبولانم که فوتبال فقط یک ورزش و در نهایت یک سرگرمی برای کسانی مثلِ من و یک بازیِ اقتصادی و سیاسی برای بعضی هاست اما در واقع، فوتبال چیزی بیشتر از این هاست و اگر جایی شاعری بگوید که زندگی حذف شدن یک تیم است در جامِ باشگاه ها، من ترجیح می دهم به جای واکنش نشان دادن سکوت کنم. بالاخره شاید حق با او باشد.
دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹
روزهای آخر
به این فکر کنید که تمامِ افرادِ خانواده و آشنایان و بستگانتان بعد از شنیدنِ خبر بیماریِ لاعلاجتان تصمیم گرفته اند که در این چند ماه باقیمانده، سنگِ تمام بگذارند و عزمشان را جزم کرده که لحظه های خوشی را برایت خلق کرده باشند تا با خاطره ی خوشی از دنیا بروی و تو از دستِ تمام این ترحم هایِ رقت انگیز به سریال های نوروزی پناه می بری و همه به خاطر این که تو از دیدنِ تنهاییِ سریال آزرده خاطر نشوی دور تا دورت بنشینند و با یک چشمشان به عکس العمل هایِ آخر زندگیت نگاه کنند و با چشمِ دیگرشان سریال را دید بزنند و هر کدامشان وسط سریال، هر چیزی که فکر می کنند باعث خنده ات بشود و نمی شود، پرت کنند وسط مجلس و چقدر وحشتناک می شود که این سریال، طنز باشد و یکی از طنزهای آن این باشد که یکی از شخصیت های سریال به خاطر یک اتفاقِ غیر معمول، اشتباها فکر کند که سرطان دارد. همان بیماری ای که خیلی ها از اسمش هم متنفرند و می گویند کنسر! همان بیماری تو. اینجاست که زبانِ همه بند می آید و بدون آنکه سرت را بچرخانی می دانی که مادرت پایِ اوپن آشپزخانه گریه می کند و پدرت بی جهت به دیگران میوه تعارف می کند و می خواهی از پای تلویزیون بلند شوی و نمی شود. پشتِ سرت همه مشغول گریه کردن هستند و تو می دانی که در این صحنه ها همه باید بخندند و کسی نمی خندد. نمی خواهی حتی سرت را اندکی بچرخانی و ترحمِ نگاه های اطرافیانت را احساس کنی. یک زمانی فکر می کردم که بیماری هایی مثل سرطان از مرگ های ناگهانی بهترند. چون آدم فرصت این را پیدا می کند که قبل از مرگ به یک چیزهایی سروسامان بدهد. اما واقعا این طور نیست. برای کسی که می داند چند ماه بعد می میرد هیچ سری سامان نمی گیرد!
پ.ن:
- حتما که نباید سرتان(!) داشته باشیم که به این چیزها فکر کنیم! البته که می تواند یک جور بیماری روانی باشد!
یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹
زندگی هایی که می میرند
سوار بر جاده های مال روِ سرسری آسفالت شده ی قبل از انتخابات، به یکی از روستاهای منقش بر پوسترهای پرفروش «بازار روز» شهرمان می رسیم. از ماشین که پیاده می شویم بدون استثنا از گلوهای یکایکمان صداهای نابه هنجاری که همه شبیه «ئاااااااا» هستند بیرون می آید. شما هم وقتی از یک ماشینِ هشتصد کیلویی با بدنه ی «روغن نباتی قو» که وقتی از بغل ماشین های سنگین با تنها صد کیلومتر بر ساعت می گذرد به طور محسوسی تکان می خورد، پیاده شوید حتما از این که سالم به مقصد رسیده اید خوشحال خواهید شد و چه بسا نواهای دهشتناک تری هم سر خواهید داد. چند صد متر پایین تر از جاده، دره ی عمیقیست که خانه های روی هم سوار شده ای را بلعیده و رودخانه ای را به شدت سر کشیده است. پایین تر که می رویم روی پشت بام یکی از خانه ها چند نفر طوری که انگار دور سفره ای نشسته باشند حلقه زده اند و گردن هایشان هر چند ثانیه یک بار به طرف یک بخش از جمعیتی که از کوچه های اطراف خانه به سمت رودخانه می روند می چرخد و چند ده متر آن طرف تر زنی با «قند شکن» بزرگی جلوی در ورودی خانه اش کله های قند را به حبه هایی که دیده نمی شوند تکه تکه می کند. ما تنها یکی از چند صد خانواده ای هستیم که برای دیدن این روستا به اینجا آمده ایم. کوه های بلندی که سرتاسرشان از درختچه های خودرو پوشیده شده، دور تا دورمان ایستاده اند و عظمت یک طبیعت بکر و دست نخورده را به رخمان می کشند. از کنار رودخانه که می گذریم بغل دستی ام می گوید کاش تمام عمرم اینجا زندگی می کردم و من که او را به خوبی می شناسم به اظهار نظر خنده دار او می خندم. او حتی یک شب نمی تواند اینجا دوام بیاورد. ساکنین این روستا هر روز و هر روز مردمی را می بینند مثلِ ما، که آمده ایم به زندگی ساده ی آنان و هوای پاکشان غبطه بخوریم و آن ها از دیدن صورت های آفتاب نسوخته و لباس های رنگی و حرف هایی که نمی فهمند حسرت به دل می مانند. ما پایمان به هر جا که می رسد آرامش از آن جا رخت می بندد و خواسته یا ناخواسته زندگی ساده ی آنان را در قبالِ چیزی که به آن ها نمی دهیم آلوده می کنیم. شاید قبل از این که پای ما و امثال ما به اینجا برسد آن ها تا به این حد مزه ی حسرت را نمی چشیدند که دخترهای کوچکشان انگشت به دهان به بادباک های کودکان شهرنشین که حتی جرئت نمی کنند از ماشین هایشان دور شوند، خیره شوند. ماهواره و تلویزیون و تلفن و موبایل و مدرسه و این همه گردشگر بالاخره تمام مردم این روستا را از همان جاده ای که برگشتیم به شهر خواهند کشاند و بغل دستی من هنوز موقع برگشتن تکرار می کند که کاش می توانست تمام عمرش را آن جا زندگی کند و من می گویم تخمه ها را داخل ماشین نریزد و او دوباره این جمله را تکرار می کند و من دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم.
پدرها و پسرها و مسواک و خمیرها
به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!
پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹
ئغغه!
نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟
چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹
یک پیامک
بعد از یک نصفه روز تنهایی و سروکله زدن با خاطرات کهنه و افکار پریشان، بالاخره روی صندلی کامپیوترم در حالتی که پاهایم را روی میز انداخته ام، بین خواب و بیداری سکته می کنم. لرزشی شدید سراسر وجودم را فرا می گیرد. اما تب شدید و عرق سردم به سرعت از بین می رود. باز هم گوشی موبایلم را در جیب پیراهنم گذاشته بودم. وقتی گوشیِ موبایلت چند روز یک بار بلرزد باید هم غافلگیر بشوی. با دیدن پیامک شوکه می شوم. همان شعریست که در هفته ی گذشته بارها و بارها خوانده بودمش. شعر همان ترانه ای که یک هفته ی تمام با اینترنتِ سنتیمان نتوانستم دانلودش کنم. دوباره می خوانمش. «از هوش می روم، معشوق جان به بهار آغشته ی منی ...» همان شعر معروف «رضا براهنی» که سه بار مصاحبه اش با «صدای آمریکا» را پشت سر هم دیده بودم. همان شعری که «محسن نامجو» روز اول نوروز بازخوانیش کرده بود. شاید اگر انتهای پیامک ننوشته بود «بوس» اصلا به فرستنده ی آن توجه نمی کردم. سیم کارت گوشی موبایلم چهار یا پنج ماه پیش سوخت و شماره های تمام دوستان و آشنایانم پرید. بعد از تعویضش تقریبا در این مدت به هیچ پیامکی جواب نداده ام. شاید باور نکنید که من در زندگیم تنها از یک چیز متنفرم و آن این است که کسی آخر پیامکش بنویسد «بوس». حتی اگر نوشته باشد مینی بوس یا اتوبوس و هیچ دلیل منطقی ای هم برای این احساسم ندارم و شما هم حق ندارید به من بگویید که از چه چیزی خوشم بیاید و از چه چیزی متنفر باشم. بگذریم. در چند ماه گذشته همیشه پیامک هایم را پاک کرده ام تا وسوسه نشوم در جوابشان بنویسم که ببخشید شما؟ و بعدش آن ها خودشان را معرفی کنند و من باز توضیح بدهم که چرا سیم کارتم سوخت و چرا شماره ها را جایِ دیگری یادداشت نکرده بودم و از این چرندیات. اما این که کدام یک از دوستان من آن قدر لوس و بی مزه است که آخر پیامکش و آن هم در انتهای شعری که من دوستش دارم می نویسد «بوس» برایم علامت سوال بزرگی می شود که مثل یک قلاب ماهیگیری سمج، گردن کنجکاویم را دنبال خودش کش می آورد. بعد از چند ساعت فکر کردن نتوانستم بالاخره آن را پاک نکنم. بالاخره این احتمال وجود داشت که این «بوس» راهش را گم کرده باشد!
پ.ن: عشقم کشید به جای اس ام اس (SMS) بنویسم پیامک! اما به جای کامپیوتر ننویسم رایانه!
شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹
ما باید محاکمه شویم
شانه به شانه، خلافِ جریان آب، با چکمه و دمپایی و کفش ورزشی، روی اعصابِ رودخانه راه می رویم تا سهممان از آرامشِ رودخانه را گرفته باشیم. با قدم هایِ پارویی هر چند متر یکبار روحِ رودخانه را فراری می دهیم به گورستانی که در خیالمان پهن کرده ایم و چترِ عقده هایمان را بر سینه ی رودخانه پرتاب می کنیم. برقِ سفیدیِ شکمِ بچه ماهی های فروردین در چشم های ما که شکم هایمان از برنج و مرغِ ناهار آن روز سیرِ سیر بود، روحِ وحشیگریمان را بیدار می کند. ماهیگیرها از هیچ دریایی طلبکار نیستند. ما بیشتر شبیه شاهانِ زنباره ای هستیم که بعد از خوابِ بعد از ظهرمان به شکارِ آهو و گور خر آمده ایم. باور کنید هیچ شاهزاده ی ترسویی از شکارِ بچه آهویی به وجد نمی آید. ما به رودخانه ی شهرمان خیانت کردیم. این یک جنایتِ جنگی است. ما باید محاکمه شویم.
دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹
به کودکانت بگو - سنگ هایی که
به کودکانت بگو
گیگا بایت
گیگا بایت
بر ثانیه
پشتِ سرمان
تاخت می زنند
و ما با 4.36 کیلو بایت بر ثانیه
بدونِ عصا
بدون موسی
بدونِ خدا
از پهنایِ رودخانه ی اتوبان می گذریم
تو که این طرف ماندی
به کودکانت بگو
آن ها نهالی نکاشتند و جنگل را به چوب هایش فروختند
تا بدانند
که از مرگِ جنگل
فقط هیزم شکن نیست که می میرد
بگو
برای پناه گرفتنِ چه گوارا
جنگلی نمانده بود
یادت باشد
چنگِ گلوهایشان را به ساز برسانی
تا آهنگ های دیگران
ترانه های قلبشان را نمیراند
کودکت باید بداند
که تشابهی هست
میانِ
گیتار و راکتِ بدمینتون و کلاشنیکف
اما او برای نواختنِ سازِ دیگری می آید
-----------------------------------------------
سنگ هایی که
با هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ایم
اینجا هم جزیره ی گم شده نیست
چشمانت را ببند و بیا
همیشه با هر گریه ای زنی زنده می شود
بیا تا می توانیم گریه کنیم
برای تمام زن هایی که در دالانِ تاریخ
به جای گل های قرمز
سنگ های مرگ نصیبشان شد
سنگ هایی که سارها را
سنگسار هایی که آن ها را
سنگ هایی را
سنگ هایی که
سنگ ها
سنگ
سن
گ
شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸
به بوفه چیِ کلیسای شهر
البته که من یکشنبه ها را دوست دارم. تنِ صدای تک تکِ کشیش های این جا را می توانم از پشتِ گوشیِ تلفن های قدیمی هم تشخیص دهم. می توانید کاملا به من اعتماد کنید. من به معنای واقعی کلمه «خودی» هستم. اعتراف های من را جانشینانِ اسقفِ کلیسای مرکزی شهر هم شاهد بوده اند. شما می توانید نامِ من را میان اسامیِ امضاکننده های بیانه ای که برای محاکمه ی توهین کنندگان به کلیسا تنظیم شده بود پیدا کنید. سخنانِ عیسا خطاب به «یهودا» و چگونگی مرگش را به زبانِ عبری از برم. اناجیل چهارگانه را بارها و بارها خوانده ام و تقریبا بیشتر جزئیات رسالات حواریون را مطالعه کرده ام. خودم را از همه ی جنبش های اصلاحِ دینی و ضدِ دینی جدا می دانم. حاضرم که در تمام تجمع هایی که به نفع کلیساست شرکت کنم و هیچ کتاب و نوشته ای را که مخالف نظرات کلیسا باشد مطالعه ننمایم. من عاشق فصولِ «پیدایش» و «لاویان» از کتابِ مقدس هستم. فارغ التحصیل کلیسای «سن پترز» در واتیکان هستم و خواهشمندم که مرا در بوفه ی کلیسایِ شهرمان استخدام نمایید تا از سرکوفت های بستگان و آشنایان برای بیکار بودنم در امان باشم.
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸
سفره ای دیگر بیانداز
گره نزن و پایین نکش
شالِ لباسِ کُردی ات را
از هواکشِ خانه های سرمازده ی روستا
بقچه هایِ بی عیدیِ مادربزرگ
تکه تکه
دستمالِ خیسِ اشک هایش شده
سیلیِ محکمی بزن بر گونه های یخ زده ی پدر بزرگ
تا خوابِ آمدنِ «عمو نوروز» را
به تیرک های چوبیِ پوسیده ی سقف بسپارد
آتشِ آخرین چهارشنبه ی پارسال
خوابِ سردِ سالیانِ پار را پاره نکرده
امسال هم
امیدی به ترقه های چینی نیست
این همه سال را در معمای کراوات های گره نخورده مانده ایم
رها کن «شهری که زیر درختان سدر مرد» را
در کویرِ کتاب های کهنه ی نیمه خوانده
میانِ مردمی که مهربانیِ لبخند هایشان را
به نفرتِ پوزخند و نیشخند داده اند
برای مردمِ من
صد را چه با سین بنویسی چه با صاد فرقی نمی کند
تمام نون ها را تنوین کن و به جایش نان بده
سفره را با صاد بنویس و خالیش نگذار
آتشکده های گازکشی شده
و پس مانده ی ویسکی های از مرز گذشته ی اصطبل های اروپا و آمریکا
دیگر شورِ خدایانِ آسیایی را بر نمی انگیزد
تا روزی که بر سر تقدسِ سه و هفت خون به پا شود
سفره ی هفت سینِ شادی در خانه هامان پهن نخواهد شد
که بذرهای سبزه ی ما را در زمین دیگران می کارند
و بر سفره هامان خرمایِ مغز گردویِ عزا خواهند گذاشت
ما را به جدالِ خدایان مکشان
صندوق های چوبیِ میوه های سفره ی دیگران را آتش می زنند
کودکانِِ گرسنه ی سیر
که دیوانه وار دوست می دارند
دودِ لاستیک های سوخته ی مینی بوس های روستا را
ما همه زندگی می کنیم تا خاطره بسازیم
اما ترانه های ما یکی نبوده و نیست
ماهی های این رودخانه ی کم آب
صورتشان با سیلی هم سرخ نمی شود
سفره ای دیگر بیانداز
بی سبزه
بی ماهی
بی خرما
سهشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸
«او» های خوب
- پسرِ گلم. بدان او واقعا نمادِ یک مردِ بزرگ است. چهار طبقه ساختمان در بهترین نقطه ی شهر، هفت باب مغازه ی بزرگ در ورودیِ پاساژِ وزیری ها و کلی زمین و مستغلاتِ دیگر. او همه چیز دارد. واقعا انسانِ خوبی است.
- آره عمو جان. سرش توی لاک خودش است. هر جا که برود یک گوشه می نشیند و با کسی دمساز نمی شود. تمامِ طول روز بیشتر از ده کلمه حرف نمی زند. همیشه سرش پایین بوده و حتی به چشم های مادر و خواهرش هم زل نزده. یقینا انسانِ خوبی است.
- درسته دایی جان. او همیشه سرحال و با نشاط است. می خورد و می نوشد و می رقصد و می خندد. هیچ چیز و هیچ کس در زندگی برایش مهم نیست. شاید پدر و همسرِ خوبی نباشد اما انسانِ خوبیست.
- مثل این که نمی دانی رفیق. تمام عمرش را به خاطر میهنش در زندان بوده. او فرزندِ وطن و به معنای واقعی یک انسانِ خوب است.
- فرزندم. او واجباتش که فراموش نمی شد هیچ، مستحباتش هم سرِ جایش بود. روزی چند ده رکعت نماز می خواند و سالی چند ماه روزه می گرفت. هر روز ساعت ها گوشه ی مسجد خلوت می کرد، قرآن می خواند و دعا می کرد. فرزندم خدا عاشقِ انسان های خوب است.
- شاگرد عزیزم. مهندس ها و دکترها و وکیل ها و بقیه ی دانشمندها، همه و همه، انسان های خوبی هستند.
- یک دو سه. یک دو سه. بدوید بچه ها. فوتبالیست ها، کشتی گیرها و بقیه ی این ایست ها و گیرها، این ها انسان های خوبی هستند نه معتادها.
- هر شب تلویزیون نشانش می دهد. انسانِ خوبیست.
- بله با کتاب به دنیا آمده و با کتاب می رود و با کتاب فسیل می شود. البته که انسانِ خوبیست.
- آره عمه جان، آدمِ خوش قیافه و خوش لباس و خوش سیماییست. بله که انسانِ خوبیست.
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸
زنده باید اولین ادیسون
باور کنید اولین آدم های روی کره ی زمین هیچ وقت نمی خوابیده اند. یعنی فقط یک بار در تمام عمرشان می شد گفت که می خوابیدند آن هم زمان مرگشان بود. خواب یک جور اختراع بشری است. این را من مدت هاست که می دانم اما کسی حرف های مرا جدی نمی گیرد. حتی حیوانات هم به تقلید از همین انسان ها دچار این اپیدمی شدند. اختراعی که به محض این که رو آمده یک عادت همگانی شده و پیش به تن همه مان مالیده شده. حرف های این زیست شناس ها را زیاد جدی نگیرید. بعضی خلقیات و عادت ها با ژن های آدم نسل به نسل منتقل می شوند. شما بروید و از این کیهان شناس ها بپرسید که کجای این جهان لایتناهی نمونه ی این خواب را دیده اند. در هیچ کجای جهان جز در این کره هیچ چیزی نمی خوابد! اما انصافا خواب اختراع خوبی است و شما نباید اینقدر غصه بخورید که چرا ما باید یک سوم عمرمان را بخوابیم و از این اراجیف. شما به این فکر کنید که اگر ما تمام روز را بیدار بودیم چه بلایی سر همدیگر می آوردیم. حالا هر چه باشد به مبارکی این اختراع، بیشتر افکار موزیانه مان بعد از یک خواب چند ساعته می روند پی کارشان. تازه اگر این جماعت نمی خوابیدند دیگر امید زندگی ای برای امثال من یکی باقی نمی ماند. این ها وقتی می خوابند من بیدار می شوم. بیدار که می شوند هر طور شده خودم را می خوابانم. خب اگر خواب نبود باید چکار می کردم! زنده باد اولین ادیسونی که خواب را اختراع کرد!
این یک راز نیست
دندان های من هنوز دردناک است برگشتنِ ما
بریز چایِ سبزی به یادِ ما دیگر بر نمی گردیم
بگذار برایت شعری دیگر نمی توان سرود
بگذار فراموش کنیم روزگاری دوستی دیگر کنارم نیست
این یک راز نیست
شهرِ ما من را نمی خواهد دوباره اسمش را بخوانم
یا که من شهرم را فراموش کن این ناآشنایِ دوست ر
انه خیلی زود باید دوباره برگردی
نه آنقدر دور دست ها را دوباره باید دید
چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸
او در کار است و بس!
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸
خودتان قضاوت کنید - شرط بندی
خودتان قضاوت کنید
در مورد طبقه بندی نویسندگان و شاعران و نقاشان و فیلم سازان و ... بسیار گفته اند و نوشته اند. اما من نظر خودم را از همه ی آن ها محترم تر می دانم! من اعتقاد دارم که تماما دو دسته اند:دسته ی اول ابتدا فکر می کنند و بعد می نویسند و می سازند و می کشند و ... . دسته ی دوم ابتدا می نویسند و می سازند و می کشند و .... تازه کار که تمام شد در نهایت به هدف ایجاد آن می اندیشند و نوشته هایشان را مدام می خوانند و نقاشی ها و فیلم هایشان را مدام نگاه می کنند و .... تا این که بالاخره اسرار خلقتشان را کشف کنند!نکته ی جالب تر این که دسته ی دوم تعدادشان بسیار بیشتر از دسته ی اول است!
------------------------------------------------------------
شرط بندی
در یک مهمانیِ نه چندان شلوغ خانوادگی که از همه جا بی خبر لم داده اید روی مبل و پاهایتان را روی هم انداخته اید و تلفن همراهتان زیر انگشتان یک دستتان شکنجه می شود و دست دیگرتان در حال فرستادن سیبی یا خیاری به زیر گیوتین دهانتان است ناگهان گوینده ی اخبار هواشناسی با هیجان از دمای هوای 100 درجه بالای صفر یا 273 درجه زیر صفر در یکی از شهرهایی که تا به حال اسمش را نشنیده اید سخن می گوید. این جاست که من به جرئت می توانم به شما بگویم که آن شهر نمی تواند «نینزان آباد علیا» باشد. اطمینان من تا به اندازه ایست که روی این قضیه می توانم تا نود و شش سال آینده بر سر هر میزان پولی که شما تعیین کنید شرط ببندم. یعنی تا صد و بیست سالگیم. نفری هزار و پانصد تومان بگذارید روی میز. شجاع باشید و نترسید. شرط بندی کنید. تا نود و شش سال آینده کی زنده است و کی مرده. تازه از کجا معلوم تا آن زمان یادمان باشد که اصلا شرط بندی ای در میان بوده یا نه. کسی که باید از این شرط بندی بترسد خود من هستم. چون مجبورم تمام این نود و شش سال را در همان «نینزان آباد علیا» بمانم تا اگر احیانا این اتفاق افتاد همان جا زنده به گور شوم و از ناتوانی در پرداخت پولتان روسیاه عالم و آدم نشوم. ای بابا. چقدر غیر مستقیم التماس کنم. من فقط هزار و پانصد تومان قرض می خواهم و شما هی زل بزنید به من.
پ.ن:به محتوای پست اصلا فکر نکنید! من خودم در دسته ی سوم طبقه بندی بالا قرار می گیرم! چون در بازخوانی این پست خودم هم چیزی نفهمیدم! امیدوارم این پست رسالت خود را انجام داده باشد!
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸
آن طرفِ پنجره
این که آیا در همه ی کوچه های تنگ و درازِ دنیا داستان از این قرار است که تا پرده های اتاقت را کنار بزنی همیشه یکی یا چند نفر تو را بپایند، نمی دانم اما در کوچه ی ما داستان همیشه همین بوده و خواهد بود. باور کنید تمام شیشه های خانه ها را هم که رفلکس کنند برای پاییدن یکدیگر حتما چاره ای خواهند اندیشید. یک ساعت و سه دقیقه مانده به شش صبح. به گمانم تمام کوچه باید خواب باشد. پرده ی اتاق را کنار می زنم و با خیال راحت لم می دهم به میز و پاهایم را روی لبه ی پنجره می گذارم. تصویرِ ریزش برف، زیرِ نورِ زرد رنگِ چراغ های تیر برق. چه صحنه ی آرام بخشی. یک استکان چای داغ برای لذت بردن از آزادی پنجره و بارش برف کافیست. صدای اذان مسجد که بلند می شود یعنی دوباره باید پرده ها را کشید. دقیقه هایی هست که هیچ وقت نباید از دستشان داد. دقیقه هایی که در آن می شود به سادگی از دیدن ریزش برف و نوشیدن یک لیوان چای گرم لذت برد.
بدون گرم کردن ماشین از حیاط بیرون می کشم تا خواب خانه را پریشان نکرده باشم. لایه ی نازکی از برف تمام کوچه و خیابان را پوشانده است. دنده را خلاص می کنم و ماشین را مانند قایقی به سینه ی این دریای سفید می سپارم. این را باید بدانید که من با وجود این که بعضی وقت ها از صدای کشیده شدنِ برف پاکن ها روی شیشه ها حرصم می گیرد اما در روزهایی که برف پاکن ها از ریزش سنگین برف روی شیشه ی ماشین کرپ کرپ می کنند عاشق صدایشان می شوم. کرپ کرپ هایی که در سکوت روزهای برفی مانند ریتم یک موسیقی ناب آرامش را به تک تک رگ های عصبیم تزریق می کنند. اگر تا به حال سیگار نکشیده اید و یا حتی از سیگار متنفرید این را از من داشته باشید که کشیدن یک نخ سیگار در جاده های خلوت و تاریکِ روزهای برفی و زیر موسیقی برف پاکن ها، بزرگترین آرامشی است که می توانید در تمام عمرتان پیدایش کنید. البته اگر آن طرف خیابان، رفتگرِ پیری را ندیده باشید که در میان ریزش یکریز برف، برای جمع کردن کیسه های یخ زده ی زباله قدم هایش را به سختی بر دارد!
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸
بیگانه ای در همین حوالی
چند هفته پیش در جایی خواندم که «جی.دی.سلینجر» خالق «ناطور دشت» در بیست و هفتم ژانویه ی امسال درگذشته است. همین چند روز پیش یکی از ترجمه های همین کتابش را تهیه کردم و خواندم. ترجمه ی احمد کریمی. شاید بهترین تحلیل برای این کتاب همان نوشته های پشت کتاب بود: «هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه ایست از جنس بیگانگان جهان ...». نمی دانم شاید اولین کسی که مرا با معنای واقعی کلمه ی بیگانه آشنا کرده، همان «کامو» باشد با کتاب های «بیگانه» و «سقوط» ش. بیگانه های همه ی این کتاب ها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که زندگی را آن قدرها جدی نمی گیرند. بسیار حساس و در عین حال بی تفاوتند. آدم هایی که گاه تشابهی ترسناک با ما دارند. با بخش هایی از ما که از ترس دیگران و یا از سر بلاهت پنهانش کرده ایم و هنگام خواندن داستانِ این بیگانه ها، بیگانه ی درونمان از این که بعد از سال ها همزادی پیدا کرده است لذتی وصف نشدنی را درک می کند. در نگاه اول آدم های غریبی هستند که رفتارها و گفتارهایشان را غیر طبیعی و مصنوعی می انگاریم. اندکی که دقیق تر شدیم و شناختمان بیشتر شد به تمامشان حق می دهیم هر طور که می خواهند فکر کنند و هر کاری که می خواهند انجام دهند. اما آن ها را که وارد زندگی های معمولی مان می کنیم داستانِ متفاوتی می شود. مثلا اگر کسی را با همین ویژگی ها در محله ی خودمان بشناسیم محال ممکن است که او را از خود نرانیم و یا حداقل با واژگانی مثل «شوتی» ، «پرت»، «بی مسئولیت» ، «احمق» و ... خطاب نکنیم. اما زیر لعاب های همه ی ما تمام این القاب را می شود پیدا کرد!
آن ها آن طور می زیند که می خواهند. در عین این که اطرافشان را خیلی خوب می شناسند، نسبت به آن بی تفاوتند. در عین آگاهی از داوری دیگران به بی ارزشی آن کاملا واقفند.
بیگانه های کامو (مورسو و کلمانس) اندکی اسطوره ای به نظر می رسند. پشت اندیشه هایشان یک جور فلسفه ی بزرگ هست که اندکی از معمولی بودن دورشان می کند. اما بیگانه ی سلینجر (کالفیلد) فیلسوف نیست. یک پسر مدرسه ای هفده ساله ی اخراجی است!
بیگانه های کامو برای مردم چند دهه ی پیش اروپا تازه و زنده بود. اما بیگانه ی سلینجر را نسل امروز جهان بیشتر درک می کنند. کالفیلد بیگانه ایست در همین حوالی!
----------------------------------------------------------------
از این که «هولدن کالفیلد» در هفده سالگی به بیگانه بودنش پی برده، ترس برم داشته است. خط به خط می خواهم کالفیلد را از خودم جدا کنم. اصرار دارم به خودم بقبولانم که تفاوت های کوچکمان بزرگتر از آن چیزیست که فکر می کنم. شاید از ترس بریدن از چیزی یا جایی است که تا به این حد خودم را فریب می دهم که تشابهات به این بزرگی را طبیعی جلوه دهم.
اما نه. من همه ی این ها هستم. یک بیگانه ی کامویی، یک بیگانه ی سلینجری، یک بیگانه ی هدایتی و این بسیار ترسناک است!
یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸
مردانِ ناگزیر- شماره دو- آواره ترین مردم دنیا - یک دنیا فاصله
مردانِ ناگزیر
نصف بسته ها را داخل صندوق عقب جا داده بود و نصفش را هم در صندلی عقب، بغل دستش گذاشته بود. لاستیک زاپاس در شکاف صندلی های جلو لق می زد و من که از بی ماشینیِ روزهای تعطیل، کنار جاده درخت شده بودم را برای کاهش هزینه های این خرده قاچاقچی بدبخت روی صندلی جلو سوار کردند. کپسول کوچک گازی که احتمالا قبل از گذاشتن بارها در صندوق عقب بوده آزادی پاهایم را گرفته بود و راننده که مچ پایش با پدال گاز بدجوری بازی می کرد و از ترس ماشین های گشت و بازرسی، مثل باد در میان کوه ها می لولید، چیزی نمی گفت و با دو دستش فرمان را محکم چسپیده بود و من به تصادف و انفجار کپسول فکر می کردم.
- سرعتتون یه کم زیاد نیست؟
- چاره ای نیست. بگیرنمون ماشینو یه ماه می خوابونن.
سرعت بیشتر و بیشتر می شود و مثل بازی «نت فور اسپید» از میان ماشین ها می گذریم.
بر می گردم و به سرنشینِ عقبی که به سختی خودش را کنار بسته هایش جا داده است می گویم:
- یعنی ارزش این بسته ها بیشتر از جون آدمه؟
- نترس پسرم این کار همیشگیمونه.
(اصلا چرا منو سوار کردید؟)
- حالا توی این بسته ها چی هست؟
- روسری چینی
- به استرس و خطرش می ارزه؟
- روسریا رو از یه بنده خدایی توی مرز تحویل می گیرم و ضمانتی توی تهران تحویل می دم. بستگی داره. بعضی روزا سی و هشت هزار تومن. بعضی روزا چهل هزار تومن. بعضی روزا هم که اصلا بار نیست هیچی دیگه!
- چرا روسری؟
- روسری مثل مشروب نیست که اگه بگیرنش دیگه پسش ندن! زندان و شلاق هم نداره.
می خواستم بپرسم که نمی شد کار دیگری را انتخاب می کرد؟ اما چیزی نگفتم. شاید اگر می توانست دیگر لازم نبود به خاطر چهل هزار تومان، دویست کیلومتر راه را زیر فشار بسته هایی که حین پیچیدن ماشین روی کتفش می افتادند، آیت الکرسی بخواند!
-------------------------------------------------------------
شماره دو
انتهای زیرگذر میدان آزادی، دیدن تصویری از دور به طرزی عجیب هیجان زده ام می کند. یعنی هنوز زیر این آدمکِ بی سر اما پا برجای، دست هایی به نشانه ی پیروزی تکان می خورند؟ خودم را به تاکسی زردی می رسانم که راننده اش دست هایش را به نشانه ی پیروزی از شیشه ی ماشینش بیرون آورده است. دستم را به علامت سوار شدن اندکی بالا می گیرم. جلوی پایم که می ایستد با لبخندی بی پرده می گویم:
- سلامت باشی رفیق
سرش را طوری که متوجه نشده باشد چند بار به سرعت تکان می دهد. هیجان زده با حرکت آرام تاکسی همراه می شوم و می گویم:
- زنده باد آزادی
- «شماره دو» عزیزم «شماره دو». «خلیج». «خلیج فارس». اه. بابا گرفته ما رو مرتیکه
کمی بالاتر از من مسافری سوار می کند. حالا از همان پنجره ای که دست های راننده پیروزمندانه بیرون بود سیگاری دود می شود!
-------------------------------------------------------------
آواره ترین مردم دنیا
سایه های کم رنگ زیر سایبان فلزی ایستگاه اتوبوس ترس کوچکی در دلم انداخته است. به ساعتم نگاه می کنم. پنج و پنج دقیقه ی صبح. هر سه نفر دور هم حلقه زده اند و به طرز وحشت برانگیزی تک تک نگاهشان را به طرفم بر می گردانند. کلفتی مصنوعی ای به صدایم می دهم و بی خود و بی جهت می پرسم:
- ببخشید ساعت چنده؟
جوانترینشان که پشت سر هم فندکش را آتش می زند انگار که سیگاری بخواهد بگیراند و باد نگذاشته باشد می گوید:
- اذان صبح کیه؟
جواب خنده داری به نظر می رسید. باید می خندیدم. با صدای کشداری ادامه می دهد:
- آخه اتوبوسا بعد از نماز صبح راه میفتن
حالا جوابش منطقی تر شده بود. ترسم به یکباره فرو می نشیند.
هر سه نفر به زبان مادری من حرف می زنند. با این که حدس زده ام اما با زبان محلیمان می پرسم:
- بچه ی کجایی؟
- اِ. شمام؟ می دونستی تو کتاب UN نوشتن که آواره ترین مردم دنیا خودمونیم؟
- نمی دونم. اما باید همین طوری باشه که شما می گین.
هنوز هوا روشن نشده. اولین اتوبوس که می آید هر سه نفر راهشان را می گیرند و می روند. جوانترینشان هنوز فندکش را زیر سیگارِ بی توتونش نگه داشته است!
-------------------------------------------------------------
یک دنیا فاصله
دفترچه ی سوال ها را خیلی زود ورق می زنم. حتی سوال هایش را هم نمی فهمم چه برسد به جواب هایش. چند باری سرم را ناشیانه کج می کنم. بغل دستی خیلی زودتر از آن چه که باید بفهمد می فهمد. پاسخنامه اش را می گذارد لای دفترچه اش. تا آخر زمان امتحان حرکاتش را زیر نظر می گیرم. پشت سر هم مدادش روی کاغذ خط می کشد. پاکنش پاک می کند. سر مدادش را گاز می گیرد. بیسکویت و آب میوه اش را با عصبانیت پرت می کند زیر صندلی. من تمام آن مدت فقط به او نگاه می کردم و بیسکویتم را آرام آرام می خوردم و آب میوه ام را کم کم هورت می کشیدم. بین ما فقط یک متر فاصله نبود یک دنیا فاصله بود!
یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸
صید ماهی و ولنتاین و گوشت قربانی
پاچه ی شلوارهایمان را تا زانو بالا می کشیم. کافی نیست. در این فصل سال در پهن ترین قسمت رودخانه هم آب از کمر خواهد گذشت. پاچه های شلوارم را پایین می کشم، دیگر مهم نیست، تا کمر به آب زده ام. ماهی ها به لایه های سبز و قهوه ای روی سنگ ریزه های کنار رودخانه لب نزده اند و این پیام خوبی نیست. دو طرف تور را نا امیدانه گرفته ایم و پهنای رودخانه را از سوراخ های تور می گذرانیم. سردیِ آب که از گلویِ طاقتمان بالا می آید به آرامی طناب های تور را از دو طرف ناامیدانه جمع می کنیم. یعنی حتی یک ماهیِ بازیگوش هم از مهاجرت گروهیشان باز نمانده؟ بوی کبابِ ماهی از هیچ کجا به مشام نمی رسد اما کنار آب دور آتش جمع شده ایم و سردی پاها و خیسیِ شلوارهایمان را به گرمای آتش و جلوه ی زیبای لانه ی باشکوه لک لکی بر فراز تیرهای برق سپرده ایم. تیرهای برق مرا به یاد رشته ی تحصیلیم نمی اندازد فقط می خواهم بدانم که این لک لک پیر با چه انگیزه ای این همه چوب را تا آن بالا کشانده است؟ ابلهانه نیست که در این عمارت زیبا فقط قورباغه سرو شود؟
--------------------------------------------------------
پدر بزرگ به روز ولنتاین می خندد و سعی می کند آن را با کلمه ی دیگری جایگزین کند. «بدعت، بدعت، ... » و کلی با همین بدعت جمله سازی می کند. فقط گوش های من است که عینک هایش را همراهی می کند. حق با اوست. او به بهانه های بزرگتری احتیاج دارد برای شاد بودن.
--------------------------------------------------------
سینیِ بزرگ را روی صندلی عقب جا می دهم. سی سهمٍ تقریبا هفتصد و پنجاه گرمی. چربی هایش اندکی بیشتر از حد معمول است. گوسفند را همین امروز که در خانه نبودیم به دار آویخته بودند. از نبودنم خوشحالم. دیدنِ جان کندن حیوانات آزارم می دهد. سال ها پیش وقتی که هیچ مردی در خانه نبود، زن های فامیل که خودشان را برای بریدن سرِ یک مرغ هم جایز نمی دانستند کشتار مرغ را به دست یک مردِ ده ساله سپردند و آن مرد من بودم. پاهایم روی بال هایش می لرزید. هر دو رو به قبله ایستاده بودیم. عمه ام از پشت سر داد می زد که حرامش نکنم. باید در کمتر از چند ثانیه گردنش جدا می شد. می گفتند همان بار اولش مشکل است اما هنوز هم تکرارش برایم ناراحت کننده است.قربانی را مهمان هایمان انجام داده بودند و اصرار داشتند که گوشت هایش را به فقرای شهر برسانیم. با گفتن این جمله ی آخر حس غروری در صورت هایشان دیده می شد. مطمئنم در آن لحظه خودشان را در زیر درخت هایی پر سایه در بهشت می دیدند و ما هر چه می گفتیم فقط صدای نهرهای پر از عسل در گوششان طنین انداز می شد.
- الو ببخشید شماره منزل ... رو می خواستیم.
- الو ببخشید منزل آقای/خانم ... . یک مقدار گوشتِ قربانی بود تصمیم گرفتیم بین آشناها تقسیمش کنیم. اگه میشه لطف کنید آدرستون رو .... .
صداهایی لرزان و نگاه هایی ملتمس که غرورشان را شکسته و برای کمتر از یک کیلو گوشت قربانی باید تکبر ناخواسته ی صدا و نگاه ما را تحمل می کردند. خانه هایی که شاید کمتر کسی بتواند یک شب را در آن به روز برساند. درهایی که از ترس طلبکارها دقایق زیادی باز نمی شدند. تشکرهایی که نباید می شنیدم. دیگر چنین مسئولیت سنگینی را نخواهم پذیرفت.
شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸
ارزششو داره؟
- مگه مخابراته که دقیقه ای حساب می کنن؟
- بابا طرف روانشناسه. وقتش ارزش داره. با این همه ادعا هنوز شعورت به این حد نرسیده که طرف کلی درس خونده و زحمت کشیده. حتما باید یه جنسی بهت بفروشه که راضی بشی پول بدی. خب یه روانشناس کالاش همین مشاوره هاست دیگه.
- پولتو دور می ریزی به خدا. مگه ما چطوری مدرک گرفتیم. اونم همینجوری مدرک گرفته. فرویدم اگه الان زنده بود برای یک دقیقه مشاوره هزار تومن نمی گرفت.
- ارزششو داره. باور کن. کل جلسه ی یه ساعته رو به حرفای آدم گوش می ده. آدم حال می کنه بره اون جا باهاش درد دل کنه.
- یعنی کل جلسه رو خودت حرف می زنی بعدشم دقیقه ای پونصد تومن پول بی زبون رو می ریزی جلوی اونا؟ خاک تو سرت. بعد حالا نظرت در مورد توصیه هاش چیه؟
- روشش خیلی مدرنه. هی می گه خودت باید بگی. خودت باید نتیجه گیری کنی. مثل همون فیلسوفی که تو می گفتی. همون که جوونای شهر رو جمع می کرد دور خودش. اسمش چی بود؟
- سقراط
- آره همون.
- (واقعا پخمه ای تو دختر) حالا این مشاوره زنه یا مرد؟
- خب معلومه. مرد. اگه زن بود عمرا نمی رفتم. از مشاورای زن بدم میاد.
- پس که این طور. حتما خوش تیپم هست دیگه!
- نه به خدا. بابا زن داره. بچه داره. ولی خیلی ماهه
- ( خب داشته باشه!) خب تو که پولای بابات رو می ریزی دور. جلسه ای چند دقیقه کمتر بمون پولش رو بده به من. تو که روزی دو ساعت رو مخ من راه می ری!
- اه. خب اون روانشناسه. حرفای آدم رو می فهمه. تو که همه ش مسخره بازی در میاری و می خندی.
- (خب اونم ته دلش بهت می خنده). حالا اسمش چی هست؟
- ش...
- همین که مطبش انتهای کریم خانه؟!
- آره آره
- آخ. بدبخت خاک بر سر. اون ... بریم یه چیزی بخوریم. (اگه ابله نبودی بین این همه پسر خوشگل و پولدار با من دوست نمی شدی)
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸
یک پیشنهاد
بدون شک این پیشنهاد می تواند به عنوان معیاری برای تشخیص طبقه های اجتماعی در جوامع سنتی در نظر گرفته شود . طبقه بندی اجتماع بر اساس نوع و کیفیت توالت های خانگی. فرض کنید مسئولان تصمیم بگیرند برای خوشه بندی در طرح هدفمند کردن یارانه ها از این معیار استفاده کنند. به نظر شما میزان تفاوت در خطای اندازه گیری نسبت به معیارهای مشابه تا چه اندازه خواهد بود؟
پایین ترین خوشه را بگذارید برای کسانی که از فرط نداری برای رفع حاجات روزانه دست به دامان توالت های مساجد و پارک ها و غیره می شوند. در مورد این گونه کاربران سیستم توالت ها تغییر فاحشی در میزان مبلغ دریافتی نخواهد داشت. خواه فارغ البال زیر سایه ی درختی، پای دیواری یا هر مکان غیر چهار دیواری دیگری انتخاب شده باشد و خواه توالت های فرنگی شهرداری ها در ابتدا و انتهای شهرها.
اما خوشه ی بالاتر که سهم کمتری عایدشان می شود کاربران توالت های خانگی قدیمی هستند. در این موارد درب توالت ها به هیچ وجه معیار تشخیص نخواهد بود. گونی، حلبی، آهن، چوب یا آلومنیوم تفاوتی نخواهد داشت. معیار سنجش، جنس کاسه ی این توالت هاست که معمولا از سیمان و سرامیک می باشد. اما با توجه به شایعاتِ نیمه علمی که بالا آمدن بخار اوره را در توالت های قدیمیِ شیب دار، عامل کچلی و بیماری های پوستی و تنفسی به حساب می آورد این خوشه نیز دریافتیِ به نسبت بالایی خواهند داشت.
اما خوشه ی بالاتر که از دستشویی های سنتی اما با کیفیت بالاتر استفاده می کنند، خواه استفاده از آفتابه مرسوم باشد یا نباشد، به علت امکان فراهم آمدن فرصت های طلایی برای درک بیشتری از میزان امنیت و آرامش موجود در جامعه از دریافتی کمتری نسبت به خوشه های قبلی برخوردار خواهد بود.
و اما طبقه ی مرفه جامعه. استفاده کننده گان از توالت های فرنگی. هیچ گونه عایداتی از این طرح شامل حالشان نخواهد شد. ضمنا استفاده کردن از آب و آفتابه در این توالت ها هیچ امتیازی برای کاربر در بر نخواهد داشت.
لذا با توجه به تحقیقات به عمل آمده و بررسی دقیق و موشکافانه ی منشور بهداشتی جامعه، این معیار به عنوان پیشنهادی جهت طبقه بندی جوامع سنتی ارائه می شود و می تواند جهت برنامه ریزی های کلان در اختیار علاقه مندان قرار گیرد. هر گونه تغییر در سیستم توالت ها نسبت به آخرین وضعیت درج شده در گواهی پایان کار ساختمان پیگرد قانونی خواهد داشت.
البته کارشناسان مربوطه وجود خطا در این معیار را منکر نشده اند!
بازی یا سرگرمی
- پک نزنی. لای انگشتات بگیری کافیه. یه جوری نگهش دار زردیِ فیلترش مشخص باشه. نذاشتم این قسمتِ فیلم نامه رو بخونی تا عکس العملا و دیالوگات طبیعی باشن. لازم نیست حاضر جوابی کنی. سعی کن در مقابل سوالای طرف مقابلت بیشتر سکوت کنی. یکی از دوربینا زوم می شه روی صورتت. حرکات زیر پوستیت باید کاملا طبیعی باشه.
- اما شخصیت اصلی باهوشه. آدمای باهوش همیشه حاضر جوابن و سعی می کنن صورتشون بیانگر حالات درونیشون نباشه.
- حاضر جوابیِ آدمای باهوش برای کارهای روزمره ست که قبلا بهش فکر کردن. در این موقعیتِ خاص که کسی تا به حال تجربه ش نکرده تا کسی فیلم نامه رو قبلا نخونده و از بر نکرده باشه نمی تونه حاضر جوابی کنه. آدمای باهوش این جور مواقع بیخودی به فکشون زحمت نمی دن. ضمنا فقط توی صورت آدمای کودنه که نمیشه چیز زیادی فهمید. صدا، دوربین، حرکت.
- ...
- چیه چی شده؟ چرا هیچ واکنشی نداری؟
- آخرِ فیلم غافلگیر کننده ست اما نه برای همه. همه می دونن آخر بازی باید برگه ی دیگه ای رو بشه. اما اون برگه دیگه برگه ی برنده ی ما نیست.
- پس تو هم اعتقاد داری که بعد از ساختن این همه فیلم بازم میشه تماشاچی رو غافلگیر کرد.
- باید بشه. اما ...
- اما چی؟ فقط کارگردان باید جور ضعف فیلم نامه رو بکشه. من دارم در آنِ واحد به جای همه تون بازی می کنم. خدایی که باید اون بالا باشه اومده پایین. یعقوب هم باید کشتی گیر باشه. باید منو شکست بدی! این یعنی بازی. بازی ای که شکست و پیروزی نداشته باشه اسمش بازی نیست. سرگرمیه!
- آره. اما الان دیگه مردم فیلم رو نگاه می کنن برا سرگرمی. این مردم رو خیلی وقته کسی به بازی راه نمی ده. بازی گرای اصلی الان دیگه خارج فیلما بازی می کنن. انتظارِ بی خودی داری.
- بازیگر خوب کسیه که با بازیش تماشاچیا رو به بازی بکشونه. تماشاچی خودش خودش رو غافلگیر می کنه. صدا، دوربین، حرکت. ...
سهشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸
او
1) یک شرور مسلح به هلاکت رسید.
2) او یک شهید واقعی بود. شهید راه آزادی.
1) گمراه و فریب خورده.
2) آزاد اندیش و بی پروا.
3) پدری بی پسر شد
4) پسری ناخلف، گم و گور شد.
3) کودکی بی پدر شد.
4) نسلی ازعواقب افکار و اعمالش مصون خواهند بود.
5) کشتن انسان به چه بهانه ای؟
6) چاره ای نیست. جنگ و کشتار همیشه بوده و خواهد بود.
7) بالاخره می مرد!
8) چه جالب!
9) فقط یک نفر؟
10) خبرش را کامل کنید. برای ستون سوم مناسب است.
11) یکی از گزارشگرهای برون مرزی را بفرستید.
12) برای بحران سازی در منطقه مناسب خواهد بود.
13) عده ای به دنبال ایجاد تنش در منطقه هستند.
14) چه شعرها و نقاشی ها که به او هدیه نخواهند کرد.
15) این هم یک جور فلسفه برای زندگی کردن است.
16) از عواقب روان پریشی است.
17) زنده باد چگوارا.
18) نتیجه ی نادیده گرفتن حقوق انسانیست.
19) مگر در یک جامعه ی متلاشی انتظار شنیدن چه خبری را دارید؟
20) مطمئن باشید پای عوامل اقتصادی در میان است.
21) ...
.
.
.
7000000001) ؟!
شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸
دو قلوهای آزادی - کهنه شویی سوخته
گفته بودی آزادی عقیم نمی ماند
دیشب LNB های دو قلو زایید
گوشیِ دیش ها بر سینه ی آسمان
صدایشان را می شنوی؟
امید و آرزو را اگر شناسنامه نمی دهند
اسمشان را بگذار ابوالفضل و فاطمه
ابوالفضل ها امید می شوند
فاطمه ها آرزو
-------------------------------------------------------------------
کهنه شوییِ سوخته
در حسرتِ یک ماشینِ لباسشویی
هر روز با کهنه شوییِ سوخته ی قدیمیش ور می رود
آخرش هم سر و کارش باز به همان تشت می افتد
آن تشتِ فلزی
که لباس های خیسش را
به پا دردهای مزمنش می رساند
و من دوباره از پشتِ میز داد می زنم
چایی
تا خیالِ باطلِ چرخش پره های کهنه شویی را
به آبِ شیر و شر شرِ چای بسپارد
با دو پانصد تومانیِ پاره و چسب نخورده
و هزار امیدِ واهی
یک لبخند تلخ هم نمی توان خرید
پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸
آدم ها و جاده ها
از آن طرفِ مستطیلِِ کاغذ که هیچ کس نمی داند کجاست آمده و از زیر پایِ دختری با دامن آبی و پسری با موهای طلایی می گذرد و از میان درختان سرو آرام آرام خودش را به کلبه ی چوبی می رساند. شاید این امن ترین جاده ی دنیا خودش را به ساده ترین جایِ دنیا کشانده باشد. آرامشِ سبزِ درختچه های کنار جاده هنوز جایشان را به اضطراب سرخ و سفیدِ تابلوهای هشدار دهنده نداده اند. هیچ خط بریده بریده و نبریده نبریده ای جاده را مرزبندی نکرده است و سیاهیِ زننده ی هیچ خط ترمزی صورت جاده را پریشان و خط خطی نکرده است. بوی روغن سوخته و لاستیک و قیر به مشام نمی آید. همه چیز بکرِ بکر است. خرده پاکنی روی فرش نریخته و نشانی از خطوط پاک شده روی صفحاتِ دیگرِ دفتر نیست. دخترکِ دامن آبیِ نقاشی، دستش را از ترس جاده و به بهانه ی عبور از خط کشیِ عابر پیاده به دستان پسرِ مو طلایی نسپرده است و شاید از غربت این جاده هاست که چنین تابلوی بچه گانه ای صمیمانه ترین دست های حلقه کرده ی دنیا را در ناشیانه ترین حالت ممکن به تصویر کشیده است. این ها تفکرات کودکانیست که جثه های کوچک و ارتفاع پایین صندلی ها فهم جاده های واقعی را از آن ها دریغ کرده است. جاده های طولانی ای که بازیِ زندگی آدم ها را به نظاره نشسته اند و آدم هایی که در این جاده های پر پیچ و خم دانسته یا ندانسته زندگی خود و دیگران را از سر هیجان به بازی می گیرند. در عجبم که هیچ کس رویای انحراف و شاخ به شاخ شدن و سقوط و چپ کردنش را برای آب باز گویی نخواهد کرد تا که یک روز آب همه چیز را با خود می برد. همه چیز حتی جاده ها را.
یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸
باور
صدای دف و تاریکی خانقاه و کلمات مبهمی که مدام تکرار می شدند. «حی الله، یا هو، یا غوث و ....» . همه چیز برای من که هفت یا هشت ساله بودم پر از تازگی و ترس بود. در نور کم رنگی که از روزنه های پرده های ضخیم خانقاه به زور خودش را تو می کشید مردان مو بلندی را می توانستی ببینی که رقصوار گردن هایشان را به چپ و راست خم می کردند. صدای دف که بلندتر می شد دور ستون مرکز خانقاه ایستاده حلقه می زدند. مثل رقص های دسته جمعی کردها. با صدای سحر آمیز دف طوری که مست به نظر می رسیدند از کمر خم می شدند و موهای بلند و ژولیده شان به یکباره با صدای «حی» فرو می ریخت و بعد از یک چرخش گردن با راست شدن قامتشان دوباره پشت سرشان قرار می گرفت. در روزهایی که مدیر مدرسه و معلم و پدر دست به دست هم میدادند که هر هفته موهایمان را با ماشینِ شماره ی صفر از ته بزنند از دیدن بلندیِ موهایشان لذت وصف ناشدنی ای به من دست می داد. پدر بزرگِ مادرم شیخ بود و رئیس دراویش منطقه. پدر بزرگ مادریم هم آخوند بود و از کارهای دراویش بیزار. این را در همان روزها هم به خوبی می دانستم. این اختلاف مرا وادار می کرد که جهت گیری خاص خودم را داشته باشم. آن شب دزدکی خودم را به خانقاه رسانده بودم تا کارهای ماورای طبیعی درویشان که نقل مهمانی ها بود را از نزدیک ببینم. گوشه ی خانقاه کز کرده بودم و نگاهم روی شمشیر بزرگ روی دیوار جا مانده بود که یکی از دراویش دیوانه وار بلند شد و آب جوش سماور را روی خودش ریخت. با این که شنیده بودم که اتفاقی برایشان نمی افتد اما آنقدر ترس برم داشته بود که از خانقاه بیرون زدم و دیگر هیچ گاه به آن جا برنگشتم. سال ها بعد پدر بزرگ مادرم مرد. هنوز صحنه های رقص دراویش بر سر مزارش که «غوث غوث» گویان موهای بلندشان را در هوا به موسیقی دف سپرده بودند فراموشم نشده. با بزرگتر شدنم این راز هم بزرگتر می شد. وقتی که با پاره شدن یک مویرگ میلی متری در مغز، یک انسان به دست مرگ سپرده می شود پس چرا میخ های بزرگ و شمشیرهای برانی که در سرهایشان فرو می کنند هیچ بلایی سرشان نمی آورد. هر آن چه دیدم و هر آن چه فهمیدم فقط یک چیز بود. بر خلاف آن چه بیشتر مردم فکر می کردند مذهب در این میان فقط یک ابزار بود. انسان بود و باورش. هیچ گاه بیشتر از این چیزی دست گیرم نشد.
جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸
در برابر آینه های تو در تو
- موهات رو دفعه ی قبل کی کوتاه کرده. پشت گردن و بغل گوشت رو کلا برداشته. هر کی که قیچی دستش بگیره که آرایشگر نمیشه
چند ثانیه با خودم کلنجار می رم که چیزی نگم ولی محض رو کم کنی می گم
- خودتون کوتاه کردین یادتون نیست
به تته پته میافته و می گه
- حتما سرم خیلی شلوغ بوده. اشکال نداره الان درستش می کنم.
ماشین اصلاحش از بغل گوشم لایی می کشه و می ره. یاد آرایشگر مرحوم سر کوچه مون میفتم که همیشه می گفت آرایشگری که همون اولِ کار با ماشین، اصلاحش رو شروع کنه و بعد قیچی دستش بگیره معلومه که کارش رو بلد نیست. آروم می خندم و می گم
- خودت رو زیاد اذیت نکن. نصف موای بالای سرم ریخته و چند سال دیگه پیشونیم می رسه به گردنم. یه مقدار دور سرم رو اصلاح کنی کافیه.
شونه ی پلاستیکی رنگ و رو رفته ای رو از داخل شیشه ی بزرگ پر از الکل جلوی آینه بیرون می کشه و با ابرواش طوری که من ببینم به مردی که داخل آینه پشت سرم نشسته اشاره می کنه
- میشناسیش
- آره. مسئول فروشگاه تورنادوه.
- می گن هفته ی پیش ترازواش رو چک کردن دیدن هر کدومشون دویست گرم بیشتر می خونن. کلی هم جریمه ش کردن.
سعی میکنم واکنشی به حرفاش نشون ندم. ولی باز هم ادامه می ده و می گه
- آدمایی مثل ما اینقدر حرفاشون رو توی سینه شون نگه می دارن تا کل موهاشون سفید می شه. یعنی تو واقعا بیست و چهار سالته. باور کن اگه میومدی خواستگاری دخترم و نمیشناختمت می گفتم بالای سی و پنج سالته.
می زنم زیر خنده
- تو که دختر نداری. تیغه های ماشینت مشکل نداره؟ آخه پشت گردنم رو می زنه
- سوسول بازی در نیار. از این طرح هدفمند کردن یارانه ها خبر داری؟
- نه زیاد
- مسخره ست. احمد آقا میوه فروش دم پاساژ آینه افتاده خوشه ی دو. خودم کد ملیش رو اس ام اس کردم. بیست ساله مستاجره. جواز کسب هم نداره. در عوض امروز صبح این پسره که بنگاه معاملاتی داره. کامران رو می گم. یه تک پا اومده بود اینجا. می گفت خوشه ی یکه! خونه و کار و پول و همه چی هم داره.
هر وقت که پام رو توی آرایشگاه می ذارم احساس می کنم باید بین آدمایی که اینجا نشستن یکی دو تا خبر چین گوشاشون رو تیز کرده باشن. همینه که هیچ وقت اظهار نظر نمی کنم. تحلیل سیاست و اقتصاد توی آرایشگاه مثل اصلاح کردن مو توی مجلسه.
از توی آینه خودم رو می بینم که مثل محکومی که توی دادگاه مجبوره حرف تمامی هیئت منصفه و دادستان و وکیل و قاضی و شاهد رو بشنوه به دام افتادم. از تقدیم لایحه ی تحریم بنزین به مجلس سنای آمریکا می گن و سر اختلافشون در مورد مدت زمان ذخیره ی بنزین ایران بحث شدیدی سر می گیره. یکی می گه هفتاد و دو ساعت. یکی می گه هفتاد و دو روز. هنوز از آرایشگاه بیرون نیومدم که یکی با صدای بلند می گه که آقا این موهای ما رو کوتاه کن بریم ایشالا که خدا هیچ نامسلمونی رو هم بدون بنزین نمی ذاره. آره قربونت. از توی آینه که نگاش می کنم چشمک می زنه. نمیشناسمش ولی می فهمم که همدیگر رو خیلی خوب می فهمیم
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸
لذت تراژیک
چند روز پیش در جایی خواندم که دیوید هیوم رساله ای دارد که در آن از لذت تراژیک می گوید و تبدیل حرکت مغلوب به حرکت غالب. شاید این رساله بتواند پاسخ بخشی از سوالاتی باشد که این روزها خوره ی روحم شده و دست از سرم بر نمی دارد. اما در شهری که بیشتر از پانصد کیلومتر با کتاب فروشی های انقلاب فاصله دارد و برای تهیه ی کتاب فقط می توانی به تلفن چی های انتشاراتی ها اسم کتاب بدهی تا شاید هفته ای یا دو هفته بعد برایت پست کنند امید پیدا کردنش کاهش می یابد. به هر حال دیروز اتفاقاتی افتاد که تقریبا توانستم در این مورد نتیجه گیری هایی داشته باشم.
پریشب یکی از اقوام دور در شهری حدودا صد کیلومتر آن طرف تر از ما، در شبی که بیشتر مردم اینجا برای بارش برف خوشحال بودند سکته کرد و مرد. فقط زمانی می توانی صمیمانه ترین رابطه را با مرگ داشته باشی که شاهد دفن یک جسد باشی و بین مردمی باشی که ترس از مرگ را در چشم های تک تکشان ببینی. در تمام این دو روز به رابطه ی بین تراژدی و لذت تراژیک فکر می کردم. در دنیا تراژدی های زیادی وجود دارد و شاید بزرگترینِ آن ها مرگ باشد. البته تعداد افرادی که مرگ را یک تراژدی بزرگ به شمار نمی آورند هم کم نیستند. اما من فکر می کنم که هر چقدر هم یک انسان مذهبی باشد و ذهنش مدام درگیر دنیای دیگری باشد و یا از تعریف مرگ برای خودش تعریف دیگری بسازد مرگ باز هم یک تراژدی است و باز هم روی این نکته اصرار دارم که داستان مرگ برای کسانی که خودکشی هم می کنند یک تراژدی است اما آن ها به استقبال این تراژدی می روند تا از تراژدی های به گمان خود بزرگتری فرار کنند. مثلا کسانی که تراژدی زندگی را از تراژدی مرگ بزرگتر می دانند. اما اگر این رخدادها جان گداز و عذاب آورند پس چه لذتی در تراژدی هست که مدام خود نیز به دنبال آنیم. مثلا سینما را در نظر بگیریم. چرا به ازای هر کمدیِ ساخته شده تعداد زیادی تراژدی روی پرده می رود. تعداد زیادی از روان شناسان به افرادی که مدام برای اتفاقاتی که پیرامونشان رخ می دهد ابراز نگرانی می کنند لقب بیمار را اطلاق می کنند در حالی که دسته ای دیگر از لذتی سخن می گویند که این افراد در تصورات تراژیکشان احساس می کنند. اگر بیمار روانی همان کسی باشد که رفتار و گفتارش با عموم مردم متفاوت باشد بیگمان تعریف صحیحی نداشته ایم. چون بعضی وقت ها بیماری های همگانی تعریف را دچار مشکل خواهند کرد. اما اگر یک انسان را به نظاره بنشینیم و جدا از تعاریف معمول سلامت و بیماری او را مورد شناسایی قرار دهیم خواهیم دید که در بسیاری از موارد او از تراژدی لذت می برد. شاید این لذت تراژدی در جلب توجه دیگران برای ترحم و همدردی باشد با این اوصاف یک انسان در تنهایی خودش، نمی باید چنین لذتی را در سر بپروراند. اما اگر اتفاقی به دفتر خاطرات یکی از نزدیکانتان دست پیدا کرده باشید خواهید دید که در نوشته هایی که اغلب برای هیچ کس نوشته نمی شوند لذت بازگویی رخ دادهای تراژیک بسیار بیشتر از لذت اتفاقات معمول و حتی کمیک دیگر است. این را من شخصا تجربه کرده ام. اما چه لذتیست که تا به این اندازه ما را به بازگویی و تصویر سازی رخدادهایی مجبور می کند که در زمان شکل گیریشان دردناک و تاثر برانگیز بوده اند. شاید روان شناسان اصطلاحاتی شبیه به تخلیه ی روانی یا عبارتی مشابه داشته باشند و آن را به ویژگی های ضمیر ناخودآگاه ربط بدهند که خودشان هم از این تعاریف و توضیحات همیشه در پرده در ابهام می مانند. شاید هم حس زیبایی شناسی ما به گونه ای در این امر دخیل باشد.اما آیا به راستی این یک تناقض است. آیا واقعا لذت تراژیک و لذت کمیک جدای از هم هستند. مهم ترین تیجه گیری من از لذت تراژیک تغییر در طبقه بندی رخدادهای زندگی در طول زمان و در جایگاه های مختلف است. همان طور که ما بعضی غذاها را در بعضی سنین دوست داریم و سال ها بعد از آن منتفر می شویم و بالعکس و یا به بعضی غذاها در خانه لب هم نخواهیم زد اما شاید در یک مهمانی که فضای متفاوتی داشته باشد از خوردن آن لذت ببریم و بالعکس. شاید این تعریف رخدادهاست که تغییر می کند نه تغییر در احساس لذت یا تنفر و یا اصلا طبقه بندی لذات بیهوده باشد. زلزله ی هائیتی را در نظر بگیرید. باور کنید عده ای از دوستان من وقتی که از وخامت ماجرا حرف می زدند یک جور احساس لذت را می شد در بیانشان پیدا کرد. چرا؟ آیا تراژدی این زلزله هم در طول زمان قابل تغییر است. این گونه به نظر نمی رسد. آیا در این گونه تراژدی ها لذت ما فقط برای این نیست که احساس می کنیم از یک مهلکه جان سالم به در برده ایم؟ هر چه هست درک لذت تراژدی بایستی بسیار لذت بخش باشد. این طور نیست؟
دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸
برای مجید مجیدی و آواز گنجشک هایش
عصبانی که می شود فحش می دهد
مثل همه ی آدم ها
و گاه فرصتی اگر دست دهد
تا مرز دزدی
گازش را می گیرد و می رود و بر می گردد
مثل بیشتر آدم ها
و درهای چوبیِ دو لنگه ی آبیش را به هیچ کس نمی بخشد
چون کسی بر حصارِ نا امن خانه اش دری نگذاشته
مثل بعضی آدم ها
کریم های بی چاره
دلشان را به آخر فیلم خوش می کنند
و دلداری می دهند مادرانی را
که ستاره های پولکِ رویاهایشان را
روی لحاف آسمان نچیده می دوزند
اگر کسی زیرِ حاشیه ی فرش خانه اش پول نگذارد
اگر دستی از پشت دیوارها تکان نخورد
و اگر شتر مرغِ گم شده را گرگ ها دریده باشند
آه دخترانِ ناشنوایِ بی سمعک
امیدهای واهیشان را لب خوانی نکنید
و ای پسرانِ آب انبارهای به لجن نشسته
در دخمه ی مارها
هیچ گنجشکی تخم نمی گذارد و آواز نمی خواند
و گریه هایتان را کسی گریه نخواهد کرد
چرا باید برای گرفتن دو تا آب پرتقال
همیشه پنجاه تومان کم بیاوریم
میلیونر نمی شویم
شاه ماهی هایمان
«گوهرِ شب چراغ» در سینه ندارد
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
فراموشی بزرگ
از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸
قانون بند کفش
من
سهشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸
... داریم!
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸
سیاهِ ابر - رها
دلِ دماغشان تنگِ بویِ خاکِ باران زده؟
نه عمو
آن ها که چشمانِ هیزشان
به سیاهِ ابرِ آسمان
دوخته
و تمامِ گوش و چشمِ ایمانشان
فقط به شرشرِ بهار و جوانه های گندم و آردِ بیخته
بدان
نابارور که می شود
ایزد بانوی باران ها
خدای تازه اختیار می کنند
-----------------------------------------------------
رها
آن طرف ما
که در نمی دانم کدام دوره ی زمین شناختی
فکر می کند که بهتر است رها شود
از آسیا و سرزمین ما
سانتی سانتی متر
هزار هزار سال
کش می آورد خورد را
تا گوشه ای تنها
چهار زانو بنشیند و بیاندیشد و بسازد
و ما همین جا ماندیم
با ضامن چاقو و شستی بمب در دست
برای قتل ناموسی
آن جا که قیچیِ سانسور مثل پیکانِ ما موزه رفت و برنگشت
نه بد بد است
نه خوب خوب
نکته ی شگرف تر
که اینجا
بدها
همیشه بیشتر می فهمند
نکند دیگر فیلم نمی بینی؟
تو هم؟
آن جا که می گویند کارگردان و فیلم نامه نویس
خودِ خودِ خداست
دیدنش بی خود است
تدارکاتچی هم نیست
پشت صحنه را هیچ کس ندیده
سیمرغ بلورین
برای فیلمِ منتخبِ جشنواره ی آینده
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...