چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

آه گربه ی بازیگوشِ روزگار


نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...