نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...