سالِ پر بارانی ست. کلیپش را همین دیشب دانلود کردم. سرزمینِ خشک و مردمانِ دیمیش نگاهشان همیشه به آسمان است. در دو سه ساعتِ گذشته بارها و بارها این دوازده دقیقه سخنرانی را پشتِ سر هم گوش کرده ام. ابرهای سیاهِ باران زا دوباره به آسمانِ بهاریِ شهر بازگشته اند. پس زمینه ی سخنرانی، موسیقیِ دل نشینی ست. ابرهایِ سیاهِ بهاری در آسمانِ همیشه آفتابِ اینجا خاطرِ هیچ شاعری را آزرده نمی کند. خیلی دوست داشتم کلیپِ تصویریش را هم می دیدم. باران که به شیشه های پنجره می خورد، پدرم دست هایش را به نشانه ی شکر بالا می برد. طنینِ صدایِ حزن انگیزِ سخنران و موسیقیِ پس زمینه ی کلام با تصویرِ مناجات های پدرم در صفحه ی خیالم میکس می شوند. پدرم می گوید باران یعنی رونقِ کشاورزی و رونقِ کشاورزی یعنی رونق بازار و رونقِ کسب و کار و آخرِ حلقه را هم که نمی داند به کجا بند کند به یک دعایِ زیرِ لب و یک نگاهِ رو به آسمان ختم می شود. سخنران از شخصیت های سیاسی – مذهبی سخنانی نقل می کند. برقِ شدیدی داخلِ اتاق را روشن می کند. سخنران برای اثباتِ حرف هایش از یک روحانیِ دیگر داستانی نقل می کند و از تعبیرِ یک خواب، فتنه های مکرر و خوشبختیِ بزرگ می گوید. مادرم دبیرستان نرفته اما خیلی خوب می داند که باران چیست و چرا می بارد. سخنران از یک پیش گویی سخن می گوید. یک پیش گوییِ بزرگ. پدرم هم که سی سالِ تمام پایِ تخته برای دانش آموزانش رازِ باران را تشریح کرده است. سخنران از یک ناجیِ مقدس سخن می گوید. اما چرا پدرها و مادرها پشتِ تمامِ این ابرها و باران ها دستِ دیگری می بینند. صدایِ محزونِ سخنران و فنِ سخنرانیش از دیشب تا به حال مرا به فکر واداشته است. سخنرانی که تمام می شود مدیا پلیر دوباره آن را از سر می گیرد. باران هنوز می بارد. صدای موسیقیِ پس زمینه و صلابتِ صدایِ سخنران، زبانم را بند آورده است. آفتابی که همیشه هست را کسی پشتِ این ابرهای سیاه نمی بیند. سالِ پر بارانی ست.
پ.ن: […]
دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹
[…]
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...