دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

دستی که به اسمان نمی رسد

برای دختری که در آغوشِ متعفن ترین مردِ روی زمین
به چشم هایش رخصتِ گریه نمی دهد!
برای همسایه های به تصادف رفته
که پدال های گاز و آسفالت های نیمه کاره را
از عطسه های نیمروزی پر خطرتر نمی دیدند
برای آن مسافرِ غریبِ باران زده
که خودش و چرخ های ماشینش سخت در گل مانده بود
برای دخترانی که خم شده بودند رویِ دارهای قالی
تا سیگارِ پدرشان را از از نگاه های هرزه ی همسایه نخواهند
برای بی پناه ترین گربه ی دنیا
که در سردترین شبِ سال
باسنش را به کاپوتِ گرمِ ماشینِ پدرم چسپانده!
برای بی پسرترین مردِ خاورمیانه
برای بی پدرترین بچه ی پاریس
برای بی مادرترین خانه ی نیویورک
برای بی برادرترین افغانیِ کمپ های اروپا
برای بی خواهرترین بازمانده ی جنگ های جهانی
برای آواره ترین کرد دنیا
برای خالی ترین سفره ی هندوستان
برای کودکان ِ آفریقاییِ در کمینِ مالاریا
این دست ها به هیچ کجا نمی رسد
نه هرگز
بلندترین دست ها
به کوتاه ترین آسمان ها هم نمی رسد

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...