صدای دف و تاریکی خانقاه و کلمات مبهمی که مدام تکرار می شدند. «حی الله، یا هو، یا غوث و ....» . همه چیز برای من که هفت یا هشت ساله بودم پر از تازگی و ترس بود. در نور کم رنگی که از روزنه های پرده های ضخیم خانقاه به زور خودش را تو می کشید مردان مو بلندی را می توانستی ببینی که رقصوار گردن هایشان را به چپ و راست خم می کردند. صدای دف که بلندتر می شد دور ستون مرکز خانقاه ایستاده حلقه می زدند. مثل رقص های دسته جمعی کردها. با صدای سحر آمیز دف طوری که مست به نظر می رسیدند از کمر خم می شدند و موهای بلند و ژولیده شان به یکباره با صدای «حی» فرو می ریخت و بعد از یک چرخش گردن با راست شدن قامتشان دوباره پشت سرشان قرار می گرفت. در روزهایی که مدیر مدرسه و معلم و پدر دست به دست هم میدادند که هر هفته موهایمان را با ماشینِ شماره ی صفر از ته بزنند از دیدن بلندیِ موهایشان لذت وصف ناشدنی ای به من دست می داد. پدر بزرگِ مادرم شیخ بود و رئیس دراویش منطقه. پدر بزرگ مادریم هم آخوند بود و از کارهای دراویش بیزار. این را در همان روزها هم به خوبی می دانستم. این اختلاف مرا وادار می کرد که جهت گیری خاص خودم را داشته باشم. آن شب دزدکی خودم را به خانقاه رسانده بودم تا کارهای ماورای طبیعی درویشان که نقل مهمانی ها بود را از نزدیک ببینم. گوشه ی خانقاه کز کرده بودم و نگاهم روی شمشیر بزرگ روی دیوار جا مانده بود که یکی از دراویش دیوانه وار بلند شد و آب جوش سماور را روی خودش ریخت. با این که شنیده بودم که اتفاقی برایشان نمی افتد اما آنقدر ترس برم داشته بود که از خانقاه بیرون زدم و دیگر هیچ گاه به آن جا برنگشتم. سال ها بعد پدر بزرگ مادرم مرد. هنوز صحنه های رقص دراویش بر سر مزارش که «غوث غوث» گویان موهای بلندشان را در هوا به موسیقی دف سپرده بودند فراموشم نشده. با بزرگتر شدنم این راز هم بزرگتر می شد. وقتی که با پاره شدن یک مویرگ میلی متری در مغز، یک انسان به دست مرگ سپرده می شود پس چرا میخ های بزرگ و شمشیرهای برانی که در سرهایشان فرو می کنند هیچ بلایی سرشان نمی آورد. هر آن چه دیدم و هر آن چه فهمیدم فقط یک چیز بود. بر خلاف آن چه بیشتر مردم فکر می کردند مذهب در این میان فقط یک ابزار بود. انسان بود و باورش. هیچ گاه بیشتر از این چیزی دست گیرم نشد.
یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸
باور
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر