پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

زندگی حذف شدن یک تیم است در جام باشگاه ها!


دبیرستان که بودیم، هم کلاسی ای داشتیم که فردایِ روزی که تیمِ فوتبالِ محبوبش از جامِ باشگاه هایِ جهان حذف شده بود با هیچ کداممان حرف نزد. از همان اولِ صبح که وارد دبیرستان شد تا وقتی که زنگِ آخر خورد و رفت حتی یک کلمه هم از دهانش خارج نشد. خوب یادم هست که حتی به جایِ «بله آقایِ» معمولِِ حضور و غیابِ اولِ کلاس، فقط دستش را بلند کرد. بعضی از دوستانم، همان ساعاتِ اول می گفتند که حرف نزدنش به خاطرِ باختِ تیم محبوبش است اما من به شخصه باورم نمی شد و حتی زمانی که خواستم با او گرم بگیرم تا شاید کمکی کرده باشم، دستِ چپش را رویِ سینه ام گذاشت و با کج کردنِ گردنش خواست که تنهایش بگذارم. روز بعدش که فهمیدیم حتی شرط بندی هم نکرده است رفتارش بیشتر برایم سوال برانگیز شد. انگار طوری می خواست به همه بفهماند که چقدر عاشقِ یک تیمِ فوتبال بودن مسئولیت خطیریست و چقدر حذف شدنِ یک تیمِ باشگاهیِ اروپایی در جامِ باشگاه های جهان و آن هم در یک بازیِ غیرِ انسان دوستانه، برای یک دانش آموزِ دبیرستانیِ روستاییِ خاورمیانه ای می تواند دردناک باشد. این هم کلاسیِ ما حتی قیافه اش یا نوعِ فوتبال بازی کردنش به هیچ بازیکنی در آن تیم شبیه نبود که ما در آن رده ی سنی بتوانیم توجیهی برای رفتارش پیدا کنیم. حتی مثل آن بچه پولدارهای زمانِ ما هم نبود که اتاقِ شخصی ای داشته باشد و چهار طرفِ اتاق، پوسترِ بازیکنانِ محبوبش را بچسپاند و آن قدر شب و روز به این پوسترها نگاه کند که راستی راستی فکر کند سه دانگِ باشگاه را بابایش خریده و از این حرف ها. بعد از آن ماجرا تحلیلِ طرفدارهای یک تیمِ ورزشی برایم بسیار جذاب شده بود. ناگفته نماند که آن زمان ما هم برایِ خود تیمی دست و پا کرده بودیم که از قافله عقب نمانیم. دوست داشتنِ یک تیمِ ورزشی در آن زمان برای جوان هایِ هم سن و سالِ من، مثل عاشق شدن هایمان بود. ما قبل از آن که پیش بیاید و دختری را دوست داشته باشیم تلاش می کردیم که کسی را پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم. در فوتبال هم تقریبا همین طور بود. همه می خواستند برایِ خودشان طرفدارِ یک تیم باشند. اگر نمی توانستیم مثلِ خیلی ها خیلی چیزها داشته باشیم، اما تقریبا همه ی ما تیمی برای طرفدار بودنش داشتیم. در فیلم هایِ آن دوره هر چقدر یک عاشق، معشوقه اش را شاعرانه تر می دید و بیشتر در کوچه و خیابان تعقیبش می کرد و بیشتر در خواب اسمش را تکرار می کرد عشقش حقیقی تر بود و در دبیرستان ما هر چقدر یک نفر بیشتر پیگیرِ نتایجِ یک تیم بود و تاریخِ بازی های مختلف آن تیم در جام های مختلف را از بر بود، سرش را بلند تر می گرفت و با تکبر بیشتری اظهار نظر می کرد و مثلا رئال مادریدی تر بود یا منچستر یونایتدی تر و دیگران حق نداشتند بیشتر از او رئالی تر یا منچستری تر باشند. من هنوز هم که هنوز است با این که زیاد در جریانِ اخبارِ فوتبالی نیستم و خیلی از مسائلِ فوتبالی هم حالم را به هم می زند اما از دیدنِ بعضی از فوتبال ها به شدت لذت می برم اما همیشه بعد از دیدنِ بازی ها با خودم می گویم که نکند من هم مسخ شده باشم. هر چقدر تلاش می کنم به خودم بقبولانم که فوتبال فقط یک ورزش و در نهایت یک سرگرمی برای کسانی مثلِ من و یک بازیِ اقتصادی و سیاسی برای بعضی هاست اما در واقع، فوتبال چیزی بیشتر از این هاست و اگر جایی شاعری بگوید که زندگی حذف شدن یک تیم است در جامِ باشگاه ها، من ترجیح می دهم به جای واکنش نشان دادن سکوت کنم. بالاخره شاید حق با او باشد.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...