لقمه ی بزرگِ نان و پنیر هنوز در دهنش می چرخید و دستش برای گرفتنِ لقمه ی بعدی خیز برداشته بود که سرش را به طرفم چرخاند و گفت که تا صبحانه اش را تمام می کند ماشینش را روشن کنم. دستِ چپش که انگار نمی خواست از لقمه ی بعدی دل بکند به یکباره راست شد و سویچ ها را نشانه گرفت. لحظاتی هست که حماقتِ آدم گل می کند و بدونِ آن که تصمیمی بگیرد کارِ خاصی را انجام می دهد. بعضی «نه» گفتن ها آرامِ جانِ آدمی هستند. نمی دانم چرا در آن لحظات نمی شود به خودت بقبولانی که «نمی توانم» ها و «بلد نیستم» هایی که بویِ دروغ نمی دهند کسی را نمی رنجاند و کسی را هم ناتوان نشان نمی دهد و یا اصلا اگر قرار است آدم با این چیزها کوچک شود چه بهتر که بشود. شانزده سالگی هایِ من «نمی توانم» را نمی فهمید هیچ، به هیچ حقارتی هم تن نمی داد. اولین ماشینِ سواری ای که در خاندانِ ما خریده شد همین پیکانِ سفید بود. مثلِ حالا نبود که هر خانه ای یکی دو تا ماشین تویِ حیاط و پارکینگش بچپاند و هی بنالند و بگویند که نداریم و نداریم. یادم نیست که از لحظه ای که سویچ را برداشتم تا لحظه ای که جلویِ دربِ ماشین رسیدم دقیقا به چه چیزهایی فکر می کردم اما می دانم که مشغولِ مرورِ تمامِ چیزهایی بودم که از ماشین شنیده بودم. پیکان های آن زمان سویچِ واحدی برایِ خودشان نداشتند اما از خوش شانسیم اولین سویچ، دربِ ماشین را باز کرد و سویچِ دوم هم همان سویچِ استارت بود و همین اتفاق ساده اعتمادِ به نفسم را اندکی بالا برد. حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی خوش شانس بوده ام که فرمان های پیکان هایِ قدیمی قفل نمی شدند. سویچ را که زدم ماشین از جایش پرید. ترسیده بودم اما خیلی زود یادِ خالی بندی هایِ یکی از دوستانِ دبیرستانمان افتادم که هر بار خاطره ی دزدیدنِ ماشینِ پدرش را یک جور تعریف می کرد. بعضی قسمت هایش به دردم می خورد. مثلا این که موقع استارت زدن ماشین باید خلاص باشد و تعویضِ دنده ها و چراییشان را هم برایم گفته بود و من در خیالم بارها و بارها تصویرشان کرده بودم. یادم نرود که این را هم بگویم که طبقِ عادتی که داشتم هر بار که مسافرتِ بینِ شهری ای یا اردویِ دانش آموزی ای داشتیم تمامِ عشقم نشستن بغل دستِ راننده و پنج صندلیِ عقبِ مینی بوس ها بود. بغل دستِ راننده که می نشستم این سوال هایِ تکراری را از همه شان می پرسیدم که ترمز کدام است و کلاچ کدام است و کلاچ به چه دردی می خورد و کلی سوالاتِ بی ربطِ دیگر، تا شاید با توضیحاتِ بیشتری که بدهند اشتهایِ سیری ناپذیرم برای آموزشِ رانندگی را به نوعی برطرف کرده باشم. تمامِ تجربه ی عملی من از رانندگی قبل از زدنِ این استارت فقط گرفتنِ یک ترمز بود! یادم هست یکی از راننده های مینی بوس های شهرمان وقتی که می خواست برود برگه ی لیستِ مسافرانش را بدهد پلیسِ راه ببیند موقع پیاده شدن گفت که ترمز دستی اش کار نمی کند و پایِ راستم را محکم بچسپانم به پدالِ وسطی. یادم هست که با چه فشاری پدالِ وسطی را فشار می دادم. ظرفِ آن یکی دو دقیقه ای که پدال را فشار می دادم مسئولیتِ بزرگی را رویِ دوشم احساس می کردم. وقتی که راننده برگشت و پایم را از روی ترمز برداشتم، به گمانم که کارِ بزرگی کرده باشم منتظرِ تشکر و تشویقش بودم. اما وقتی که پاسخی از طرفِ راننده دریافت نکردم فهمیدم که پا گذاشتن رویِ یک پدال آن طور که فکرش را می کردم قهرمانانه نیست. بارها شنیده ام که آدم در بعضی از لحظاتِ خاص بسیار بیشتر از آن که هست می تواند باشد. آن روز من بدونِ هیچ سابقه ی رانندگی ای ماشین را گرم کردم و حتی یکی دو متری هم دنده ی عقب را آزمایش کردم و دنده را خلاص کردم و مثلِ یک قهرمان سویچ را تحویل دادم. هر چند که این بار هم کسی فکر نمی کرد که من کارِ بزرگی انجام داده باشم. اما در آن لحظات آدم احساسِ رضایت خاصی نسبت به خودش دارد که در طولِ زندگی به ندرت تکرار می شود. امروز که به پسر خاله ی شش ساله ام سویچ را دادم که ماشین را روشن کند این خاطره برایم زنده شد. اما یک تفاوتِ بزرگ این جا هست. او تقریبا دو سه سالی هست که تقریبا همه ی ملزوماتِ رانندگی را می داند و فقط مشکل این جاست که وقتی که پایش را به پدال ها می رساند زیرِ فرمان گم می شود. بعضی اولین ها فقط برایِ نسلِ ما معنای خاصی می دهد. مثلِ پوشیدنِ اولین کت و شلوار، گره زدنِ اولین کراوات و همین گرم کردنِ اولین ماشین!
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹
اولین های خاصِ دورانِ ما
لقمه ی بزرگِ نان و پنیر هنوز در دهنش می چرخید و دستش برای گرفتنِ لقمه ی بعدی خیز برداشته بود که سرش را به طرفم چرخاند و گفت که تا صبحانه اش را تمام می کند ماشینش را روشن کنم. دستِ چپش که انگار نمی خواست از لقمه ی بعدی دل بکند به یکباره راست شد و سویچ ها را نشانه گرفت. لحظاتی هست که حماقتِ آدم گل می کند و بدونِ آن که تصمیمی بگیرد کارِ خاصی را انجام می دهد. بعضی «نه» گفتن ها آرامِ جانِ آدمی هستند. نمی دانم چرا در آن لحظات نمی شود به خودت بقبولانی که «نمی توانم» ها و «بلد نیستم» هایی که بویِ دروغ نمی دهند کسی را نمی رنجاند و کسی را هم ناتوان نشان نمی دهد و یا اصلا اگر قرار است آدم با این چیزها کوچک شود چه بهتر که بشود. شانزده سالگی هایِ من «نمی توانم» را نمی فهمید هیچ، به هیچ حقارتی هم تن نمی داد. اولین ماشینِ سواری ای که در خاندانِ ما خریده شد همین پیکانِ سفید بود. مثلِ حالا نبود که هر خانه ای یکی دو تا ماشین تویِ حیاط و پارکینگش بچپاند و هی بنالند و بگویند که نداریم و نداریم. یادم نیست که از لحظه ای که سویچ را برداشتم تا لحظه ای که جلویِ دربِ ماشین رسیدم دقیقا به چه چیزهایی فکر می کردم اما می دانم که مشغولِ مرورِ تمامِ چیزهایی بودم که از ماشین شنیده بودم. پیکان های آن زمان سویچِ واحدی برایِ خودشان نداشتند اما از خوش شانسیم اولین سویچ، دربِ ماشین را باز کرد و سویچِ دوم هم همان سویچِ استارت بود و همین اتفاق ساده اعتمادِ به نفسم را اندکی بالا برد. حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی خوش شانس بوده ام که فرمان های پیکان هایِ قدیمی قفل نمی شدند. سویچ را که زدم ماشین از جایش پرید. ترسیده بودم اما خیلی زود یادِ خالی بندی هایِ یکی از دوستانِ دبیرستانمان افتادم که هر بار خاطره ی دزدیدنِ ماشینِ پدرش را یک جور تعریف می کرد. بعضی قسمت هایش به دردم می خورد. مثلا این که موقع استارت زدن ماشین باید خلاص باشد و تعویضِ دنده ها و چراییشان را هم برایم گفته بود و من در خیالم بارها و بارها تصویرشان کرده بودم. یادم نرود که این را هم بگویم که طبقِ عادتی که داشتم هر بار که مسافرتِ بینِ شهری ای یا اردویِ دانش آموزی ای داشتیم تمامِ عشقم نشستن بغل دستِ راننده و پنج صندلیِ عقبِ مینی بوس ها بود. بغل دستِ راننده که می نشستم این سوال هایِ تکراری را از همه شان می پرسیدم که ترمز کدام است و کلاچ کدام است و کلاچ به چه دردی می خورد و کلی سوالاتِ بی ربطِ دیگر، تا شاید با توضیحاتِ بیشتری که بدهند اشتهایِ سیری ناپذیرم برای آموزشِ رانندگی را به نوعی برطرف کرده باشم. تمامِ تجربه ی عملی من از رانندگی قبل از زدنِ این استارت فقط گرفتنِ یک ترمز بود! یادم هست یکی از راننده های مینی بوس های شهرمان وقتی که می خواست برود برگه ی لیستِ مسافرانش را بدهد پلیسِ راه ببیند موقع پیاده شدن گفت که ترمز دستی اش کار نمی کند و پایِ راستم را محکم بچسپانم به پدالِ وسطی. یادم هست که با چه فشاری پدالِ وسطی را فشار می دادم. ظرفِ آن یکی دو دقیقه ای که پدال را فشار می دادم مسئولیتِ بزرگی را رویِ دوشم احساس می کردم. وقتی که راننده برگشت و پایم را از روی ترمز برداشتم، به گمانم که کارِ بزرگی کرده باشم منتظرِ تشکر و تشویقش بودم. اما وقتی که پاسخی از طرفِ راننده دریافت نکردم فهمیدم که پا گذاشتن رویِ یک پدال آن طور که فکرش را می کردم قهرمانانه نیست. بارها شنیده ام که آدم در بعضی از لحظاتِ خاص بسیار بیشتر از آن که هست می تواند باشد. آن روز من بدونِ هیچ سابقه ی رانندگی ای ماشین را گرم کردم و حتی یکی دو متری هم دنده ی عقب را آزمایش کردم و دنده را خلاص کردم و مثلِ یک قهرمان سویچ را تحویل دادم. هر چند که این بار هم کسی فکر نمی کرد که من کارِ بزرگی انجام داده باشم. اما در آن لحظات آدم احساسِ رضایت خاصی نسبت به خودش دارد که در طولِ زندگی به ندرت تکرار می شود. امروز که به پسر خاله ی شش ساله ام سویچ را دادم که ماشین را روشن کند این خاطره برایم زنده شد. اما یک تفاوتِ بزرگ این جا هست. او تقریبا دو سه سالی هست که تقریبا همه ی ملزوماتِ رانندگی را می داند و فقط مشکل این جاست که وقتی که پایش را به پدال ها می رساند زیرِ فرمان گم می شود. بعضی اولین ها فقط برایِ نسلِ ما معنای خاصی می دهد. مثلِ پوشیدنِ اولین کت و شلوار، گره زدنِ اولین کراوات و همین گرم کردنِ اولین ماشین!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...