مردانِ ناگزیر
نصف بسته ها را داخل صندوق عقب جا داده بود و نصفش را هم در صندلی عقب، بغل دستش گذاشته بود. لاستیک زاپاس در شکاف صندلی های جلو لق می زد و من که از بی ماشینیِ روزهای تعطیل، کنار جاده درخت شده بودم را برای کاهش هزینه های این خرده قاچاقچی بدبخت روی صندلی جلو سوار کردند. کپسول کوچک گازی که احتمالا قبل از گذاشتن بارها در صندوق عقب بوده آزادی پاهایم را گرفته بود و راننده که مچ پایش با پدال گاز بدجوری بازی می کرد و از ترس ماشین های گشت و بازرسی، مثل باد در میان کوه ها می لولید، چیزی نمی گفت و با دو دستش فرمان را محکم چسپیده بود و من به تصادف و انفجار کپسول فکر می کردم.
- سرعتتون یه کم زیاد نیست؟
- چاره ای نیست. بگیرنمون ماشینو یه ماه می خوابونن.
سرعت بیشتر و بیشتر می شود و مثل بازی «نت فور اسپید» از میان ماشین ها می گذریم.
بر می گردم و به سرنشینِ عقبی که به سختی خودش را کنار بسته هایش جا داده است می گویم:
- یعنی ارزش این بسته ها بیشتر از جون آدمه؟
- نترس پسرم این کار همیشگیمونه.
(اصلا چرا منو سوار کردید؟)
- حالا توی این بسته ها چی هست؟
- روسری چینی
- به استرس و خطرش می ارزه؟
- روسریا رو از یه بنده خدایی توی مرز تحویل می گیرم و ضمانتی توی تهران تحویل می دم. بستگی داره. بعضی روزا سی و هشت هزار تومن. بعضی روزا چهل هزار تومن. بعضی روزا هم که اصلا بار نیست هیچی دیگه!
- چرا روسری؟
- روسری مثل مشروب نیست که اگه بگیرنش دیگه پسش ندن! زندان و شلاق هم نداره.
می خواستم بپرسم که نمی شد کار دیگری را انتخاب می کرد؟ اما چیزی نگفتم. شاید اگر می توانست دیگر لازم نبود به خاطر چهل هزار تومان، دویست کیلومتر راه را زیر فشار بسته هایی که حین پیچیدن ماشین روی کتفش می افتادند، آیت الکرسی بخواند!
-------------------------------------------------------------
شماره دو
انتهای زیرگذر میدان آزادی، دیدن تصویری از دور به طرزی عجیب هیجان زده ام می کند. یعنی هنوز زیر این آدمکِ بی سر اما پا برجای، دست هایی به نشانه ی پیروزی تکان می خورند؟ خودم را به تاکسی زردی می رسانم که راننده اش دست هایش را به نشانه ی پیروزی از شیشه ی ماشینش بیرون آورده است. دستم را به علامت سوار شدن اندکی بالا می گیرم. جلوی پایم که می ایستد با لبخندی بی پرده می گویم:
- سلامت باشی رفیق
سرش را طوری که متوجه نشده باشد چند بار به سرعت تکان می دهد. هیجان زده با حرکت آرام تاکسی همراه می شوم و می گویم:
- زنده باد آزادی
- «شماره دو» عزیزم «شماره دو». «خلیج». «خلیج فارس». اه. بابا گرفته ما رو مرتیکه
کمی بالاتر از من مسافری سوار می کند. حالا از همان پنجره ای که دست های راننده پیروزمندانه بیرون بود سیگاری دود می شود!
-------------------------------------------------------------
آواره ترین مردم دنیا
سایه های کم رنگ زیر سایبان فلزی ایستگاه اتوبوس ترس کوچکی در دلم انداخته است. به ساعتم نگاه می کنم. پنج و پنج دقیقه ی صبح. هر سه نفر دور هم حلقه زده اند و به طرز وحشت برانگیزی تک تک نگاهشان را به طرفم بر می گردانند. کلفتی مصنوعی ای به صدایم می دهم و بی خود و بی جهت می پرسم:
- ببخشید ساعت چنده؟
جوانترینشان که پشت سر هم فندکش را آتش می زند انگار که سیگاری بخواهد بگیراند و باد نگذاشته باشد می گوید:
- اذان صبح کیه؟
جواب خنده داری به نظر می رسید. باید می خندیدم. با صدای کشداری ادامه می دهد:
- آخه اتوبوسا بعد از نماز صبح راه میفتن
حالا جوابش منطقی تر شده بود. ترسم به یکباره فرو می نشیند.
هر سه نفر به زبان مادری من حرف می زنند. با این که حدس زده ام اما با زبان محلیمان می پرسم:
- بچه ی کجایی؟
- اِ. شمام؟ می دونستی تو کتاب UN نوشتن که آواره ترین مردم دنیا خودمونیم؟
- نمی دونم. اما باید همین طوری باشه که شما می گین.
هنوز هوا روشن نشده. اولین اتوبوس که می آید هر سه نفر راهشان را می گیرند و می روند. جوانترینشان هنوز فندکش را زیر سیگارِ بی توتونش نگه داشته است!
-------------------------------------------------------------
یک دنیا فاصله
دفترچه ی سوال ها را خیلی زود ورق می زنم. حتی سوال هایش را هم نمی فهمم چه برسد به جواب هایش. چند باری سرم را ناشیانه کج می کنم. بغل دستی خیلی زودتر از آن چه که باید بفهمد می فهمد. پاسخنامه اش را می گذارد لای دفترچه اش. تا آخر زمان امتحان حرکاتش را زیر نظر می گیرم. پشت سر هم مدادش روی کاغذ خط می کشد. پاکنش پاک می کند. سر مدادش را گاز می گیرد. بیسکویت و آب میوه اش را با عصبانیت پرت می کند زیر صندلی. من تمام آن مدت فقط به او نگاه می کردم و بیسکویتم را آرام آرام می خوردم و آب میوه ام را کم کم هورت می کشیدم. بین ما فقط یک متر فاصله نبود یک دنیا فاصله بود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر