شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

ما باید محاکمه شویم


شانه به شانه، خلافِ جریان آب، با چکمه و دمپایی و کفش ورزشی، روی اعصابِ رودخانه راه می رویم تا سهممان از آرامشِ رودخانه را گرفته باشیم. با قدم هایِ پارویی هر چند متر یکبار روحِ رودخانه را فراری می دهیم به گورستانی که در خیالمان پهن کرده ایم و چترِ عقده هایمان را بر سینه ی رودخانه پرتاب می کنیم. برقِ سفیدیِ شکمِ بچه ماهی های فروردین در چشم های ما که شکم هایمان از برنج و مرغِ ناهار آن روز سیرِ سیر بود، روحِ وحشیگریمان را بیدار می کند. ماهیگیرها از هیچ دریایی طلبکار نیستند. ما بیشتر شبیه شاهانِ زنباره ای هستیم که بعد از خوابِ بعد از ظهرمان به شکارِ آهو و گور خر آمده ایم. باور کنید هیچ شاهزاده ی ترسویی از شکارِ بچه آهویی به وجد نمی آید. ما به رودخانه ی شهرمان خیانت کردیم. این یک جنایتِ جنگی است. ما باید محاکمه شویم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...