دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

خانه!


وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت شکسته باشد آن اتاق دیگر اتاقِ تو نیست. وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت سالم باشد و بستنِ دربِ اتاقت کنجکاویِ اهالیِ خانه را برانگیزد، آن خانه دیگر خانه ی تو نیست و روزی که پشتِ دربِ بسته ی اتاقت حضورِ گوش هایی را احساس کردی که تماس های تلفنیت را ضبط می کنند بدان که وقت آن رسیده که کفش هایت را بپوشی و تنهاییت را نجات بدهی. ما باید در چهار دیواری هایی زندگی کنیم که باز و بسته ماندن درب هایشان با خودمان باشد و حضورِ هیچ گوشی را آن طرفِ مستطیل هایِ شخصیِ قلبمان احساس نکنیم. آن جا که نتوانستی بدون پرسش و پاسخ و بی هیچ نگاه سرزنشگری یک بسته سیگار بخری شهرِ تو نیست. ما در شهرمان نبایستی سیگارهای روشنمان را میان دست ها و زیر کفش هایمان عاجزانه مخفی کنیم. ادکلن ها و آدامس های بعد از سیگارهای دزدکی هیچ سرطانی را اسپند نمی دهند. خانه و شهری که در آن نتوانیم خودمان باشیم از آنِ ما نیستند. استیجاری هم که باشد ما یک خانه می خواهیم، هر آشیانه ای خانه نمی شود!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...