از کنار دیوار، کورمال کورمال خودم را به راهرو می رسانم. خم می شوم و راست و چپِ دمپایی ها را پیدا می کنم. بعد از تعمیراتِ آخرِ خانه کلیدِ برقِ توالت را سمت چپِ در کاشته اند اما هنوز دستم ناخودآگاه به سمتِ راستِ در خیز بر می دارد. همان جایی که تیزیِ خال جوشِ جوشکاریِ ناشیانه ای رویِ لبه ی در مانده است. دستگیره ی درِ توالت اندکی بالاتر از دستگیره ی بقیه ی درهای خانه است. آدم تا کور نشده باشد اینقدر به این چیزها فکر نمی کند. اوایل نیازی به روشن کردنِ برقِ توالت احساس نمی کردم اما چون نمی گذارند درب را از پشت ببندم احساس می کنم با روشن شدنِ چراغ، دیگر کسی به خودش اجازه نمی دهد واردِ توالت شود. آدم وقتی هیچ جا را نمی بیند هر لحظه این احساس با او هست که چشم هایی او را زیر نظر دارند. این کلید بر خلافِ تمامِ کلیدهایِ برق خانه وقتی که برجستگیش رو به بالا باشد روشن می شود. این را بابک چند باری برایم توضیح داده است. مدت هاست که هر چیزی را چند بار برایم توضیح می دهند. فکر می کنند آدمِ نابینا بخشی از مغزش را هم از دست می دهد. دیروز به امیر گفتم که برایم ساعتی پیدا کند که بشود با برجستگی هایش یا از صدایش فهمید که ساعت چند است. آخر همین پریشب وقتی که از خواب بیدار شدم نمی دانستم روز است یا شب. وقتی هم که داخلِ اتاقِ پذیرایی شدم و بلند بلند چند باری شمارش ساعت را پرسیدم شیدا با صدایی گرفته که تازه از خواب بیدار شده باشد گفت که آخر برایِ تو چه فرقی می کند که ساعت چند باشد. حق با شیدا بود اما از پاسخش دلم گرفت. چشم هایم که سالم بود شیدا عاشقِ چشم هایم بود. می گفت کمتر مردی در دنیا پیدا می شود که مژه هایی به زیباییِ مژه های من داشته باشد. اما وقتی که چشم هایت دیگر نمی بیند کسی از این ها حرف نمی زند. حتی شیدا. مادرم می گفت که شیدا مدت هاست که می خواهد از من جدا شود. اما برادرش گفته که با شناختی که از من دارد و می داند که من خودم را خواهم کشت، بهتر است مدتی منتظر بماند تا چتر شود رویِ دار و ندارم. چند ماهِ پیش بابک را صدا کردم که می خواهم یک گپِ خصوصی با او داشته باشم. اما بابک که فکر می کند نابینا حرفِ خصوصی سرش نمی شود همه چیز را مو به مو به مادر و پدرم گفته بود. من فقط مقداری سیانور می خواستم. از رگ زدن و دار زدن و قرص خوردن و جلویِ ماشین پریدن و ته چاه افتادن می ترسم. یکی از ترسِ محکوم شدنِ دیگران. یکی از ترسِ نمردن! فرض کن با وجودِ نابینا شدن فلج هم شده باشی. بابک همیشه می گوید که باید منتظر باشم. می گوید دنیا به شدت در حالِ پیشرفت است و شاید یک روز بتوانم دوباره بیناییم را به دست بیاورم. امیر هم همین را می گوید. فکر می کنم وقتی که من نیستم در غیابم این حرف ها را هماهنگ کرده اند. این روزها هیچ کلمه ای به اندازه ی «بینا دل» حالم را به هم نمی زند. آدم وقتی کور بشود بالاخره دلش هم کور می شود. چند وقت پیش که با مهدی تا سرِ کوچه رفته بودم عمو رحمان هم همان جا بود. فکر کنم بی مصرف ترین آدم هایِ این کوچه ما دو نفر باشیم. می گفت که چرا از این فرصت استفاده نمی کنم و قرآن را از بر نمی کنم. می گفت بیشترِ نابیناهایِ منطقه ی ما حافظ هستند. بازوی مهدی را فشار دادم تا مرا برگرداند. هر وقت بازوهایش را فشار می دهم خودش می داند که دلم نمی خواهد آن جا باشم. اینجا نه مدرسه ای هست که بروی و خطِ بریل یاد بگیری و نه کتاب هایِ مخصوصِ نابینایان را می شود پیدا کرد. حتی کتاب هایِ صوتی هم گیر نمی آید. برنامه های رادیو و تلویزیون هم که گوش های دیگری می خواهد. هر چند همه ی این ها هم که باشند دیگر رمقی برای هیچ کدامشان نیست. برادرِ شیدا خیلی خوب مرا می شناسد.
شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...