دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

بازنشستگی! – از کدام قرارِ معلوم؟


بازنشستگی
و حالا ماه هاست که هر شب پایِ تلویزیون می نشیند و در حالی که می خواهد عینکش را بدهد که مادر شیشه هایش را پاک کند منصرف می شود و زل می زند به صفحه ی تلویزیون و منتظرِ شنیدنِ خبری تازه در موردِ افزایشِ حقوق بازنشسته ها و پرداختِ حقوقِ معوقه شان می شود و اخبار بدون هیچ خبری برای او تمام می شود و تمیز کردن عینکش را از یاد می برد. این روزها پدرم چقدر شبیه سرهنگِ داستانِ «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» گارسیا مارکز شده. هرگز نخواهم توانست به سادگی در پاسخِ کنجکاوی ای درباره ی شغلِ پدرم بگویم که باز نشسته ی اداره ی فلان! پدرهای بازنشسته پیرتر به نظر می رسند. پدرهای بازنشسته صلابتشان را از دست رفته می بینند. برایِ من که همیشه با پدرم سرِ جنگ داشته ام بازنشسته شدنش عذاب آور و دردناک است. بازنشسته شدنش همان چیزیست که نباید باشد. ترحم برانگیز است! از شکافِ در هنوز نگاهش می کنم. اخبار را از شبکه ی بعدی پی گرفته است. از این که هنوز برایِ پیدا کردنِ پاسخِ سوالش لجاجت به خرج می دهد خوشحالم. او هنوز خودش را بازنشسته نمی داند و من همین را می خواهم. هر پسری همین را می خواهد!
----------------------------------------------------
از کدام قرارِ معلوم؟
دخترانِ فامیل را که شوهر می دهند، مهریه ها را به تاریخِ تولدِ میلادیشان می بندند و برایِ عروس هایشان مهریه را می گذارند همان از قرارِ معلوم چهارده سکه یا نوزده مثقال و نیم طلایِ شرعی. کاملا عاقلانه است و به شدت غیرِ انسانی! مانده ام در معمایِ این بازیِ خطرناکِ ازدواج!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...