در شرکتی که قبلا کار می کردم دوباره استخدام شده ام اما همه چیز به طرز مرموزی تغییر کرده است. باور کردنش برایم سخت است اما تمام وسایل و دکوراسیون شرکت را در داخل اتاق ها و راهرو طبقه ی دوم ساختمانی چیده اند که بسیار شبیه مدرسه ایست که در آن دوره ی راهنماییم را گذرانده ام . طبقه ی دوم آن مدرسه، خوابگاه دانش آموزی ای بود که سه سال از زندگیم را در آن جا گذرانده ام. روز اول کاریم است و می دانم که باید کارم را با دقت و وسواس دو چندانی انجام بدهم. برگه های زیادی را پرینت گرفته ام و در حالی که مثل همیشه به کارهای روتین آن جا اعتراض دارم اما این را به خوبی می دانم که دیگر نباید چیزی بگویم چون این بار به عنوان یک منشی استخدام شده ام! یکی دو تا از اتاق ها را زیر چشمی دید می زنم. هیچ یک از دوستان خوبم در شرکت نمانده اند. در انتهای سالنی که نشسته ام چهره ی آشنایی را به یاد می آورم. نه! یکی از دوستانم هنوز همین جاست. اما چرا در بخش همیشگی اش کار نمی کند. چند لحظه بعد بدون آن که کسی چیزی بگوید می فهمم که آن بیچاره حتی یک منشی خرده پا تر از من شده. بدون آن که دلیل رفتنم را بدانم به اتاق روبه روییم می روم. برگه هایی که پرینت گرفته بودم را به رئیس بخشمان می دهم. می پرسد از این که این بار به عنوان منشی استخدام شده ام حس بدی دارم یا نه. در جوابش بدون هیچ اندیشه ای می گویم که اصلا ناراحت نیستم! با همان خنده های همیشگی اش می گوید که اوضاع بهتر خواهد شد و مطمئنا به جای اولم برگردانده می شوم. هنوز از اتاقش بیرون نیامده ام که می پرسد آقای فلانی را دیده ام یا نه. صورتم را که بر می گردانم می گوید که برگه هایم را بر دارم و پیش او ببرم چون دیگر خودش رئیس بخش نیست. من باید برگه های پرینت گرفته ام را پیش کسی ببرم که زمانی که همکارمان بود برای فهماندن هر چیز ساده ای به او، می بایستی آن را چند بار تکرار می کردیم. آدم بدعنق و خون تلخ و نچسپی که اصلا آداب معاشرت سرش نمی شود. هر چقدر که تجزیه و تحلیل می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که هیچ چیزش حتی قیافه اش هم به رئیس نمی خورد. در اتاقِ رئیس را می زنم. نمی خواهم این صحنه را ببینم. تصور کن که آدمِ خرفت و ابله و بی لیاقتی که خیلی خوب می شناسیش، پشت میز بزرگی نشسته باشد و با یک نگاه نابود کننده ی رئیس اندر منشی زل بزند به چشم هایت و برگه ها را ندیده روی میزش بگذارد و برای خالی نماندن عریضه تاکید کند که دفعه ی بعد برگه ها را داخل کاوری بگذارم و به منشی مخصوص جلفش بدهم تا قیافه ی زمخت من، آرامش فضای اتاقش را به مخاطره نیاندازد. نه! من نباید در را باز کنم. بعضی آدم ها نباید روی بعضی از صندلی ها بنشینند. در هنوز نیمه باز است که از خواب می پرم. بیکار و علاف در یک نیمروز خنک بهاری وسط اتاق پهن شده ام و به خوابی که دیده ام فکر می کنم.
جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹
صندلی ها
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...