یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر


نگرانِ جیبِ خالیِ برادر
دلشوره ی دلرباییِ پسرانِ همسایه از خواهر
دلواپسِ سردردِ پدر
نفس تنگیِ مادر
نداشتنِ پسر
بیماریِ همسر
گرانیِ برنج و تاید و چای خشک و روغن و شکر
غصه ی تنهایی عمه های بی شوهر
سفرهای اجباری و جاده های پر خطر
سر به زیر از بودنِ آن مرتیکه ی فامیل زاده در سایه ی شهر
ترس از بیکاری و هزار دردسر
مرگ بر هر چه پیام است و خبر
بنگر
آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...