پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

بیگانه ای در همین حوالی


چند هفته پیش در جایی خواندم که «جی.دی.سلینجر» خالق «ناطور دشت» در بیست و هفتم ژانویه ی امسال درگذشته است. همین چند روز پیش یکی از ترجمه های همین کتابش را تهیه کردم و خواندم. ترجمه ی احمد کریمی. شاید بهترین تحلیل برای این کتاب همان نوشته های پشت کتاب بود: «هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه ایست از جنس بیگانگان جهان ...». نمی دانم شاید اولین کسی که مرا با معنای واقعی کلمه ی بیگانه آشنا کرده، همان «کامو» باشد با کتاب های «بیگانه» و «سقوط» ش. بیگانه های همه ی این کتاب ها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که زندگی را آن قدرها جدی نمی گیرند. بسیار حساس و در عین حال بی تفاوتند. آدم هایی که گاه تشابهی ترسناک با ما دارند. با بخش هایی از ما که از ترس دیگران و یا از سر بلاهت پنهانش کرده ایم و هنگام خواندن داستانِ این بیگانه ها، بیگانه ی درونمان از این که بعد از سال ها همزادی پیدا کرده است لذتی وصف نشدنی را درک می کند. در نگاه اول آدم های غریبی هستند که رفتارها و گفتارهایشان را غیر طبیعی و مصنوعی می انگاریم. اندکی که دقیق تر شدیم و شناختمان بیشتر شد به تمامشان حق می دهیم هر طور که می خواهند فکر کنند و هر کاری که می خواهند انجام دهند. اما آن ها را که وارد زندگی های معمولی مان می کنیم داستانِ متفاوتی می شود. مثلا اگر کسی را با همین ویژگی ها در محله ی خودمان بشناسیم محال ممکن است که او را از خود نرانیم و یا حداقل با واژگانی مثل «شوتی» ، «پرت»، «بی مسئولیت» ، «احمق» و ... خطاب نکنیم. اما زیر لعاب های همه ی ما تمام این القاب را می شود پیدا کرد!
آن ها آن طور می زیند که می خواهند. در عین این که اطرافشان را خیلی خوب می شناسند، نسبت به آن بی تفاوتند. در عین آگاهی از داوری دیگران به بی ارزشی آن کاملا واقفند.
بیگانه های کامو (مورسو و کلمانس) اندکی اسطوره ای به نظر می رسند. پشت اندیشه هایشان یک جور فلسفه ی بزرگ هست که اندکی از معمولی بودن دورشان می کند. اما بیگانه ی سلینجر (کالفیلد) فیلسوف نیست. یک پسر مدرسه ای هفده ساله ی اخراجی است!
بیگانه های کامو برای مردم چند دهه ی پیش اروپا تازه و زنده بود. اما بیگانه ی سلینجر را نسل امروز جهان بیشتر درک می کنند. کالفیلد بیگانه ایست در همین حوالی!
----------------------------------------------------------------
از این که «هولدن کالفیلد» در هفده سالگی به بیگانه بودنش پی برده، ترس برم داشته است. خط به خط می خواهم کالفیلد را از خودم جدا کنم. اصرار دارم به خودم بقبولانم که تفاوت های کوچکمان بزرگتر از آن چیزیست که فکر می کنم. شاید از ترس بریدن از چیزی یا جایی است که تا به این حد خودم را فریب می دهم که تشابهات به این بزرگی را طبیعی جلوه دهم.
اما نه. من همه ی این ها هستم. یک بیگانه ی کامویی، یک بیگانه ی سلینجری، یک بیگانه ی هدایتی و این بسیار ترسناک است!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...