گره نزن و پایین نکش
شالِ لباسِ کُردی ات را
از هواکشِ خانه های سرمازده ی روستا
بقچه هایِ بی عیدیِ مادربزرگ
تکه تکه
دستمالِ خیسِ اشک هایش شده
سیلیِ محکمی بزن بر گونه های یخ زده ی پدر بزرگ
تا خوابِ آمدنِ «عمو نوروز» را
به تیرک های چوبیِ پوسیده ی سقف بسپارد
آتشِ آخرین چهارشنبه ی پارسال
خوابِ سردِ سالیانِ پار را پاره نکرده
امسال هم
امیدی به ترقه های چینی نیست
این همه سال را در معمای کراوات های گره نخورده مانده ایم
رها کن «شهری که زیر درختان سدر مرد» را
در کویرِ کتاب های کهنه ی نیمه خوانده
میانِ مردمی که مهربانیِ لبخند هایشان را
به نفرتِ پوزخند و نیشخند داده اند
برای مردمِ من
صد را چه با سین بنویسی چه با صاد فرقی نمی کند
تمام نون ها را تنوین کن و به جایش نان بده
سفره را با صاد بنویس و خالیش نگذار
آتشکده های گازکشی شده
و پس مانده ی ویسکی های از مرز گذشته ی اصطبل های اروپا و آمریکا
دیگر شورِ خدایانِ آسیایی را بر نمی انگیزد
تا روزی که بر سر تقدسِ سه و هفت خون به پا شود
سفره ی هفت سینِ شادی در خانه هامان پهن نخواهد شد
که بذرهای سبزه ی ما را در زمین دیگران می کارند
و بر سفره هامان خرمایِ مغز گردویِ عزا خواهند گذاشت
ما را به جدالِ خدایان مکشان
صندوق های چوبیِ میوه های سفره ی دیگران را آتش می زنند
کودکانِِ گرسنه ی سیر
که دیوانه وار دوست می دارند
دودِ لاستیک های سوخته ی مینی بوس های روستا را
ما همه زندگی می کنیم تا خاطره بسازیم
اما ترانه های ما یکی نبوده و نیست
ماهی های این رودخانه ی کم آب
صورتشان با سیلی هم سرخ نمی شود
سفره ای دیگر بیانداز
بی سبزه
بی ماهی
بی خرما