از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
فراموشی بزرگ
از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر