یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

زندگی هایی که می میرند


سوار بر جاده های مال روِ سرسری آسفالت شده ی قبل از انتخابات، به یکی از روستاهای منقش بر پوسترهای پرفروش «بازار روز» شهرمان می رسیم. از ماشین که پیاده می شویم بدون استثنا از گلوهای یکایکمان صداهای نابه هنجاری که همه شبیه «ئاااااااا» هستند بیرون می آید. شما هم وقتی از یک ماشینِ هشتصد کیلویی با بدنه ی «روغن نباتی قو» که وقتی از بغل ماشین های سنگین با تنها صد کیلومتر بر ساعت می گذرد به طور محسوسی تکان می خورد، پیاده شوید حتما از این که سالم به مقصد رسیده اید خوشحال خواهید شد و چه بسا نواهای دهشتناک تری هم سر خواهید داد. چند صد متر پایین تر از جاده، دره ی عمیقیست که خانه های روی هم سوار شده ای را بلعیده و رودخانه ای را به شدت سر کشیده است. پایین تر که می رویم روی پشت بام یکی از خانه ها چند نفر طوری که انگار دور سفره ای نشسته باشند حلقه زده اند و گردن هایشان هر چند ثانیه یک بار به طرف یک بخش از جمعیتی که از کوچه های اطراف خانه به سمت رودخانه می روند می چرخد و چند ده متر آن طرف تر زنی با «قند شکن» بزرگی جلوی در ورودی خانه اش کله های قند را به حبه هایی که دیده نمی شوند تکه تکه می کند. ما تنها یکی از چند صد خانواده ای هستیم که برای دیدن این روستا به اینجا آمده ایم. کوه های بلندی که سرتاسرشان از درختچه های خودرو پوشیده شده، دور تا دورمان ایستاده اند و عظمت یک طبیعت بکر و دست نخورده را به رخمان می کشند. از کنار رودخانه که می گذریم بغل دستی ام می گوید کاش تمام عمرم اینجا زندگی می کردم و من که او را به خوبی می شناسم به اظهار نظر خنده دار او می خندم. او حتی یک شب نمی تواند اینجا دوام بیاورد. ساکنین این روستا هر روز و هر روز مردمی را می بینند مثلِ ما، که آمده ایم به زندگی ساده ی آنان و هوای پاکشان غبطه بخوریم و آن ها از دیدن صورت های آفتاب نسوخته و لباس های رنگی و حرف هایی که نمی فهمند حسرت به دل می مانند. ما پایمان به هر جا که می رسد آرامش از آن جا رخت می بندد و خواسته یا ناخواسته زندگی ساده ی آنان را در قبالِ چیزی که به آن ها نمی دهیم آلوده می کنیم. شاید قبل از این که پای ما و امثال ما به اینجا برسد آن ها تا به این حد مزه ی حسرت را نمی چشیدند که دخترهای کوچکشان انگشت به دهان به بادباک های کودکان شهرنشین که حتی جرئت نمی کنند از ماشین هایشان دور شوند، خیره شوند. ماهواره و تلویزیون و تلفن و موبایل و مدرسه و این همه گردشگر بالاخره تمام مردم این روستا را از همان جاده ای که برگشتیم به شهر خواهند کشاند و بغل دستی من هنوز موقع برگشتن تکرار می کند که کاش می توانست تمام عمرش را آن جا زندگی کند و من می گویم تخمه ها را داخل ماشین نریزد و او دوباره این جمله را تکرار می کند و من دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...