دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

روزهای آخر


به این فکر کنید که تمامِ افرادِ خانواده و آشنایان و بستگانتان بعد از شنیدنِ خبر بیماریِ لاعلاجتان تصمیم گرفته اند که در این چند ماه باقیمانده، سنگِ تمام بگذارند و عزمشان را جزم کرده که لحظه های خوشی را برایت خلق کرده باشند تا با خاطره ی خوشی از دنیا بروی و تو از دستِ تمام این ترحم هایِ رقت انگیز به سریال های نوروزی پناه می بری و همه به خاطر این که تو از دیدنِ تنهاییِ سریال آزرده خاطر نشوی دور تا دورت بنشینند و با یک چشمشان به عکس العمل هایِ آخر زندگیت نگاه کنند و با چشمِ دیگرشان سریال را دید بزنند و هر کدامشان وسط سریال، هر چیزی که فکر می کنند باعث خنده ات بشود و نمی شود، پرت کنند وسط مجلس و چقدر وحشتناک می شود که این سریال، طنز باشد و یکی از طنزهای آن این باشد که یکی از شخصیت های سریال به خاطر یک اتفاقِ غیر معمول، اشتباها فکر کند که سرطان دارد. همان بیماری ای که خیلی ها از اسمش هم متنفرند و می گویند کنسر! همان بیماری تو. اینجاست که زبانِ همه بند می آید و بدون آنکه سرت را بچرخانی می دانی که مادرت پایِ اوپن آشپزخانه گریه می کند و پدرت بی جهت به دیگران میوه تعارف می کند و می خواهی از پای تلویزیون بلند شوی و نمی شود. پشتِ سرت همه مشغول گریه کردن هستند و تو می دانی که در این صحنه ها همه باید بخندند و کسی نمی خندد. نمی خواهی حتی سرت را اندکی بچرخانی و ترحمِ نگاه های اطرافیانت را احساس کنی. یک زمانی فکر می کردم که بیماری هایی مثل سرطان از مرگ های ناگهانی بهترند. چون آدم فرصت این را پیدا می کند که قبل از مرگ به یک چیزهایی سروسامان بدهد. اما واقعا این طور نیست. برای کسی که می داند چند ماه بعد می میرد هیچ سری سامان نمی گیرد!

پ.ن:
- حتما که نباید سرتان(!) داشته باشیم که به این چیزها فکر کنیم! البته که می تواند یک جور بیماری روانی باشد!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...