به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!
یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹
پدرها و پسرها و مسواک و خمیرها
به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...