شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

بادبادکی برایِ حَسَن


اسمش را جنون می گذاری یا هر چیزِ دیگر. همین که دست از کار کشیده ای و می خواهی چند ساعت برایِ خودت باشی سراغت می آید. در تنهایی ات با چیزی که نمی شناسی اش دست به یقه می شوی. مست نکرده، خودت را به بادِ مشت و لگدِ افکاری می سپاری تا در آرامشی طوفانی، از میکده ی تنهایی بیرونت کند. پشتت را به خاک برساند و پاهایش را بگذارد رویِ قفسه ی سینه ات. نفست که می گیرد بلند می شویی و جلویِ قفسه ی کتاب ها میخ می شوی.
چند روز مانده به نمایشگاهِ کتابِ تهران. این روزهایِ پر مشغله و این جیب های خالی و این جاده هایِ طولانی رمقی برای رفتن باقی نمی گذارد. بهترین کتابی که پارسال در نمایشگاه خریدم را بر می دارم و صفحه ی اولش را نگاه می کنم. «بادبادک باز» از «خالد حسینی». همان نویسنده ی بزرگِ افغان. تاریخِ خریدش را هم طبقِ عادت نوشته ام. 20/2/88. همان جا می نشینم و شروع می کنم به ورق زدن. جمله هایی که زیرشان خط کشیده ام و پاراگراف هایی که کنارشان علامت گذاشته ام را دوباره می خوانم. چند جایِ کتاب در حاشیه ی متن نوشته ام که «غافلگیر شدم» و خیلی خوب یادم هست که چرا غافلگیر شدم. بارها و بارها غافلگیر شدم. باورم نمی شد «حسن» برادرِ تنی «امیر» باشد و هر کسی از تغییرِ چهره ی پدرِ امیر جا می خورد. باورم نمی شد که در یک مسابقه ی فوتبال بازیکن ها نتوانند شورت بپوشند و بینِ دو نیمه ی بازی به جایِ این که خواننده ای آواز بخواند و رقاصی برقصد مراسمِ سنگسار اجرا بشود. هیچ جایِ دنیا باورشان نمی شود که کشوری «گَشتِ ریش» داشته باشد و این همه «آصفِ گوش خور» و من که در مرگِ بسیاری از بستگانمان حتی اشک به چشمم نیامده، برایِ حسن و علی و سهراب و افغانستان گریه کردم. حسن نمادِ افغانستانی ست در درونِ افغانستان. فَغانستان! حسن هزاره است و چشم هایش مغولی و دماغش پُخ و حتی پشتون هم نیست. حسنی که مولودِ یک خیانت است و مادرش با یک دسته آوازه خوان و دوره گرد، خیلی زود می رود و خیلی دیر بر می گردد. حسنی که برایِ اثباتِ دوستیش به امیر می گذارد که به او تجاوز کنند! و باز هم دستِ دوستیش را پس می زنند. حسنی که هوش دارد و مدرسه ندارد. حسنی که نمی دزدد و اقرار می کند که دزدیده است. حسنی که می گذارد می رود و دوباره بر می گردد. حسنی که بعد از یک سال از خواندنِ این کتاب هنوز با من است. حسنی که تولدش، زندگیش و مرگش فلاکت است و بدبختی. کتاب را خیلی سریع ورق می زنم و فراموش نمی کنم که پدرِ امیر را با تمامِ ضعف هایش بسیار بیشتر از امیرِ کتاب دوست داشتم و از تصویری که در این کتاب از ایرانِ آن زمان بود بسیار به وجد آمدم. کتاب را سرِ جایش می گذارم. نصفِ استکان چایِ تلخِ ته مانده ی فلاسک را بدونِ قند سر می کشم و به این قسمتِ کتاب فکر می کنم که «تا جایی که خبر دارم حسن هرگز از او نپرسید کجا بوده یا چرا ول کرده رفته. صنوبر هم هیچ حرفی نزد. به گمانم بعضی از قصه ها نیازی به گفتن ندارند ».

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...