این که آیا در همه ی کوچه های تنگ و درازِ دنیا داستان از این قرار است که تا پرده های اتاقت را کنار بزنی همیشه یکی یا چند نفر تو را بپایند، نمی دانم اما در کوچه ی ما داستان همیشه همین بوده و خواهد بود. باور کنید تمام شیشه های خانه ها را هم که رفلکس کنند برای پاییدن یکدیگر حتما چاره ای خواهند اندیشید. یک ساعت و سه دقیقه مانده به شش صبح. به گمانم تمام کوچه باید خواب باشد. پرده ی اتاق را کنار می زنم و با خیال راحت لم می دهم به میز و پاهایم را روی لبه ی پنجره می گذارم. تصویرِ ریزش برف، زیرِ نورِ زرد رنگِ چراغ های تیر برق. چه صحنه ی آرام بخشی. یک استکان چای داغ برای لذت بردن از آزادی پنجره و بارش برف کافیست. صدای اذان مسجد که بلند می شود یعنی دوباره باید پرده ها را کشید. دقیقه هایی هست که هیچ وقت نباید از دستشان داد. دقیقه هایی که در آن می شود به سادگی از دیدن ریزش برف و نوشیدن یک لیوان چای گرم لذت برد.
بدون گرم کردن ماشین از حیاط بیرون می کشم تا خواب خانه را پریشان نکرده باشم. لایه ی نازکی از برف تمام کوچه و خیابان را پوشانده است. دنده را خلاص می کنم و ماشین را مانند قایقی به سینه ی این دریای سفید می سپارم. این را باید بدانید که من با وجود این که بعضی وقت ها از صدای کشیده شدنِ برف پاکن ها روی شیشه ها حرصم می گیرد اما در روزهایی که برف پاکن ها از ریزش سنگین برف روی شیشه ی ماشین کرپ کرپ می کنند عاشق صدایشان می شوم. کرپ کرپ هایی که در سکوت روزهای برفی مانند ریتم یک موسیقی ناب آرامش را به تک تک رگ های عصبیم تزریق می کنند. اگر تا به حال سیگار نکشیده اید و یا حتی از سیگار متنفرید این را از من داشته باشید که کشیدن یک نخ سیگار در جاده های خلوت و تاریکِ روزهای برفی و زیر موسیقی برف پاکن ها، بزرگترین آرامشی است که می توانید در تمام عمرتان پیدایش کنید. البته اگر آن طرف خیابان، رفتگرِ پیری را ندیده باشید که در میان ریزش یکریز برف، برای جمع کردن کیسه های یخ زده ی زباله قدم هایش را به سختی بر دارد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر