حالا که قرار نیست فردا و پس فردا و کلی پس فردایِ دیگر، جایی برویم و کاری بکنیم، اجبار در خوابیدن سر ساعت های معمول معنایی ندارد. آروغ بعد از غذایش تمام نشده وسط حرفِ این طرفی ها و آن طرفی های سفره می پرد و با صدایی که هنوز بوی آروغ سبزیِ خوردن می دهد می گوید که سحر خیز باشم تا کامروا باشم. نمی دانم چرا این همه سال این جمله هیچ وقت به دلم نچسپیده و نمی چسپد. حتی زمانِ مدرسه که برای پر کردن ورقه ی بزرگ امتحانیِ روزهایِ انشا به هر جمله ای پناه می بردیم، عمرا از این جمله استفاده نمی کردم چون عاشق شیفت بعد از ظهر بودم. برای یک بار هم که شده این حق را به من بدهید که بگویم ملت عادت کرده اند که از شب بدشان بیاید. حالا بگذریم از کسانی که به خاطرِ سیستم کار و زندگیشان به شدت نگران از دست دادن روزهایشان هستند. خب کسی به کار این ها کاری ندارد. خوشبختانه مملکت دموکراسی دارد و هر کسی می تواند هر طور که دلش خواست فکر کند و زندگی کند. اما روی سخن من با آن هاییست که آن قدر بی خود و بی جهت از شب بدشان می آید که در تمام عمرشان برای یکبار هم که شده به این فکر نکرده اند که چرا باید شب معنای ظلم بدهد. در روز که بیشتر به ما ظلم می شود تا شب. چرا از هر چیز که بدشان می آید یک راست در خیالشان می روند سراغ این بیچاره شب!. یکی این وسط به ما بگوید که حالا که برق هم اختراع شده چرا این نویسنده های قدیمی دست از سر این شبِ بیچاره بر نمی دارند! تمام آدم ها زاییده ی یک مادر هستند و یک شب. خواه این طرف کره بوده باشد و خواه آن طرف! شب همیشه هست. این چشمان ماست که تاریک می شود.
پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹
بیچاره شب
حالا که قرار نیست فردا و پس فردا و کلی پس فردایِ دیگر، جایی برویم و کاری بکنیم، اجبار در خوابیدن سر ساعت های معمول معنایی ندارد. آروغ بعد از غذایش تمام نشده وسط حرفِ این طرفی ها و آن طرفی های سفره می پرد و با صدایی که هنوز بوی آروغ سبزیِ خوردن می دهد می گوید که سحر خیز باشم تا کامروا باشم. نمی دانم چرا این همه سال این جمله هیچ وقت به دلم نچسپیده و نمی چسپد. حتی زمانِ مدرسه که برای پر کردن ورقه ی بزرگ امتحانیِ روزهایِ انشا به هر جمله ای پناه می بردیم، عمرا از این جمله استفاده نمی کردم چون عاشق شیفت بعد از ظهر بودم. برای یک بار هم که شده این حق را به من بدهید که بگویم ملت عادت کرده اند که از شب بدشان بیاید. حالا بگذریم از کسانی که به خاطرِ سیستم کار و زندگیشان به شدت نگران از دست دادن روزهایشان هستند. خب کسی به کار این ها کاری ندارد. خوشبختانه مملکت دموکراسی دارد و هر کسی می تواند هر طور که دلش خواست فکر کند و زندگی کند. اما روی سخن من با آن هاییست که آن قدر بی خود و بی جهت از شب بدشان می آید که در تمام عمرشان برای یکبار هم که شده به این فکر نکرده اند که چرا باید شب معنای ظلم بدهد. در روز که بیشتر به ما ظلم می شود تا شب. چرا از هر چیز که بدشان می آید یک راست در خیالشان می روند سراغ این بیچاره شب!. یکی این وسط به ما بگوید که حالا که برق هم اختراع شده چرا این نویسنده های قدیمی دست از سر این شبِ بیچاره بر نمی دارند! تمام آدم ها زاییده ی یک مادر هستند و یک شب. خواه این طرف کره بوده باشد و خواه آن طرف! شب همیشه هست. این چشمان ماست که تاریک می شود.
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...