دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

سیاهِ ابر - رها

سیاهِ ابر
دلِ دماغشان تنگِ بویِ خاکِ باران زده؟
نه عمو
آن ها که چشمانِ هیزشان
به سیاهِ ابرِ آسمان
دوخته
و تمامِ گوش و چشمِ ایمانشان
فقط به شرشرِ بهار و جوانه های گندم و آردِ بیخته
بدان
نابارور که می شود
ایزد بانوی باران ها
خدای تازه اختیار می کنند
-----------------------------------------------------
رها
آن طرف ما
که در نمی دانم کدام دوره ی زمین شناختی
فکر می کند که بهتر است رها شود
از آسیا و سرزمین ما
سانتی سانتی متر
هزار هزار سال
کش می آورد خورد را
تا گوشه ای تنها
چهار زانو بنشیند و بیاندیشد و بسازد
و ما همین جا ماندیم
با ضامن چاقو و شستی بمب در دست
برای قتل ناموسی
آن جا که قیچیِ سانسور مثل پیکانِ ما موزه رفت و برنگشت
نه بد بد است
نه خوب خوب
نکته ی شگرف تر
که اینجا
بدها
همیشه بیشتر می فهمند
نکند دیگر فیلم نمی بینی؟
تو هم؟
آن جا که می گویند کارگردان و فیلم نامه نویس
خودِ خودِ خداست
دیدنش بی خود است
تدارکاتچی هم نیست
پشت صحنه را هیچ کس ندیده
سیمرغ بلورین
برای فیلمِ منتخبِ جشنواره ی آینده

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...