دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸

برای مجید مجیدی و آواز گنجشک هایش


عصبانی که می شود فحش می دهد
مثل همه ی آدم ها
و گاه فرصتی اگر دست دهد
تا مرز دزدی
گازش را می گیرد و می رود و بر می گردد
مثل بیشتر آدم ها
و درهای چوبیِ دو لنگه ی آبیش را به هیچ کس نمی بخشد
چون کسی بر حصارِ نا امن خانه اش دری نگذاشته
مثل بعضی آدم ها
کریم های بی چاره
دلشان را به آخر فیلم خوش می کنند
و دلداری می دهند مادرانی را
که ستاره های پولکِ رویاهایشان را
روی لحاف آسمان نچیده می دوزند
اگر کسی زیرِ حاشیه ی فرش خانه اش پول نگذارد
اگر دستی از پشت دیوارها تکان نخورد
و اگر شتر مرغِ گم شده را گرگ ها دریده باشند
آه دخترانِ ناشنوایِ بی سمعک
امیدهای واهیشان را لب خوانی نکنید
و ای پسرانِ آب انبارهای به لجن نشسته
در دخمه ی مارها
هیچ گنجشکی تخم نمی گذارد و آواز نمی خواند
و گریه هایتان را کسی گریه نخواهد کرد
چرا باید برای گرفتن دو تا آب پرتقال
همیشه پنجاه تومان کم بیاوریم
میلیونر نمی شویم
شاه ماهی هایمان
«گوهرِ شب چراغ» در سینه ندارد

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...