یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

بد خوابی


بدترین شب هایِ من همین هایی ست که فردایش تصمیم گرفته اند به مسافرتی جایی ببرندمان. افسارِ گردنت که در دستِ دیگران باشد می دانی که باید سرِ ساعتِ مشخصی با آن ها بخوابی و سرِ ساعت مشخصی بیدار شوی. ساعتِ دوازده شب با تمامِ اهالیِ خانه و هم سفرانِ روزِ بعدمان عزمِ خواب می کنم. هی از این طرف به آن طرف می چرخم و راهی به خواب پیدا نمی کنم. از بخاری فاصله می گیرم تا بهانه ی گرمایِ بخاری را برای بدخوابیم امتحان کنم. اما باز هم خبری از خواب نیست. سرم را می گذارم زیرِ طاقِ پنجره و سعی می کنم زیرِ بادِ سردی که از زیرِ پنجره های بهاری خودش را تو کشیده است دست از افکارِ پریشان بردارم و تن به خواب بدهم. نمی شود که نمی شود. چند روزِ دیگر سالگردِ فارغ التحصیلیم می شود. برایِ کسانی که روزهایِ خوبی در دانشگاه داشته اند سالگردِ فارغ التحصیلی چیزی است مثلِ سالگرد مرگِ یکی از عزیزانشان. بد جوری سرم زیرِ پنجره چاییده. خودم را کنار می کشم و سرم را می گذارم زیرِ میز کامپیوتر و سعی می کنم به دورانِ دانشجوییم فکر نکنم. از تکنیک خوابیدن دوران مدرسه ام استفاده می کنم. همان تکنیکِ معلمِ تاریخمان که شب های امتحان توصیه اش را می کرد. یک صفحه ی سیاه را تصور می کنم با یک نقطه ی سفید و آنقدر به آن نقطه ی سفید خیره می شوم تا اصلا نقطه ی سفید و صفحه را فراموش کنم و صبح شود و بروم سرِ جلسه ی امتحان. مثل این که این تکنیک هنوز کار می کند و حالا دوباره بیدار شده ام. خودم را به آشپزخانه و یخچال می رسانم. جایِ عقربه های ساعت را از زیرِ نورِ کم رنگِ چراغِ آشپزخانه پیدا می کنم. چهار و سی و چند دقیقه ای که آن قدر مهم نیستند که فراموش می کنم. نه. نمی شود مثل این ها خوابید. این دو سه ساعت خواب، فردا پشتِ فرمان کاری دستمان ندهد خوب است. این اولین چیزیست که به ذهنِ آدم می رسد. خب تصادف یک لحظه است. این ها که این چیزها سرشان نمی شود. پیغمبرشان هم که باشی و پشتِ فرمان خطایی بکنی و جانشان به خطر بیافتد تا قیامِ قیامت نخواهندت بخشید. اما همین که مسافرتشان تمام شد و سالم و سرحال برشان می گردانی به خانه هایشان یادشان می رود که چند شبانه روز قیدِ زندگیت را زده ای و مثل یک توله سگِ اصیلِ حرف شنویِ آمریکایی دنبالشان راه افتاده ای و مثل یک کلفتِ اصلِ آفریقایی وسایلِ خریدشان را این طرف و آن طرف برده ای. درِ یخچال را باز می کنی و دوباره حالت گرفته می شود. اصلا فایده ندارد. صد بار که نه هزار بارِ دیگر هم به این ها بگویی که پارچِ آب را از یخچال در نیاورند باز هم همین می شود که هست. دوباره باید شیرِ آب را آنقدر باز گذاشت که بشود یک لیوان آبِ قابلِ شرب از این لوله های زنگ زده گرفت. شیرِ آب را که باز می کنم صدایِ آبِ داخلِ لوله ها در خانه می پیچد. عجب سیستم لوله کشیِ ابلهانه ای. خوابِ این جماعت را که به هم بزنی فردا باید تمامِ روز حساب پس بدهی. قید آن یکی لیوانِ آب را هم می زنم و بر می گردم پشت میزِ کامپیوترم. چهار دقیقه مانده به پنج صبح که ویندوز بالا می آید. دنبالِ ترانه ای می گردم که این ساعتِ صبح دوایِ آشفتگیم باشد. ترانه ای که دیشب از سالارِ عقیلی دانلود کرده ام را می گذارم و می روم سراغِ اینترنت. این صفحه ها چرا بالا نمی آیند نکند باز این فیبرِ نوری مانده زیرِ لنگرِ کشتی های اسکله های غیرِ مجازشان. قیدِ اینترنت را هم می زنم و لم می دهم رویِ صندلی و پاهایم را می گذارم رویِ میز و سعی می کنم تا فردا نیم ساعتی بخوابم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...