نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟
پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹
ئغغه!
نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...