از آن طرفِ مستطیلِِ کاغذ که هیچ کس نمی داند کجاست آمده و از زیر پایِ دختری با دامن آبی و پسری با موهای طلایی می گذرد و از میان درختان سرو آرام آرام خودش را به کلبه ی چوبی می رساند. شاید این امن ترین جاده ی دنیا خودش را به ساده ترین جایِ دنیا کشانده باشد. آرامشِ سبزِ درختچه های کنار جاده هنوز جایشان را به اضطراب سرخ و سفیدِ تابلوهای هشدار دهنده نداده اند. هیچ خط بریده بریده و نبریده نبریده ای جاده را مرزبندی نکرده است و سیاهیِ زننده ی هیچ خط ترمزی صورت جاده را پریشان و خط خطی نکرده است. بوی روغن سوخته و لاستیک و قیر به مشام نمی آید. همه چیز بکرِ بکر است. خرده پاکنی روی فرش نریخته و نشانی از خطوط پاک شده روی صفحاتِ دیگرِ دفتر نیست. دخترکِ دامن آبیِ نقاشی، دستش را از ترس جاده و به بهانه ی عبور از خط کشیِ عابر پیاده به دستان پسرِ مو طلایی نسپرده است و شاید از غربت این جاده هاست که چنین تابلوی بچه گانه ای صمیمانه ترین دست های حلقه کرده ی دنیا را در ناشیانه ترین حالت ممکن به تصویر کشیده است. این ها تفکرات کودکانیست که جثه های کوچک و ارتفاع پایین صندلی ها فهم جاده های واقعی را از آن ها دریغ کرده است. جاده های طولانی ای که بازیِ زندگی آدم ها را به نظاره نشسته اند و آدم هایی که در این جاده های پر پیچ و خم دانسته یا ندانسته زندگی خود و دیگران را از سر هیجان به بازی می گیرند. در عجبم که هیچ کس رویای انحراف و شاخ به شاخ شدن و سقوط و چپ کردنش را برای آب باز گویی نخواهد کرد تا که یک روز آب همه چیز را با خود می برد. همه چیز حتی جاده ها را.
پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸
آدم ها و جاده ها
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر