پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

آدم ها و جاده ها


از آن طرفِ مستطیلِِ کاغذ که هیچ کس نمی داند کجاست آمده و از زیر پایِ دختری با دامن آبی و پسری با موهای طلایی می گذرد و از میان درختان سرو آرام آرام خودش را به کلبه ی چوبی می رساند. شاید این امن ترین جاده ی دنیا خودش را به ساده ترین جایِ دنیا کشانده باشد. آرامشِ سبزِ درختچه های کنار جاده هنوز جایشان را به اضطراب سرخ و سفیدِ تابلوهای هشدار دهنده نداده اند. هیچ خط بریده بریده و نبریده نبریده ای جاده را مرزبندی نکرده است و سیاهیِ زننده ی هیچ خط ترمزی صورت جاده را پریشان و خط خطی نکرده است. بوی روغن سوخته و لاستیک و قیر به مشام نمی آید. همه چیز بکرِ بکر است. خرده پاکنی روی فرش نریخته و نشانی از خطوط پاک شده روی صفحاتِ دیگرِ دفتر نیست. دخترکِ دامن آبیِ نقاشی، دستش را از ترس جاده و به بهانه ی عبور از خط کشیِ عابر پیاده به دستان پسرِ مو طلایی نسپرده است و شاید از غربت این جاده هاست که چنین تابلوی بچه گانه ای صمیمانه ترین دست های حلقه کرده ی دنیا را در ناشیانه ترین حالت ممکن به تصویر کشیده است. این ها تفکرات کودکانیست که جثه های کوچک و ارتفاع پایین صندلی ها فهم جاده های واقعی را از آن ها دریغ کرده است. جاده های طولانی ای که بازیِ زندگی آدم ها را به نظاره نشسته اند و آدم هایی که در این جاده های پر پیچ و خم دانسته یا ندانسته زندگی خود و دیگران را از سر هیجان به بازی می گیرند. در عجبم که هیچ کس رویای انحراف و شاخ به شاخ شدن و سقوط و چپ کردنش را برای آب باز گویی نخواهد کرد تا که یک روز آب همه چیز را با خود می برد. همه چیز حتی جاده ها را.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...