سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸

... داریم!

چهار تا صندلی به هم چسپیده درست زیر تابلوی اعلانات گذاشتن و روی پشتی هر کدوم از صندلیا یه برچسب زدن که می شه از هفت هشت متری هم راحت اونو خوند। طرح تکریم ارباب و رجوع। موندم که اگه چهار نفر اون جا بشینن، چطوری می شه کاغذ پاره های روی دیوار رو خوند। مسئول بخشی که باید نامه ی من رو به قول نگهبان دم در پالاف (پاراف) کنه هنوز نیومده। روی صندلی کنار دیوار می شینم و کارمند اتاق روبه رویی رو دزدکی می پام। دو تا دم پایی آبی زیر میزش ضربدری روی هم سوار شدن و انگشتای پاهاش با خودکاری که روی پایه تقویم گوشه ی میز ضرب گرفته حرکات موزونی دارن. دستش رو گذاشته زیر سرش و به احتمال زیاد منتظر سرد شدن چایی کم رنگ کنار کازیه ی فلزیشه. سرش رو که از روی میز بر می داره نگاهامون قفل می شه به هم. بلند می شم. با اشاره ی دست و صورت بهش می فهمونم که این همکار اتاق بغلیش بالاخره کی میاد. با صدای بلند غیر متعارفی می گه:- پیش پای شما رفتبه ورودی اتاقش نزدیک می شم- من از اول وقت اداری اینجام. کسی در رو باز نکرده.- روزایی که می رن ماموریت دیگه نمیان اتاقشون. کارتشون رو می زنن و می رن. خودم دیدم کارت زد.می خنده و چاییش رو به من تعارف می کنه. از اون تعارفای الکی.- چه ساعتی میاد؟- ماموریت که برن دیگه آخر وقت بر نمی گردن.با ناراحتی بر می گردم طرف خروجی سالن. بازم یه روز مرده ی دیگه. این همه راه رو اومدم دست خالی باید برگردم. در رو که باز می کنم یه عالمه پوشه و زنکن میاد توی صورتم. ناخودآگاه دستم می ره روی گونه هام. دستم رو که بر می دارم خونی شده. بعضی از آدما مظلومیت خاصی توی صورتشونه. دلت نمیاد چیزی بهشون بگی. اصرار می کنه که دنبالش برم. می گم چیزی نیست اما دستم رو می کشه تا اتاق انتهای سالن. در رو با دستگیره و باسنش باز می کنه. یکی پرونده ها رو دنبال ما میاره توی اتاق و با صدای نم کشیده ای می گه:- تا زخمش رو درست کنی سه تا چایی میارماسم چایی رو که میارن چشام باز میشه.- چقدر پرونده اینجاست!- شرمنده شدم قربان. همکارمون رفته مرخصی. کسی نبود در رو باز کنه و این شد که شد.- گاز استریل نمی خواد بابا. چیزی نیست. یه چایی میخورم می رم. پیش میاد ناراحتی نداره.خیلی زود خون بند میاد. تا چایی برسه دوست دارم راز اون همه پرونده رو بفهمم.- این پرونده ها رو چرا کامپیوتریش نمی کنین از دستشون خلاص شید؟- جدیدا رو وارد کامپیوتر می کنیم. قدیمیا رو نمیشه. خیلی زیادن.- باید بمونن؟ نمیشه گم و گورشون کرد؟قیافه ی قاطع و مسئولانه ای به خودش می گیره و می گه:- نه آقا مگه میشه. اینا پرونده های کارکنای سازمانه. چند هفته پیش از بالا تقاضای بررسی یه پرونده رو داشتن که طرف استخدامیه ۱۳۲۲ بود!سرم رو که به عقب می چرخونم روی در ورودی نوشته اتاق بایگانی و زیرش با همون سایز نوشته ورود افراد متفرقه ممنوع. از خوندنش حس خوبی بهم دست میده.- قدیمی ترین پرونده ی اینجا مال چه سالیه؟- نمیدونم. باید شصت هفتاد سالی باشه که اینجا پرونده نگه می دارن.- چند ساله اینجا کار می کنین؟- 27 سال- توی همین اتاق؟وقتی که می گه بله از صورت یخ زده و خشکش میزان رضایتش رو از کارش نمیشه فهمید. با خودم می گم بیست و هفت سال بین این پرونده ها زندگی کردن وحشتناکه. روزی حداقل شش ساعت بین این پرونده ها غلط خوردن باید آدم رو دیوونه کنه. چایی رو که میارن عینکش رو بر می داره و تعارف می کنه.- بفرمایید. صورتتون رو خونی کردیم. حداقل این چایی رو بخورین که خستگیتون در ره.- مرسی- حالا کارتون انجام شد؟وانمود می کنه که می خواد کاری برای من انجام بده.- رفته ماموریت. با بخش امور حمل و نقل کار داشتم.دوباره مشغول پرونده هاش میشه. منتظر می مونه چاییم تموم شه و از شرم خلاص شه. از شرم خلاص میشه. موقع بیرون رفتن از دربان، خبر مسئول بخش رو می گیرم. می گه مسئول حمل و نقل اصلا کارت نمی زنه. می خوام برگردم و به اون یارو که می گفت پیش پای من رفته نشون بدم که سر کار گذاشتن یعنی چی. از عواقبش می ترسم. پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. به قول یکی از دوستام مملکته داریم؟!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...