پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

زیرِ همین خاک!


البته که «دیر رسیدن» بهتر از «هرگز نرسیدن» است اما «زود رسیدن» یک فایده اش همین است که هنوز در سایه ی معدود درختان محوطه ی قبرستان، کسی ماشینش را پارک نکرده. همه پیاده می شوند و زیر سایه ی درخت هایی که انگار آب و هوا و خاکِ قبرستان بهشان نمی سازد جمع می شوند. شیشه ها را پایین می کشم و صندلی را می خوابانم و از دور به جمعیتی نگاه می کنم که لباس سیاه پوشیده اند و مشغول بستن سنگ مزارِ از دست رفته شان هستند. شرکت کردن در مراسم عزا آزارم می دهد. پدر اصرار دارد پیاده شوم تا به قولِ او آداب معاشرت را کم کم یاد بگیرم. وقتی با مخالفتِ من رو به رو می شود از درِ احساس وارد می شود و می گوید که شاید یک روز ما رفتیم و خودت صاحب عزا شدی. باید شریک غم دیگران باشی تا شریک غمت باشند. در دنیای پدرم این استدلال کاملا منطقی و بی برو برگرد است. مو لای درزش نمی رود. به جمع استقبال کنندگانی می پیوندم که منتظر آمدن دسته ی صاحب عزا هستند. عده ای که بعد از ما رسیده اند آن طرف محوطه زیر تابش شدید آفتاب هی این طرف و آن طرف می روند. با یک چشم ورودی قبرستان را می پایند و با چشم دیگرشان طوری که به سایه نشینیِ ما غبطه بخورند ما را برانداز می کنند.
جوانِ هیجده نوزده ساله ی زن و بچه داری که کنارم نشسته و بعدا معلوم می شود همسایه ی دیوار به دیوار خانواده ی داغ دیده بوده صدای بچگانه اش را کلفت می کند و می پرسد این ماشینی که بچه را زیر گرفته شاسی بلند بوده یا نه؟ نمی دانم! مودبانه ترین جوابیست که برایش دارم. بچه ی سه چهار ساله ی همسایه اش که سهمش از تمام دارایی دنیا همین یک پسربچه بوده رفته است زیر چرخِ یک ماشین و او اولین سوالی که به ذهنش می رسد مارک و مدلِ ماشین است. تازه ول کن قضیه هم نمی شود و بعد از من همین سوال را از دوستِ پدرم می پرسد. خوشبختانه به جوابش نمی رسد چون مینی بوسِ خانواده ی صاحب عزا می رسد.
صحنه ی دردناکیست. در یک چشم به هم زدن حلقه ی پر ازدحامی جلوی درِ مینی بوس درست می شود. صدای ناله های پدری که فرزندش را صدا می زند بلند می شود. با خودم می گویم که چه خوب است که مراسم زن ها را از مردها جدا کرده اند. دیدن مادری که جگرگوشه اش را از دست داده اصلا قابل تحمل نیست. حلقه در یک چشم به هم زدن گسیخته می شود و پدر که دست هایش را روی سرش می کوبد به سمت محل دفن فرزندش راه می افتد. همان اولِ کار دو نفر از چپ و راست، دست هایش را محکم می گیرند و با دست کشیدن روی شانه هایش سعی می کنند آرامش کنند. بچه های خردسال را پایین دستِ قبرستان دفن می کنند. کاملا از بزرگترها جدایشان کرده اند. چون اعتقاد دارند که مشمول فاتحه نمی شوند همان قطعه ی اول که رهگذرها زیاد فاتحه نمی خوانند را هم جای مناسبی می دانند. قبرهای کوچکی که تقریبا هیچ کدامشان سنگ مزار ندارند. مادر بزرگ معتقد است بچه های نابالغی که می میرند در آن دنیا تبدیل می شوند به گنجشک های زیبایی که جلوی در باغ بهشت منتظر می مانند تا پدر و مادرشان برسند و شفاعتشان کنند. خودش دو سه تا از بچه هایش را در همان چند ماهگی از دست داده و معتقد است که آل آن ها را با خودش برده و سخت به این داستانی که تعریف می کند ایمان دارد.
همه ی جمعیت نگاهشان مانده روی چهره ی شکسته ی مردِ داغ دیده. وقتی که نزدیک قبر پسرش می شود دیوانه وار دستش را از دست آن دو نفر جدا می کند و زار زار خودش را می اندازد روی آن. نصف جمعیت شروع می کنند به گریه کردن. مثل این که با مردن فرزندها پدرها هم یتیم می شوند! وقتی ماشین بچه اش را زیر گرفته دستش در دستِ بچه اش بوده. از پهنای خیابان که می خواهند رد شوند ماشین از کنارشان که نه. از کنار او و از روی پسرش ... . صحنه ی دردناکیست. با دیدن این صحنه ها من از درون زخم بر می دارم اما هیچ وقت گریه نمی کنم. برای چند لحظه پدرِ آن کودک می شوم. در خیالم روی قبر کودکم گریه می کنم. خاک تازه ی مزارش را روی سرم می پاشم. هزار بار و هزار بار فریاد می زنم که اگر آن روز وسط خیابان بچه ام را بغل کرده بودم یا نیم متر عقب تر کشیده بودم شاید هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد. اصلا کاش آن روز می گذاشتم در خانه کارتون ببیند یا برود داخل کوچه با همبازی هایش قایم موشک بازی کند. خوشحالم که طرف آدمِ مذهبی ای است. آدم های مذهبی را در این جور لحظه ها می شود اندکی آرام کرد. به بهانه ی این که خواستِ خدا بوده یا جلوی تقدیر را نمی شود گرفت. همان دو نفری که دستش را قبلا گرفته بودند از روی مزار بلندش می کنند و به نوبت در آغوشش می گیرند. آخوندی که پشت سرشان ایستاده چند بار با گفتن کلمه ی الفاتحه دستور قرائت حمد و سوره می دهد و هر بار بعد از خواندن فاتحه دست های جمعیت به سمت صاحبان عزا بلند می شود و در آسمان تکان می خورند و همه با صدای بلند آرزوی صبر می کنند. صحنه ی جالبی ست. با وجود این که از مراسم عزا خوشم نمی آید اما از این ابراز صمیمانه ی احساس همدردی لذت می برم. احساس می کنم واقعا برای پدری که جگرگوشه اش را از دست داده اندکی تسکین بخش است. جمعیت همه سوار ماشین هایشان می شوند و می روند. سکوت دوباره بر قبرستان حکمفرما می شود. خانواده ای که مشغول نصب سنگ قبر عزیزشان بودند دوباره به کارشان ادامه می دهند. شاید تنها کسانی که واقعا درد آن پدر را می فهمیدند همین ها بودند. موقع برگشتن، تاریخ تولد و مرگ بعضی از سنگ قبرها را نگاه می کنم. خیلی هایشان از من جوانترند. به یکی از جوان هایی که می شناختمش نزدیک می شوم. هم مدرسه ای بودیم. ما کلاس سوم بودیم آن ها کلاس اول. به خاطر باران و برف روی قاب عکسش را با پارچه ای نازک پوشانده اند. می خواهم پارچه را بردارم و عکسش را نگاه کنم. دستم یاری نمی کند. بر می گردم. باورش برایم سخت است. یعنی یک روز در چند ده متری همین جا دفن می شوم؟ شاید بهتر باشد مثل بعضی ها به فکر خریدن قبری برای خودمان باشیم این طور تکلیفمان برای خودمان مشخص است.

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

لبخندها – لب مرز – مینی بوس

لبخندها
گوشه ی پرده را کنار می زنم. هوا هنوز روشن نشده. کوله پشتی، دوربین عکاسی و برگه های سفیدی که نباید فراموششان کنم. صدایی پشتِ سرم می گوید که مبادا چیزی را جا گذاشته باشم. سرم را که می چرخانم عقربه ی بزرگ ساعت، پنج دقیقه از چهار و نیم گذشته. چراغ های راه پله را روشن می کنم. کسی بیدار نمی شود. درِ راهرو مثل همیشه موقع باز شدن جیرجیرش بلند می شود. مدت هاست کسی لولای در را روغن نزده. پشت سرم را نگاه می کنم. مادر نیست. همیشه موقع رفتن، مادر را همین جا نگاه می کردم و می گفتم نگران نباشد چند روز دیگر بر می گردم. قفل فرمان موتورسیکلتم را باز می کنم و اولین هندل را می زنم. دومی. سومی و روشن می شود. عمدا موتور را وسط حیاط روشن می کنم تا همه بیدار شوند و از آن همه تنهایی بیرون بیایم. سکوتِ سنگینِ کوچه می شکند. چند گازِ کوچک می دهم. صدای بلند اگزوز، در حیاط می پیچد .هیچ کس از پشت پنجره سرک نمی کشد. باید کمی نگران باشم. برای خانه ای که دیگر هیچ کس نگرانِ هیچ کس نیست. هیچ کس دلش برای کسی که صبح زود بی خبر از خانه بیرون می زند شور نمی زند. خانه های بی مادر. خانه های بی پدر. خانه های بی همسر. خانه های مجردی را می گویم. یاد حرف های پدر میافتم. مادر این اواخر دیگر چیزی نمی گفت. می دانست که فکر ازدواج را از سر به در کرده ام. تنهاییم را و موتور سیکلتم را از خانه بیرون می کشم.
روستا به روستا. شهر به شهر. کوه به کوه. دشت به دشت. سیگار پشت سیگار. از تک درخت هایی که در دشتی خشک و بی آب هنوز سرپا ایستاده اند عکس می گیرم. از تنها پسر بچه ای که میان انبوه پسر بچه های کارگرِ مزارع نخود، لبخند می زند. از تنها دختر بچه ای که در کوره های آجرپزی، خشت ها را لبخندزنان لگدمال می کند. در به در به دنبال تصویر پیرزنی می گردم که در آن خانه های کاه گلی با دیوارهای ضخیمش پشتِ دار قالیش لبخند بزند. کوه به کوه در پی تصویر پیرمردی هستم که بیلش را روی شانه اش گذاشته باشد و بعد از آبیاری بوستان سیب زمینی و سبزیش، لبخند رضایت بر لب از زندگی، با یک دسته سبزی و یک بقچه سیب زمینی راه خانه را در پیش بگیرد. می خواهم تمام این عکس ها را بگذارم برای نسلی که لبخندهای نسلِ ما به آن ها نمی رسد. ما نباید فقط غصه هایمان را بگذاریم برای نسل بعد تا دق مرگشان کنیم. لبخند های ما بیشتر به درد آن ها می خورد. تاریخ، درد ما را بی کم و کاست برای آن ها باز خواهد گفت.
همه ی مادربزرگ ها و پدربزرگ های قصه گو و بذله گو را جمع می کنم و داستان ها و افسانه هایشان را ضبط و بازنویسی می کنم تا بدانند آرزوها و داستان ها و زندگی های ما چگونه بوده است. آن ها باید داستان های ما را بشنوند تا داستان های خودشان را داشته باشند! لبخندهای ما را ببینند تا لبخندهای خودشان را داشته باشند!

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم با یک دوربین عکاسی و یک موتور سیکلت، تمام ایران را ببینم و عکس بگیرم و روی کاغذ بیاورم. اما نه پول موتور سیکلتش جور شد و نه دوربین عکاسیش و نه مجالی برای رفتن بود!

---------------------

لب مرز
لب مرز ایستاده ام. بی کارت پایان خدمت و بی پاسپورت و بی ویزا. اینجا لب مرز، فرودگاه نیست. لب مرز، ایستگاه قطار نیست. لب مرز، ترمینال اتوبوس رانی نیست. لب مرز، لب مرز است. کوه و دشت و دریا و بیابان است. جایی که هیچ دستی پشت سرت تکان نمی خورد مگر این که قصد تیراندازی و متوقف کردنت را داشته باشد. از این جا به بعد را باید با قاطر و کشتی برویم. موتور سیکلتم را به اضافه ی تمام پس اندازم می دهم تا مرا از این مرزی که نباید باشد و هست بگذرانند. می روم تا رها شوم از جنگلی که هر چه خودت را کش می آوری دستت به آلوچه هایش نمی رسد. جنگلی که از زوزه ی گرگ هایش خواب به چشمت نمی آید و برای نوشیدن جرعه ای آب باید منتظر خواب تمساح ها بمانی.

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم فرار کنم و جرئتش را نداشتم!

---------------------

مینی بوس
می خواستم بزرگ تر که شدم یک مینی بوس داشته باشم تا در تمام زمستان های سرد، مسافران دست و پا یخ زده ی کنار جاده ها را سوار کنم. این آرزو برای روزهای زمستانی سردی بود که می خواستیم از روستا به شهر برگردیم و دست ها و پاهای کوچکمان طاقت سرما نداشتند. حالا اگر به آرزویم رسیده بودم هر بار یک کدامشان را می گذاشتم روی صندلی جلو تا پاهای یخ زده اش را کنار بخاری گرم کند و هر چه درد و غصه دارد برایم باز گو کند و پیاده که شد کرایه اش را به زوربچپانم ته جیب پیراهنش و بگویم همین که آمدی اینجا نشستی کرایه ی من. بعد شب می نشستم و به تمام آن هایی که سوارشان کرده بودم فکر می کردم و زندگی هایشان را می نوشتم برای آن هایی که قطار و هواپیما سوار می شوند.

دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

سقوط


سرپوشِ سنگینِ سیمانی چاه را بر می دارم و زل می زنم به حجم سبزِ آب. ترس در لرزش شانه هایش مشخص است وقتی سرش را نزدیک می کند به حلقه ی چاه. می پرسد سقوط از یک ساختمانِ ده طبقه وحشتناک تر است یا افتادن در یک چاه تاریک ده بیست متری. می گویم باید امتحانش کنیم. می خندد. لبه ی چاه و دست چپم را محکم می چسپد و سرش را می کشد داخل حلقه ی چاه. اسمم را دوبار تکرار می کند و با انعکاسش هر بار دو بار می خندد. انگار افتادن در چاه را بیشتر می پسندد. آب آنقدر بالا آمده که خنکایش به دادِ صورت های گر گرفته مان برسد. گره طناب را امتحان می کنم که شل نباشد. سطل را می دهم او بیاندازد داخل چاه و زل می زنم به چشم هایش تا شادی این بازی کودکانه را در نگاهش ببینم. سطل که به سطح آب می خورد مثل غریقی که خود خواسته، جانش را به آب بسپارد آرام آرام پایین می رود و به یکباره از چشم گم می شود. طناب را ناشیانه بالا می کشد. بیشترِ آب داخل سطل سرازیر می شود. سطل را کج می کنم تا گونه های نیمه سوخته اش را به آب برساند. می گوید قدیم ترها زندگی چقدر ساده و قشنگ بوده. نمی خواهم با جواب تلخی که برایش دارم تصویر خنده اش را مخدوش کنم. می خواهد سطل را دوباره بیاندازد. از انداختن سطل داخل چاه به هیجان می آید. می خندم و می گویم که نکند دنبال «یوذارسیف» می گردد. طوری نگاه می کند انگار می خواهد بگوید که یوسفش روی حلقه ی چاه رو به رویش ایستاده. داستانِ «شاهِ کچل» را برایش تعریف می کنم که سال ها پیش شنیده ام. از آرایشگری که رازِ کچل بودنِ شاه را برای چاه می گوید تا بارِ آن راز را کم کند. از شاخه ی نی ای که داخل چاه می روید و از چوپانی که از آن نی فلوتی می سازد و موقع نواختنش صدای فلوت می گوید که «شاه کچل است شاه کچل است». داستان که تمام می شود طوری که باورش شده باشد یک بار دیگر داخل چاه را نگاه می کند. می گوید همیشه در فیلم ها خودش را می گذاشته جای «زن های ژاپنی و کره ای» که از چاه آب می کشیدند. شاید منظورش «اوشین» یا «هانیکو» و یا شاید هم «یانگوم» باشد. می پرسم راستی «هنا دختری در مزرعه هم از چاه آب می کشید؟». حرفم را جدی می گیرد و آن قدر فکر می کند تا که سوالم را فراموش کند. از پاره سنگ هایی که قافله های تشنه از سر امید داخل چاه می اندازند می گوییم و سنگ کوچکی را بر می دارد که صدایش را در آب امتحان کند. کارِ درستی نیست اما مانعش نمی شوم. با تکه سنگِ او که چاه پر نمی شود. اصلا پر می شود فدای سرش. فرهاد برای شیرین کوه می کند من نمی توانم برای او یک چاه بکنم؟ هوا که کم کم تاریک می شود سرپوش سیمانی چاه را می گذارم و تمام راه برگشت از چاه های تاریکی که بوی ترس و مرگ می دهند می گویم. از جنازه های پوسیده ی مقتولان بیگناه. از ترس دستش را حلقه می کند دور کمرم. این صحنه ها را دوست دارم. سرش را که روی شانه ام می گذارد بیشتر. از صفحه ی حوادث روزنامه ها می گویم و از داستان هایی که به چاه ها ختم می شوند تا گرمای دست هایش بیشتر روی تنم باشد. دستی شانه هایم را تکان می دهد. می گوید که از سوپر مارکت سر کوچه برای صبحانه پنیر بگیرم. پرده ها را کنار می زند و می گوید که بچه ها مدرسه شان دیر شده. زن ها هیچ وقت آن چیزی نیستند که در خواب می بینیم!

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟

لرزش های متوالی گوشی روی سطح چوبی میز بیدارم می کند. الو ... الو و صدای بوق اشغال. گوشی در دست به خواب می روم. دوباره می لرزد و بیدار می شوم. الو ... الو. باز هم تماس قطع می شود. پلک هایم را به زور باز می کنم. تصویر صفحه ی موبایل هنوز واضح نیست. پلک هایم را تا جایی که می توانم بالا می کشم. دوازده تماس ناموفق. از چهار پنج از شش نفر. گوشی ای که در هفته لیست تماس هایش به چهار تا هم نمی رسد در یک ساعت شش تماس مختلف را نشان می دهد. باید اتفاق مهمی افتاده باشد. پتو را کنار می زنم و هاج و واج به شماره ها نگاه می کنم که گوشی تلفن داخل هال زنگ می خورد. برادرم است. می گوید که جواب های کنکور ارشد هر دوتایمان را از سایت سنجش بگیرم. نمی خواهم دل آزرده شود پس نمی گویم که آخر تو که می دانی هیچ کداممان دست به کتاب نبرده ایم پس این هیجانت دیگر چیست. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت بالا نمی آید. بی خیال می شوم و دوباره می گیرم می خوابم. صدای اعصاب خرد کن تلفن دوباره بلند می شود.
- الو. الو. سلام. چیکار کردی؟
صدایش می لرزد.
- سلام . خوبی . چه خبر؟ چی شد بالاخره خبری از ما گرفتی؟
صدایش هنوز می لرزد.
- اول بگو ببینم چیکار کردی؟
خودم را می زنم به نفهمی. به همان کوچه ای که اسمش را گذاشته اند «علی چپ»!
- چی رو چیکار کردم؟ اتفاقی افتاده؟ خدا بد نده.
با صدایی که پر از خشم و نفرت سرپوشیده است می گوید:
- بابا کنکور ارشد رو می گم. قبول شدی؟
خودم می دانم قبول نمی شوم. کسی که دو سال از درس و دانشگاه بریده باشد و هیچ انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشته باشد و تازه دستش هم به کتاب نخورده باشد تکلیفش مشخص است. با این وجود دوباره سر به سرش می گذارم. سر به سر گذاشتنِ آدم های فضول و حسود و خبر بیار و خبر ببر در این چنین لحظاتی به شدت عقده های آدم را خالی می کند.
- مگه اومده؟ نه! حالا بعدا می بینم.
- پسر تو چقدر خونسردی. شماره داوطلبیت رو بده خودم نیگا می کنم.
- (یکی نیست به این مرتیکه بگه که آخه تو بچه ت از من بزرگتره. چیکار به من داری؟) گمش کردم نمی دونم کجاست! حالا پیداش می کنم.
- خب حتما نیگا کردی بهم زنگ بزن.
بالاخره گورش را گم می کند و می رود پی کارش.
گوشی تلفن را هنوز سر جایش نگذاشته ام گوشی موبایلم زنگ می خورد. یکی از هم کلاسی های بدجنس و کنه ی دوران دبیرستانم است. بر نمی دارم. تلفن را هم از پریز می کشم. سرم را می گذارم روی بالش. اینبار خوابم نمی برد.
یک هفته ی سخت در پیش است. باید هی به این و آن پاسخ بدهی که نه امسال نه. ان شاء الله سال بعد و آن ها هی بگویند که چرا. تو حیفی. استعداد داری. امکاناتم که الحمد لله داری. جوونم که هستی. زن و بچه هم که نداری. مرض داری نمیخونی و از زندگی سختشان در گذشته ای دور می گویند و این که چرا خودشان درس نخوانده و دانشگاه نرفته اند و می خواهند به آدم ثابت کنند که بی عرضه و بی اراده است و هزار موعظه و نصیحت دیگر. به این فکر می کنم که بیشترشان حتی دوست ندارند سر به تنم باشد چه برسد به این که تحصیلاتی داشته باشم و کاره ای بشوم. بعضی هایشان که روان پریشند و دنبال سنگ صبوری برای دردِ دل کردن هستند. بعضی هایشان هم که عقده ی نصیحت کردن دارند.
گوشیم را دوباره روشن می کنم. هفت پیامکِ جدید. دو تایش تکراریست. چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟ ارشد رو زدن می دونی؟ من قبول نشدم تو چی؟ هیچ کدام را جواب نمی دهم.
کامپیوتر را روشن می کنم. باز هم بالا نمی آید. به سرم می زند که با فیلتر شکن و تغییر آی پی بازش کنم. جالب این که باز می شود. نه این که سایت فیلتر شده باشد بالا نمی آمد. اما خودم ذوق زده می شوم که سایت بالا آمده. با خودم می گویم که اگر کافی نت داشتم با این روش حالا می توانستم کلی پول به جیب بزنم. کافی نت چی ها که از این روش ها بلد نیستند. جوان هایی که جیبشان خالیست همیشه از این فکرها به سرشان می زند. بالاخره کپی کارت ورود به جلسه ی خودم و داداشم را با هزار بدبختی پیدا می کنم. مشخصات را وارد می کنم و بله. هیچ کداممان حتی لبِ مرز هم نیستیم. رتبه ی داداشم را با پیامک می فرستم. پیامکی که برمی گردد بوی لاشه ی خنده ی پوسیده ای می دهد. تلفن دوباره زنگ می خورد. شماره اش ناشناس است. بر می دارم.
- الو. سلام . خودتی؟ چیکار کردی؟
از قبول نشدنم که خیالش تخت می شود دیگر احوال خانواده را نمی پرسد و قطع می کند می رود پی کارش.
تا شب چند نفر دیگر زنگ می زنند تا خیالشان تخت شود که قبول نشده ام.
حالا نوبت کسانی شده که زنگ می زنند تا از قبول شدن خودشان و کسانشان خبر بدهند و بعد می شود نوبت کسانی که زنگ بزنند و دلِ پدر را به درد بیاورند که چرا بچه هایمان درس نمی خوانند و مثل بچه های مردم نیستند و بعد نوبت پدر است که به این فکر کند که چرا بچه هایش دیگر باعث افتخارش نیستند و بعد نوبت مادر است که حرص قبول نشدنمان را بگذارد روی تل انباری از غصه های روزمره اش.
این وسط کسی نیست بگوید که مگر این بدبخت بیچاره ها با لیسانسشان چه غلطی کرده اند که با فوق لیسانسشان بیشتر بکنند. چه خیری از این شانزده هفده سال تحصیلشان دیده اند که دو سال دیگر بیشترش را ببینند یا این که مگر چه گناه بزرگی مرتکب شده اند که دیگر نمی خواهند تن به درس خواندن و آرزوهای شما بدهند . آن ها هیچ وقت نمی فهمند که این دو سال سربازی اجباری هر لحظه سایه ی سنگینش روی سرمان است و دستمان به هیچ کاری نمی رود.
گوشیم را از روی کیس کامپیوتر بر می دارم که ساعت را نگاه کنم. چهار تماس ناموفق. سه پیامک جدید. کاش آنقدر تحملم بالا بود که با یک لبخند ساده تمام این ها را نادیده بگیرم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۹

آینده و ترسِ از نابودی!


بالا نوشت: این نوشته مقاله ی علمی - پژوهشی نیست.
«دانشمندانِ آینده نگر» بر این باورند که در آینده ای نه چندان دور، بشر بخشِ بسیار بزرگی از زندگیش را در «دنیایی مجازی» سپری خواهد کرد. ارتباطات مجازی، تحصیلات مجازی، کارِ مجازی و در یک کلمه زندگی ای متفاوت در دنیایی که وجود خارجی ندارد. دنیایی که معادلات آن بسیار متفاوت از معادلات کنونی خواهد بود. در چنین دنیایی، خنده دار نخواهد بود اگر «خاطرات واقعی» و «خاطرات مجازی»، که در دنیایی شبیه سازی شده شکل گرفته است، در هم بیامیزد. به احتمال زیاد دنیای جدیدی که در آینده در آن زندگی خواهیم کرد قبل از آن که در کرات دیگر شکل بگیرد در همین کره ی زمین و در همین شبکه های مجازی ای که بشر دست به آفرینش آن ها زده است شکل خواهد گرفت. در نگاه اول این چنین دنیایی اگر سراسر صلح و صفا هم نباشد بسیار زیباتر از دنیایی است با جنگ های جهانی بزرگ. اما هستند کسانی هم که آنقدر به آینده ی دنیا خوشبین نیستند.
بشرِ اولیه بعد از آن که از تطبیق شرایط زندگی خویش با محیط به تنگ آمد، دست به تغییر محیط اطرافش زد و آفرینشش را آغاز کرد تا جایی که زندگی بشر از غارها و کوه پایه ها به کلان شهرها و دنیا های مجازی برسد. بله. در آینده ای نه چندان دور بشر در دنیایی که خودش با اندیشه اش خواهد ساخت زندگی خواهد کرد و مطمئن باشید که فکری هم برای برطرف کردن نیازهای مادی اش خواهد کرد. این دانشمندان بر این باورند که بشر در آینده از تکنولوژی هایی برای افزایش توانایی های ژنتیکی خود سود خواهد برد. شاید با افزودن سخت افزارها و نرم افزارهایی به انسان ها توانایی هایی خاص را هم در او ایجاد کنند. مثلا به جای پنج حسی که در مواجهه به طبیعت از آن استفاده می کنیم از حس های دیگری هم بهره مند شویم. مسلما بالا بردن قدرت حافظه و قدرت پردازش یکی از همین توانایی ها خواهد بود. شگفت انگیز خواهد بود که انسان ها تبدیل به انسان-روبوت هایی بشوند با توانایی هایی خارق العاده و هیجان انگیز. انسان هایی نامیرا.
اما چیزی که در این میان ذهن هر کسی را به خودش مشغول می کند درکِ دنیایی ست که پیش رو خواهیم داشت. انسان هایی که با غبطه به پروازِ پرندگان، هواپیماها را ساختند شاید ابتدایی ترین آرزوهایشان را فراموش کردند. آسایش و آرامش و لذتِ پرواز. آن چه ما را بیشتر از هر چیزی از گسترش تکنولوژی می ترساند جایگزین شدنِ اندیشه ها و لذت هاییست که به قیمت نابودی زندگی برای نوع بشر تمام شود. قدرت طلبی های بی حد و حصر. لذت نابود کردن. مثلِ همان حسی که در ساحل دریا از ویران کردن خانه های شنی به بچه ها دست می دهد. بدون تردید تاریخ با این ترس ها هرگز بیگانه نبوده است. بعد از ساختن بمب های اتمی و هیدروژنی ترس از گسترش تکنولوژی و پیشرفت علم بسیار بیشتر از قبل شد. اینجاست که پیشرفت علم و تکنولوژی آن قدرها هم خوشایند به نظر نمی رسد. آن طور که دانشمندان می گویند شاید یک اشتباه در علم زیست شناسی و تکثیر گونه های خاصی از ویروس ها و عدم توانایی در کنترل زاد و ولد آن ها منجر به نابودی حیات در سراسر زمین بشود یا شاید قدرت گرفتن روبات های دست ساز انسان ها را به بردگی بکشد. در چند دهه ی اخیر بزرگترین خطری که از دید دانشمندان زمین را با یک خطر جدی روبر خواهد کرد تغییرات شدید آب وهوایی است. تغییراتی که به احتمال بسیار زیاد پیشرفت تکنولوژی در آن تاثیر بسزایی داشته است. البته بخش عمده ای هم از این واهمه از آینده به ترسِ از پیشرفت علم و تکنولوژی مرتبط نمی شود. ترسِ از طبیعت است و ترسِ از انسان. حتی اگر با ساختن فیلم های سینمایی عده ای بخواهد انسان ها را در برابر حوادث طبیعی و موجودات فضایی متحد کنند باز هم بی گمان بیشتر از هر چیزِ دیگری انسان مرعوب هم نوع خویش خواهد بود.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

«ریزعلی خواجوی» ها را چه شد؟


ایثارگر. فداکار. جانفشان. از خود گذشته. کلماتی که کتاب ها، روزنامه ها، شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای و هرچه دهانِ باز و دستِ دراز است می خواهد به زور بر سینه و بر دوش و به پیشانی مردمی بچسپاند که این همه نیستند. کلماتی که کتاب های درسی پایه ی ابتدایی هم می خواهد در کله ی بچه هایی بچپاند که هنوز مرددند بین فین کردن یا داخل کشیدن خلطِ بینی شان.
اتفاقی که چند سالِ پیش در چند ده کیلومتری شهرمان رخ داده است را با نهایتِ تاسف و شرمندگی برایتان بازگو می کنم تا فداکاری این همه جانفشانِ وطنی را به خوبی لمس کنید. همان فداکارترین مردم دنیا را می گویم. خودمان. جاده ای که از شهرِ ما می گذرد یکی از پر ترددترین جاده های غربِ کشور است. جاده ای که اگر به پلاک های ماشین های عبوری اش نگاه کنید شماره های مخصوصِ بیشترِ استان ها و شهرهای ایران را در بینِ آن ها خواهید دید. گویا کامیونی بعد از واژگون شدنش در کنار جاده و پرت شدنِ راننده اش یک غلتِ اضافی می خورد و دستِ راننده زیرِ کامیون می ماند. آن طور که شاهدانِ عینی می گویند صدها ماشین، کنارِ جاده توقف می کنند و کنجکاوانه به این صحنه نگاه می کنند اما با دیدنِ لاستیکِ شعله ورِ ماشین هیچ کس به صحنه نزدیک نمی شود. می گویند که راننده گریه کنان فریاد می زده که دستش را قطع کنند و بیرونش بیاورند اما هیچ کس شهامت نزدیک شدن نداشته. همه ی آن چند صد نفری که در آن نیم ساعت آن جا می مانند از ترسِ انفجار از کامیون فاصله می گیرند. راننده در برابر چشمان همه ی آن ها آتش می گیرد و خاکستر می شود و آن ها تنها پنجه هایشان را قفل می کنند و گریه می کنند. بعد از تمام شدنِ ماجرا تقریبا بیشتر شاهدان بر این باور بوده اند که امکانِ نجات دادن راننده در یک ربع اول کاملا وجود داشته چون آتش بعد از یک ربع سراسرِ ماشین را پوشانده بوده. اما از میان آن همه راننده و مسافر حتی یک پترس وجود نداشت. یک ریزعلی خواجوی نبود. حالا شما به همه ی آن ها این حق را بدهید که تنها نگاه کنند و با گوشی هایشان شماره های اورژانس و پلیس را بگیرند اما به این هم فکر کنید که همه ی آن ها در خیال خود ایثارگرترین و فداکارترین مردمِ دنیا هستند! بعضی وقت ها مشت نمونه ی خروار نیست. امیدوارم همین باشد.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

تیر هوایی!


سایشِ لنگه های چوبیِ در شریف را به خودش آورد. از تنها روزنه ی پنجره ی با حلبی پوشانده شده ، کفش های فرشاد طول حیاط را طی می کرد و به زیر زمین می آمد. در را از پشت برایش باز کرد. صورت خونینِ فرشاد را که دید دستش سست شد و کتابش افتاد. فرشاد گفت باید فرار کنیم. به تو هم رحم نمی کند. خان به هیچ کس رحم نمی کند. حتی به تو که پسرش باشی.

زخم های فرشاد را که می بستم چهار ستون بدنم می لرزید. باندهایی را که از اتاق برداشته بودم دور سرش پیچیدم. زخم های گردنش را هم با روسری ای که مادرش در بقچه ی نان و پنیرش گذاشته بود بستم. از سرما می لرزید. دستِ چپش زیر شکنجه در رفته بود. پیراهنم را نصفه نیمه دور شانه هایش پیچیدم. بقچه را تکه تکه کردم و مثل شالی دور کتف و گردنش گره زدم. دست هایش را که جا انداختم فقط چشم هایش داد می کشید. گفت او را بگذارم و فرار کنم. دست هایش را بوسیدم و پیشانیش را خشک کردم. گفت که تفنگم را بردارم و خلاصش کنم. خندیدم و گفتم تا شریفش هست غم نداشته باشد. دستش را که حلقه می کردم دور گردنش، قسم خوردم که روستا را از شر پدر خلاص کنم.

هنوز فحش هایشان به هنگام شکنجه در گوشم می پیچید که سررسیدند. از لای تخته سنگ ها می دیدمشان. شریف می گفت هشت نفرند. رد خون را آمده بودند تا ویرانه های قلعه ی نادر. خان تفنگش را با یک دست گرفته بود و افسار اسبش را با دست دیگر. تیر هوایی که در کرد اسبش روی دو پا ایستاد و شیهه کشید. جلوتر از همه ایستاده بود. داد می زد که اول من را می کشد تا نوچه هایش بدانند که با رعیت جماعت نمی شود تا کرد. بعد شریف را می کشد تا رعیت بدانند که پاسخِ خان به خیانت گلوله است حتی اگر پسرش باشد.

چوپان هایی که گوسفندهای خان را به چرا می برند نی و چوبدستی سلاحشان نیست. چوپان بودن خودش در دستگاه خان منصب بالایی ست. چوپان برای خودش کسی ست. تفنگ دارد. ابهت دارد. اما انگار تمام چوپان های دنیا فاصله ای تا پیغمبر شدن ندارند. از آن طرف صخره ها چوپان آبادی تفنگش را به سمت خان نشانه رفته است.

خان افتاده بود روی زمین. هر هشت نفر مثلِ بچه های سه چهار ساله ای که پدرشان بمیرد بدون تکلیف بالای سرش ایستاده اند. آبادی از صدای تیر بیدار می شود. از مرگ فرشاد می گویند. از انتقام خان. از گلوله ای که از سینه ی شریف گذشته. خان آن طرفِ تپه در ذهن هیچ کس نمی میرد. چوپان هاج و واج به اطراف نگاه می کند. شریف تیر هوایی در می کند. آفتاب که غروب می کند روستا از پشت کوه بالا می آید.

هر روز که پدر نوچه هایش را دور خودش جمع می کند ساعت ها از روزنه ی همین پنجره ی حلبی گرفته شده از دور به آن ها نگاه می کنم و از این که نمی توانم برای آبادی کاری بکنم از خانه بیرون می زنم و روی صخره های روبروی آبادی پاهایم را بغل می کنم و برای کشتن پدر داستان می بافم. هر روز روی این تپه ها چوپان خشمگینی، آموزگار و پزشک غریبه ای و یا داماد عاشقی که با خان لج افتاده است پدر را از پای در می آورد. اما پسرِ خان تنها کارش تیر هوایی در کردن است. سراییدن داستان برای مردمی که نامه هایشان را میرزا می خواند مثل در کردن همان تیر هوایی آخر داستان است!

من روستایی نویسی هستم با زبانِ نامادری!


ناگزیرم از روستایی نوشتن. من با ترافیکِ لس آنجلس بیگانه ام پس نمی توانم از نابودیِ زمان پشت چراغ های قرمز بنویسم. من که در تمامِ عمرم تنها دو بار سوارِ هواپیما شده ام و منتظرِ آمدنِ هیچ مهمانی از آن طرفِ مرزها نیستم، گرد و غبارهای آتش فشانِ ایسلند ذهنم را به خودش مشغول نمی کند. در چند صد کیلومتری این جا هیچ ریلِ راه آهنی وجود ندارد پس برایِ من نوشتن شعر و تصویر سازیِ یک دیدارعاشقانه در ایستگاهِ راه آهن، مسخره کردن کسی جز خودم نیست. پس از هیچ کدامشان نمی نویسم. این جا نوشتن از خیلی چیزها هم به سختی شکستن یک تابوست. تو نخواهی توانست در فرهنگی که به هنگام جفتگیری دو لاک پشت در یک برنامه ی تلویزیونی همه سرخ می شوند و کله هایشان را بر می گردانند به سادگی از مشکلات پنهانِ روابط زناشویی بنویسی. برای ما که تکرارِ چند باره ی کلمه ی «تجاوز» در تلویزیون کانال را عوض میکند، گفتن و نوشتنِ بسیاری از چیزها سخت و دشوار است. نمی شود یک مذهب را بی پرده نقد کنی وقتی که همه ی اطرافیانت شالوده ی زندگیشان بر دین بنا شده است. چاره ای نیست از روستایی نوشتن. ما هنوز شهری نشده ایم. بچه که بودیم از شهر که به روستا می رفتیم احساسِ آزادی می کردیم اما بزرگ تر که شدیم تازه فهمیدیم که اسمِ تمام خیابان هایی که از روستاها به شهر می رسند آزادی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. من در کافه ای در فرانسه نیستم. نوشیدنی مورد علاقه ی من هم قهوه نیست و هیچ آدم تحصیلکرده ای هم در اطرافم نمی بینم. به من این حق را بدهید از بحثی که میانِ چند روشنفکرِ سیگارِ کوبایی به دست که در یک کافه ی روشنفکری سر می گیرد ننویسم و از استکان های قهوه ای نگویم که بی دلیل دسته هایشان رو به روی هم است. من می توانم از همسایه ی دیوار به دیوارمان بنویسم که لباس های کهنه ای را به تن کرده و با صدایِ بلند زنش را امر و نهی می کند. در حالی که کاروانی از بچه به دنبالش راه افتاده اند که وسایلی که در دستشان دارند نشان می دهد که می خواهند برای کندن «شنگ»، «گیلاخه»، «کنگر»، «پونه» و یا «قارچ» به دشت و کوه بزنند. من یک روستایی هستم با قلمی که ناچار است روستایی بنویسد. بر من خرده مگیر.
خرده مگیر که چرا قلمم را گریس نمی زنم. چاره ای نیست. من در ذهنم با زبانِ مادریم روان و سیال می اندیشم. اما انگشت هایم رویِ کیبورد همیشه پر از تردیدند. از این که نکند کلماتی را به زبانی که می نویسم تحت اللفظی ترجمه کرده باشم. از این که اصطلاحات را اشتباها معادل سازی نکنم. گاه یک زبان با یک فرهنگ سازگاری ندارند. هر زبانِ مادری ای در بطن یک فرهنگِ مادری رشد می کند. کلماتش از بطن آن فرهنگ می جوشند. جملاتش در بطن آن فرهنگ شکل می گیرند. چاره ای نیست از با زبانِ نامادری نوشتن. من زبانِ مادریم را نمی توانم روی کاغذ بیاورم. از بکارگیری کلمات و اصطلاحاتِ غیر استاندارد شده ی زبانِ محلیم می ترسم. از خوانده نشدنشان، از جدی نگرفتنشان و از احساسِ ناتوانیم خجالت می کشم. بر من خرده مگیر.

شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

خوشکلترین هم کلاسی!


بالا نوشت: این شخصیت ترکیبی ست بسیار ناقص – در حد یک پست وبلاگی - از چند شخصیتِ دوران دانشجوییم که لزوما همکلاسیم نبوده اند اما از دید من ویژگی های بسیار مشترکی داشتند.
با چهره ای همیشه در هم و گرفته، رفتاری سرد و زننده، بیانی دل نچسپ و ناگیرا و شخصیتی آرام و مرموز هر روز مسیرِ بین دانشکده و کتابخانه و بوفه و سالن غذاخوری را در ساعاتِ بیکاریش می آمد و می رفت. از آن دسته آدم هایی نبود که به سادگی از کنارشان بگذری و در بود و نبودشان تفاوتی نباشد. به شدت بودنش تاثیرگذار بود. گاه عذاب آور و همیشه تامل برانگیز. یک جور ناامیدیِ سرگردان که حجمی از اندوه در فضای اطرافش به سرعت منتشر می شد. ناخواسته به محض دیدنش راهم را کج می کردم و بعضا حتی سعی می کردم تا جایی که ممکن است از او فاصله بگیرم. بعدها فهمیدم که این تنها واکنشِ فردیِ من نیست. روزهایی که کارِ بخصوصی با کسی داشت به شدت به پروپاچه اش می پیچید و روزهایی که احساس نیازی به کسی پیدا نمی کرد سرش را پایین می انداخت و هیچ کداممان را آدم هم حساب نمی کرد. در دوران دانشجویی همیشه بعد از بازگشت از تعطیلاتِ بینِ دو ترم و تطیلاتِ نوروز و تابستان که بچه ها مدتی همدیگر را نمی دیدند، دو سه روزی را باید صرفِ روبوسی و در آغوش گرفتن و احوال پرسی های خصوصی می کردیم. در تمام آن هشت نه ترمی که هم دوره بودیم حتی یک بار هم به یاد ندارم که بعد از این تعطیلات، واکنشِ صمیمی ای از او دیده باشم. در دانشکده های فنی مثل دانشکده ی ما تا دلت بخواهد آدمِ خشک و سرد پیدا می شود اما این نمونه یک نمونه ی منحصر به فرد بود که مدت ها تحلیلِ شخصیتش ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. در دوره ای کوتاه سعی کردم ارتباط نزدیکی با او برقرار کنم. آدم سر به زیر و اهل درس و مشقی بود. نه اهل دود و دم و رفیق بازی و دختر بازی بود و نه علاقه ای به مطالعه ی غیردرسی و ورزش و اردوی دانشجویی رفتن و نشریه ی دانشجویی درآوردن و سیاسی کاری های معمول دانشجویی داشت. سرش توی لاکِ خودش بود و حتی با هم اتاقی هایش در خوابگاه زیاد نمی جوشید. نمی دانم شاید گرمایِ ویژه ی بالایی داشت چون بالاخره مگر می شود آدم چهار پنج ماه تمام، هر شب با یک عده سر یک سفره بنشیند و در یک اتاق سه در چهار هم نفس و هم قفس باشد اما یک دوستی ساده هم نداشته باشد. مدتی از سر کنجکاوی تصمیم گرفتم از در دوستی وارد شوم. سلام و احوال پرسی گرمی با او می کردم و در سرویس خوابگاه بغل دستش می نشستم و بعضا در دانشکده، قبل از آمدن اساتید لم می دادیم به شوفاژ و گپ می زدیم. بعد از مدتی به نتایج عجیبی رسیدم. شاید باور نکنید اما کاملا تصویری معکوس از خودش نسبت به آن چه که بود را در ذهنش ساخته و پرداخته بود. من هم در بعضی موارد اشتباه کرده بودم. برخلاف آن چه فکر می کردم به شدت ذهنش درگیرِ مسائل خصوصی دخترهای کلاس و دانشکده بود. حتی بعد از چند ترم فهمیدم که عاشق یکی از هم کلاسی هایمان بوده! شاید هم کلاسی های دیگرم بعد از فارغ التحصیلی شان هم هیچ وقت نفهمیده باشند که هم کلاسی ای داشته اند که در واقع خودش را جزء روشن فکرترین، باهوش ترین، خوش قیافه ترین، مطلع ترین و مترقی ترین دانشجویان دانشگاه در تمام حوزه ها می دانسته. فراموش نمی کنم که در سالن غذاخوری دانشگاه، نشسته بودیم که ناگهان دست از غذا کشید و با یک جور احساس ندامت به من گفت که عذاب وجدان بزرگی را تحمل می کند چون فکر می کند که در دانشکده ظلم بزرگی در حق چند دختر انجام داده است. گفت که همیشه به آن ها نگاه می کرده و گاه با آن ها حرف می زده اما با دوری گرفتن از آن ها دچارِ شکست عشقی شان می کرده! شما اگر او را می شناختید حتما صدای خنده تان توجه آشپزهای غذاخوری را هم به خودش جلب می کرد که گوششان از خنده ها و شلوغی های معمول پر است اما من به هیچ وجه نخندیدم. جالب تر این که یک بار در جوابِ شوخیِ یکی از دوستانمان که به او گفته بود که تو بسیار زیبا هستی و با لفظِ خوشکلترین همکلاسی! خطابش کرده بود با جدیتی باور نکردنی در پاسخ گفته بود که نه فلانی این طوریام که می گن نیست! در تمامِ آن سال ها جدا از این مدتِ کوتاه جز از پروژه های هفتگی و پرسیدنِ سوال هایی که خودش هم جوابش را می دانست هیچ سخنی رد و بدل نکرده بودیم. می پرسید فلانی به نظرت چهارشنبه امتحانِ «مدار منطقی» داریم و من از سوالش می فهمیدم که بله امتحانِ «مدار منطقی» داریم و بدون آن که اطلاعی داشته باشم با یقینی کامل حرفش را تایید می کردم و همیشه هم درست در می آمد. می گفت فلانی به نظرت فلان همکلاسی مان پروژه ی این هفته را انجام داده و من از سوالش می فهمیدم که هم خودش پروژه را انجام داده و هم آن همکلاسیِ مذکور. بعد از مدت ها امشب خاطره اش در ذهنم زنده شد. احساس می کنم بعد از سال ها جوابِ سوالم را گرفته ام. همه ی ما با شخصیتی که در ذهنمان می سازیم فاصله های بسیار داریم و آن دوستمان به این علت انگشت نما بود که فاصله اش با خودش اندکی بیشتر از حد معمول بود! شاید ترسوتر و نازیباتر و کم هوش تر از آن چیزی که هستیم باشیم و شاید هم بالعکس. یک نوع خود شیفتگی بیش از حد. یک نوع خود کم بینی بیش از حد.

پ.ن 1: عنوان پست را گذاشتم «خوشکلترین همکلاسی». تا اگر احیانا یکی از «مهندس ترین» دوستانِ هم دوره ایم این متن را خواند به یاد آن روزها که به این اتفاق می خندیدیم لبخندی بر لبانش بنشیند. البته اگر هنوز مثل آن روزها پرجوش و پرخروش مانده باشند! پ.ن 2: از تصویر کردنِ اتفاقاتی که گمان می کردم در آن ناخواسته تخریبِ شخصیتی ای رخ بدهد صرف نظر کردم. بعد از تمام شدنِ پست، از انتخاب شیوه ی روایتم پشیمان شدم.

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

یک پایانِ تلخ، گاه آغازِ یک تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر است!


منم اتفاقا همون شب اون جا بودم. بابای دخترِ بود. مادرشم بود. برادرا و خواهراشم بودن. اومد خیلی مودبانه نشست و گفت خانمم گلم شما به دردِ همدیگه نمی خورید. نه قیافه تون به هم می خوره، نه سطحِ خونواده هاتون، نه فرهنگتون، نه زبانتون. نه تحصیلاتتون. محل زندگی خونواده هاتون هم از هم دوره. اگه یه چند روزیم هم صحبت شدید دلیلی نداره مطمئن بشید که همدیگه رو خوب شناختید و آشنایی کافی دارید. همین طور رک و پوست کنده داشت ادامه می داد که دخترِ از کوره در رفت. پرید وسطِ حرفش و با گستاخی خجالت آوری گفت ایناش به خودمون ربط داره. ما همه چی رو میدونیم. پیه همه چی رو هم به تنمون مالیدیم. اصل خواستنه که ما هم دیگه رو می خوایم.
من بودم دیگه ادامه نمی دادم اما بیچاره با این که خورده بود تو برجکش اما از سرِ دلسوزی روشو کرد به طرفِ پدر و مادرِ عروس و گفت ما با هم یه نسبت فامیلی داریم و به رسمِ وظیفه اومدیم و گفتیم. دلش آروم نگرفت و دوباره گفت دخترم عزیزم تو باید به شغلش به شخصیتش به همه چیزش فکر کنی. ازدواج بازیِ پلی استیشن نیست که اگه پشیمون شدی خیلی راحت بک و آندو رو بزنی و بدونِ هیچ مشکلی خدایِ نکرده برگردی سرِ جایِ اولت.
اما اینا که حرفِ حساب حالیشون نمیشه. یکی گفت «حسودیش میشه دخترایِِ خودش رو دستش مونده و عروسیِ دخترایِ فامیل رو می بینه». یکی گفت «از ذاتِ کثیفشه. دختر به این خوبی. پسر به این خوبی. خیلی هم به هم میان. ایشالا خوشبخت بشن. تا کور شود هر آن کس نتواند دید». یکی گفت « خودش پدر داره. مادر داره. فلانی پا شده نطق می کنه». من اون لحظه بغل دستش نشسته بودم. روشو کرد طرفِ من و گفت می بینی. آدم رو دعوت می کنن نظر بده. وقتی هم نظرت رو می گی پشتِ سرت که هیچ، تو صورت آدم نگاه می کنن و هزارتا حرفِ ناجور می زنن. نیم ساعتی نشست و دیگه چیزی نگفت و مراسم که تموم شد همون طور مودبانه دستِ زن و بچه ش رو گرفت و رفت.
هشت نه ماهی از اون شب گذشته. عروس خانم پاشو کرده تویِ یه کفش که طلاق می خواد. آقا دامادم می گه درخواستِ طلاق بدید میام امضا می کنم. میگن که به هم نمی خورن. تازه فهمیدن که قیافه هاشون، خونواده هاشون، فرهنگشون، زبانشون، تحصیلاتشون و کلی چیزایِ دیگه شون به هم نمی خوره. ضمنا تازه به این نتیجه رسیدن که برایِ یه دقیقه هم که شده نمی تونن همدیگه رو تحمل کنن. پسرِ می گه غرورم شکسته. دخترِ می گه شناسنامه م جوهری شده. پدرِ می گه آبرومون رفت. مادرِ می گه تا ابد دخترمون باید تو خونه بپوسه. آدم یادِ اون جمله ی معروفِ فیلم «درباه ی الی» میافته که می گفت «یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه». این جمله این جا اصلا صدق نمی کنه! تویِ یه جامعه ی سنتی بعضی وقتا یه پایانِ تلخ به یه تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر اضافه می شه!  
چند روز پیش زنگ زد. گفت فلانی یادته. من می گفتم ازدواج اینجا چه بخوای چه نخوای سنتیه! منطقِ خودشو داره. حالام می گم. طلاق به این سادگیا نیست. عواقب داره. بهشون بگو. گفتم فلانی خودتو قاطی نکن. اینا اگه حرفِ حساب سرشون می شد که این آخرِ داستانشون نبود!

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

«دفترنمره» لوح محفوظ و کتابِ مقدس!


«دفترنمره» های لعنتی. «صد آفرین» ها و «هزار و سیصد آفرین» های مضحک. اوایل که اسامی را به ترتیبِ الفبا می نوشتند دفتر نمره برایِ ما فقط یک جور لیستِ حضور و غیابِ صد برگ بود. بیشتر می گفتند دفترِ حضور و غیاب نه دفترِ نمره! البته بعضی وقت ها یک نشانه هایی هم در آن می گذاشتند که مثلا بترسانندمان که کلاس را نگذاریم رویِ سرمان. علامت هایی که از یک خطِ تیره ی کوچک شروع می شد و چهارتایش مربع می شد و شش تایش که دیگر آخرِ دنیا بود مربعی بود با ضربدری در وسط. و بعد از اتمام یک دور از این سیکل شش تایی با خط کش چند بار می کوبیدند وسطِ دستمان و همه چیز ختمِ به خیر می شد. دفتر نمره ابهتی نداشت. دفتر نمره چیزی بودی مثل عکس سه شخصیتی روی تخته سیاه. در نبودنش هم کلاس همان روند خودش را طی می کرد. بعضی وقت ها که معلممان سرش به مشکلات خانواده و کار و بارش گرم بود و دفترنمره اش را یادش می رفت یکی از بچه های ردیفِ اول کلاس می رفت و می آوردش که در بودنش کلاس حالت رسمی به خودش بگیرد. بعضی روزها حتی لای آن هم باز نمی شد تا آن پیشنهادِ احمقانه رسید. مدیرِ مدرسه با آن قیافه ی مرموزش آمد و ما مثلِ یک گروهِ ارتشیِ آموزش دیده همزمان «بر پا» شدیم و مثلِ یک گروهِ کٌرِ با تجربه ی کلیسا آن جمله ی تکراریمان را سر دادیم که «سلام خسته نباشید به کلاسِ ما خوش آمدید». از آن لحظه به بعد دفترنمره شد مثل یک کتابِ مقدس و هرچه کتاب های مقدس در دنیا جنگ به پا کرده بودند دفتر نمره هم رسالت خود را برعهده گرفت و آرامش و دوستی هایِ ما را به هم زد. ترتیبِ اسامی دفترنمره ها دیگر الفبایی نبود. معدلِ نمره های هفتگی ملاک بود. همه ی این چرندیات از جلسه ی اولیا و مربیان و بخشنامه ها می آمد. همیشه از این مدیرهای لعنتی بدم می آمد. پدرم هم در مدرسه ای دیگر در پایینِ شهر مدیر بود. شاید به همین خاطر بعضی وقت ها از پدرم هم بدم می آمد. گفتند که نفرِ اول را مبصرش می کنند و کارتِ تشویقش می دهند و همین جا بود که بعضی هایمان که باهوش تر بودیم و عقده ای تر، مثلِ سگِ هار به جانِ همدیگر افتادیم. مدعی ها گروه تشکیل می دادند. مثل لات های محل که هر کدام برایِ خودشان نوچه هایی داشتند. این دفترنمره بود که سلامتِ دوستی هایِ پاکمان را به مخاطره انداخت. دفترنمره های نفرین شده.  فکر می کردیم هرچه اِسممان بالاتر باشد در آینده آدم هایِ بزرگتر و کلفت تری می شویم. معروف تر می شویم. پول دارتر می شویم. خوشبخت تر می شویم. این نکبتِ دفترنمره ها به خانواده ها هم سرایت کرد. خانواده ها ما را به خاطرِ کارت هایِ تشویقمان دوست داشتند و به تعداد هزار آفرین هایمان رویِ سرمان دست می کشیدند. آن روزها گذشتند و دفترهای نمره و کارنامه ها و کارت های هزار و چند صد آفرین هم یا گم شدند یا در بایگانیِ ادارات پوسیدند و یا ماندنشان آنقدر نیارزید که در بوق و کرنا می کردند. بزرگتر که شدیم دیدیم که دنیا دفترنمره ها را به چیزش هم نمی گیرد. بالاترهایی بودند که میوه فروشِ سرِ محل شدند و پایین ترهایی که بساز و بفروش و دکتر و مهندسِ آزاد. بالاترهایی بودند که آنقدر بالا رفتند که خودشان را هم پشتِ سر گذاشتند و پایین تر هایی بودند که آنقدر پایین رفتند که با هیچ طنابی بالا نخواهند آمد. احمقانه ترین دفترنمره ها آن هایی بود که به ترتیبِ نمره ی اخلاق و انظباط چیده می شدند! سالِ سوم ابتدایی به تعدادِ دانش آموزان، دفترنمره های کوچک چاپ کردند و اسمش را گذاشتند کارنامه های ماهانه! و هر ماه می بایست دفترنمره های کوچکمان را با خودمان به خانه می بردیم تا ماتحتش را امضا کنیم. می ترسیدیم. دروغ می گفتیم. کوچک نمایی و بزرگنمایی می کردیم. جعل می کردیم. آن دفترنمره ها شده بودند معلمِ چیزهایی که نباید به آن سادگی می آموختیم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

تغییرِ نشانه های ابرازِ احترام!

منم اتفاقا همون شب اون جا بودم. بابای دخترِ بود. مادرشم بود. برادرا و خواهراشم بودن. از راه که رسید خیلی مودبانه نشست و گفت خانمم گلم شما به دردِ همدیگه نمی خورید. نه قیافه تون به هم می خوره، نه سطحِ خونواده هاتون، نه فرهنگتون، نه زبانتون. نه تحصیلاتتون. محل زندگی خونواده هاتون هم از هم دوره. اینا مشکلات کوچکی نیستن. اگه یه چند روزیم هم صحبت شدید دلیلی نداره مطمئن بشید که همدیگه رو خوب شناختید و آشنایی کافی دارید. همین طور رک و پوست کنده داشت ادامه می داد که دخترِ از کوره در رفت. پرید وسطِ حرفش و با گستاخی خجالت آوری گفت ایناش به خودمون ربط داره. ما همه چی رو میدونیم. پیه همه چی رو هم به تنمون مالیدیم. اصل رو خواستنه که ما هم دیگه رو می خوایم.
من اگه بودم دیگه ادامه نمی دادم اما بیچاره با این که خورده بود تو برجکش اما از سرِ دلسوزی روشو کرد به طرفِ پدر و مادرِ عروس و گفت ما با هم یه نسبت فامیلی داریم و به رسمِ وظیفه اومدیم و گفتیم. دلش آروم نگرفت و دوباره گفت دخترم عزیزم تو باید به شغلش به شخصیتش به همه چیزش فکر کنی. ازدواج بازیِ پلی استیشن نیست که اگه پشیمون شدی خیلی راحت بک و آندو رو بزنی و بدونِ هیچ مشکلی خدایِ نکرده برگردی سرِ جایِ اول.
اما اینا که حرفِ حساب حالیشون نمیشه. یکی گفت «حسودیش میشه دخترایِِ خودش رو دستش مونده و عروسیِ دخترایِ فامیل رو می بینه». یکی گفت «از ذاتِ کثیفشه. دختر به این خوبی. پسر به این خوبی. خیلی هم به هم میان. ایشالا خوشبخت بشن. تا کور شود هر آن کس نتواند دید». یکی گفت « خودش پدر داره. مادر داره. فلانی پا شده نطق می کنه». من اون لحظه بغل دستش نشسته بودم. روشو کرد طرفِ من و گفت می بینی. آدم رو دعوت می کنن نظر بده. وقتی هم نظرت رو می گی پشتِ سرت که هیچ، تو صورت آدم نگاه می کنن و هزارتا حرفِ ناجور می زنن. نیم ساعتی نشست و دیگه چیزی نگفت و مراسم که تموم شد همون طور مودبانه دستِ زن و بچه ش رو گرفت و رفت.
هشت نه ماهی از اون شب گذشته. عروس خانم پاشو کرده تویِ یه کفش که طلاق می خواد. آقا دامادم می گه شما درخواستِ طلاق بدید میام امضا می کنم. میگن که به هم نمی خورن. تازه فهمیدن که قیافه هاشون، خونواده هاشون، فرهنگشون، زبانشون، تحصیلاتشون و کلی چیزایِ دیگه شون به هم نمی خوره. ضمنا تازه به این نتیجه رسیدن که برایِ یه دقیقه هم که شده نمی تونن همدیگه رو تحمل کنن. پسرِ می گه غرورم شکسته. دخترِ می گه شناسنامه م جوهری شده. پدرِ می گه آبرومون رفت. مادرِ می گه تا ابد دخترمون باید تو خونه بپوسه. آدم یادِ اون جمله ی معروفِ فیلم «درباه ی الی» میافته که می گفت «یه پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه». این جمله این جا اصلا صدق نمی کنه! تویِ یه جامعه ی سنتی بعضی وقتا یه پایانِ تلخ به یه تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر اضافه می شه!  
چند روز پیش زنگ زد. گفت فلانی یادته. من می گفتم ازدواج اینجا چه بخوای چه نخوای سنتیه! منطقِ خودشو داره. حالام می گم. طلاق به این سادگیا نیست. عواقب داره. بهشون بگو. گفتم فلانی خودتو قاطی نکن. اینا اگه حرفِ حساب سرشون می شد که این آخرِ داستانشون نبود!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

90!


همین دو میلیون نفری که در نیمه شبِ یک روزِ غیرِ تعطیل، گوشی هایشان را بر می دارند و پاسخِ گزینه ی سوالی را به شماره ی مسابقه ی برنامه ی نود می فرستند را در نظر بگیر. از آن چند میلیون نفری هم که پایِ تلویزیون نشسته اند و تمامِ حواسشان به این است که بازیکنی که در تصویر نیست آفساید را پر کرده است یا نه و یادشان می رود پیامکشان را بفرستند هم بگذر و اصلا آن چند ده میلیون نفری هم که خوابشان را فدایِ فوتبالِ ایرانی و تلویزیون و سریال های شبِ فارسی وان (Farsi1) نمی کنند را به حساب نیاور.به این فکر کن که دو میلیون نفر در یک مسابقه ی تلویزیونی که احتمال برنده شدنشان حداکثر سه یا چهار در میلیون است شرکت کرده اند. اولین چیزی که به ذهنت می رسد باید این باشد که این مردم چقدر خوشبینند!حالا به این فکر کن که این دو میلیون نفر چند صد هفته است که این برنامه را می بینند و باز هم حوصله شان سر نمی رود! عجب برنامه ی جالبی یا عجب مردمِ با حوصله ای و یا عجب مملکت بی برنامه ای!؟ (لطفا این کلمه ی برنامه را سیاسی نکنید! مقصودم همان برنامه ی تلویزیونی ست)باورم نمی شود که چند ده هزار نفر در سراسرِ کشور بنشینند و به این فکر کنند که چه ابتکاری به خرج دهند که مثلا شکلِ 90 را به طرزِ دلپذیری طراحی و ترسیم کنند و چگونه عکسی از یک دروازه فوتبال را در حالتی هنری شکار کنند و کجا استادیومی، سوله ای و یا هر چیزِ نیمه کاره ی دیگری پیدا کنند و عقده ی اصلاح طلبیِ اجتماعیشان را خالی کنند و چه موسیقیِ متفاوتی بسازند و باور کنید باورم نمی شود! نمی توانم همه ی این استقبال را در گیراییِ برنامه ای ببینم که سال هاست آن قدر تصاویرِ تکراری و غیرِ حساسِ مربوط به داوری را نشان داده است که دیگر پیرزن ها و پیرمردهای روستاهای اطرافِ ما هم که به فوتبال می گفتند «توپان قار» از کارشناسانِ فرتوتِ برنامه کارشناس تر شده باشند. یعنی مصاحبه های مربیانِ بی سواد و سنتی و بی اخلاقِ فوتبالِ ما آن قدر جذاب است که دو میلیون نفر را پایِ تلویزیون میخ کند! یعنی جذابیتِ لیگِ فوتبالِ ما تا به این اندازه زیاد است که سایرِ ملل خبر ندارند! یعنی تا این اندازه علاقه به ورزش در کشورِ ما بنیادیست! برایِ من یکی که این همه باور کردنی نیست. شاید مهم ترین عاملش در تعدادِ جمعیتِ جوان و بیکاریست که این روزها کشورمان به خود می بیند. همان جمعیتی که در نمایشگاهِ کتاب این روزها جمع می شوند و راهروهایِ غرفه ها را راهپیمایی می کنند و به همدیگر نگاه می کنند و اندک پول تو جیبی شان را می دهند کتابِ مردانِ مریخی و زنانِ ونوسی و آئین دوستیابی و چگونه میلیاردر شویم می خرند و ساندویچشان را با عمو پورنگ می خورند و با صدا و سیما مصاحبه می کنند و می گویند که روزی دو ساعت مطالعه می کنند و هیچ کدامشان نه کتاب دوست دارند و نه مطالعه می کنند و من هم جزء همین حداقل دو میلیون نفرم! امروز می خواستم از انزوایِ سطلِ زباله یِ پلاستیکیِ رنگ و رو رفته ای که زیرِ روشوییِ توالتِ خانه مان فراموش شده بنویسم. مطلبِ کوتاهی هم در باره ی انقراضِ آفتابه ها در دوران معاصر داشتم. اما دیدم جذاب تر و بی ارزش تر از همه ی این ها نقدِ برنامه ی نود است. نه این که خودم از بیننده هایِ این برنامه نباشم. حالا اگر یک روز برنده شدم نرم افزارِ عادل فردوسی پور تعداد پیامک هایم را هم نشان می دهد!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

Reload My Poem


در روزِ
Loading
عکسی در آغوشِ
Loading
مادری
Loading
بردار
عکسش را
بر
دار
Loading
مادری
Reload I
Reload My Poem
Loading

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

این زندگی تاریک

از کنار دیوار، کورمال کورمال خودم را به راهرو می رسانم. خم می شوم و راست و چپِ دمپایی ها را پیدا می کنم. بعد از تعمیراتِ آخرِ خانه کلیدِ برقِ توالت را سمت چپِ در کاشته اند اما هنوز دستم ناخودآگاه به سمتِ راستِ در خیز بر می دارد. همان جایی که تیزیِ خال جوشِ جوشکاریِ ناشیانه ای رویِ لبه ی در مانده است. دستگیره ی درِ توالت اندکی بالاتر از دستگیره ی بقیه ی درهای خانه است. آدم تا کور نشده باشد اینقدر به این چیزها فکر نمی کند. اوایل نیازی به روشن کردنِ برقِ توالت احساس نمی کردم اما چون نمی گذارند درب را از پشت ببندم احساس می کنم با روشن شدنِ چراغ، دیگر کسی به خودش اجازه نمی دهد واردِ توالت شود. آدم وقتی هیچ جا را نمی بیند هر لحظه این احساس با او هست که چشم هایی او را زیر نظر دارند. این کلید بر خلافِ تمامِ کلیدهایِ برق خانه وقتی که برجستگیش رو به بالا باشد روشن می شود. این را بابک چند باری برایم توضیح داده است. مدت هاست که هر چیزی را چند بار برایم توضیح می دهند. فکر می کنند آدمِ نابینا بخشی از مغزش را هم از دست می دهد. دیروز به امیر گفتم که برایم ساعتی پیدا کند که بشود با برجستگی هایش یا از صدایش فهمید که ساعت چند است. آخر همین پریشب وقتی که از خواب بیدار شدم نمی دانستم روز است یا شب. وقتی هم که داخلِ اتاقِ پذیرایی شدم و بلند بلند چند باری شمارش ساعت را پرسیدم شیدا با صدایی گرفته که تازه از خواب بیدار شده باشد گفت که آخر برایِ تو چه فرقی می کند که ساعت چند باشد. حق با شیدا بود اما از پاسخش دلم گرفت. چشم هایم که سالم بود شیدا عاشقِ چشم هایم بود. می گفت کمتر مردی در دنیا پیدا می شود که مژه هایی به زیباییِ مژه های من داشته باشد. اما وقتی که چشم هایت دیگر نمی بیند کسی از این ها حرف نمی زند. حتی شیدا. مادرم می گفت که شیدا مدت هاست که می خواهد از من جدا شود. اما برادرش گفته که با شناختی که از من دارد و می داند که من خودم را خواهم کشت، بهتر است مدتی منتظر بماند تا چتر شود رویِ دار و ندارم. چند ماهِ پیش بابک را صدا کردم که می خواهم یک گپِ خصوصی با او داشته باشم. اما بابک که فکر می کند نابینا حرفِ خصوصی سرش نمی شود همه چیز را مو به مو به مادر و پدرم گفته بود. من فقط مقداری سیانور می خواستم. از رگ زدن و دار زدن و قرص خوردن و جلویِ ماشین پریدن و ته چاه افتادن می ترسم. یکی از ترسِ محکوم شدنِ دیگران. یکی از ترسِ نمردن! فرض کن با وجودِ نابینا شدن فلج هم شده باشی. بابک همیشه می گوید که باید منتظر باشم. می گوید دنیا به شدت در حالِ پیشرفت است و شاید یک روز بتوانم دوباره بیناییم را به دست بیاورم. امیر هم همین را می گوید. فکر می کنم وقتی که من نیستم در غیابم این حرف ها را هماهنگ کرده اند. این روزها هیچ کلمه ای به اندازه ی «بینا دل» حالم را به هم نمی زند. آدم وقتی کور بشود بالاخره دلش هم کور می شود. چند وقت پیش که با مهدی تا سرِ کوچه رفته بودم عمو رحمان هم همان جا بود. فکر کنم بی مصرف ترین آدم هایِ این کوچه ما دو نفر باشیم. می گفت که چرا از این فرصت استفاده نمی کنم و قرآن را از بر نمی کنم. می گفت بیشترِ نابیناهایِ منطقه ی ما حافظ هستند. بازوی مهدی را فشار دادم تا مرا برگرداند. هر وقت بازوهایش را فشار می دهم خودش می داند که دلم نمی خواهد آن جا باشم. اینجا نه مدرسه ای هست که بروی و خطِ بریل یاد بگیری و نه کتاب هایِ مخصوصِ نابینایان را می شود پیدا کرد. حتی کتاب هایِ صوتی هم گیر نمی آید. برنامه های رادیو و تلویزیون هم که گوش های دیگری می خواهد. هر چند همه ی این ها هم که باشند دیگر رمقی برای هیچ کدامشان نیست. برادرِ شیدا خیلی خوب مرا می شناسد.

بادبادکی برایِ حَسَن


اسمش را جنون می گذاری یا هر چیزِ دیگر. همین که دست از کار کشیده ای و می خواهی چند ساعت برایِ خودت باشی سراغت می آید. در تنهایی ات با چیزی که نمی شناسی اش دست به یقه می شوی. مست نکرده، خودت را به بادِ مشت و لگدِ افکاری می سپاری تا در آرامشی طوفانی، از میکده ی تنهایی بیرونت کند. پشتت را به خاک برساند و پاهایش را بگذارد رویِ قفسه ی سینه ات. نفست که می گیرد بلند می شویی و جلویِ قفسه ی کتاب ها میخ می شوی.
چند روز مانده به نمایشگاهِ کتابِ تهران. این روزهایِ پر مشغله و این جیب های خالی و این جاده هایِ طولانی رمقی برای رفتن باقی نمی گذارد. بهترین کتابی که پارسال در نمایشگاه خریدم را بر می دارم و صفحه ی اولش را نگاه می کنم. «بادبادک باز» از «خالد حسینی». همان نویسنده ی بزرگِ افغان. تاریخِ خریدش را هم طبقِ عادت نوشته ام. 20/2/88. همان جا می نشینم و شروع می کنم به ورق زدن. جمله هایی که زیرشان خط کشیده ام و پاراگراف هایی که کنارشان علامت گذاشته ام را دوباره می خوانم. چند جایِ کتاب در حاشیه ی متن نوشته ام که «غافلگیر شدم» و خیلی خوب یادم هست که چرا غافلگیر شدم. بارها و بارها غافلگیر شدم. باورم نمی شد «حسن» برادرِ تنی «امیر» باشد و هر کسی از تغییرِ چهره ی پدرِ امیر جا می خورد. باورم نمی شد که در یک مسابقه ی فوتبال بازیکن ها نتوانند شورت بپوشند و بینِ دو نیمه ی بازی به جایِ این که خواننده ای آواز بخواند و رقاصی برقصد مراسمِ سنگسار اجرا بشود. هیچ جایِ دنیا باورشان نمی شود که کشوری «گَشتِ ریش» داشته باشد و این همه «آصفِ گوش خور» و من که در مرگِ بسیاری از بستگانمان حتی اشک به چشمم نیامده، برایِ حسن و علی و سهراب و افغانستان گریه کردم. حسن نمادِ افغانستانی ست در درونِ افغانستان. فَغانستان! حسن هزاره است و چشم هایش مغولی و دماغش پُخ و حتی پشتون هم نیست. حسنی که مولودِ یک خیانت است و مادرش با یک دسته آوازه خوان و دوره گرد، خیلی زود می رود و خیلی دیر بر می گردد. حسنی که برایِ اثباتِ دوستیش به امیر می گذارد که به او تجاوز کنند! و باز هم دستِ دوستیش را پس می زنند. حسنی که هوش دارد و مدرسه ندارد. حسنی که نمی دزدد و اقرار می کند که دزدیده است. حسنی که می گذارد می رود و دوباره بر می گردد. حسنی که بعد از یک سال از خواندنِ این کتاب هنوز با من است. حسنی که تولدش، زندگیش و مرگش فلاکت است و بدبختی. کتاب را خیلی سریع ورق می زنم و فراموش نمی کنم که پدرِ امیر را با تمامِ ضعف هایش بسیار بیشتر از امیرِ کتاب دوست داشتم و از تصویری که در این کتاب از ایرانِ آن زمان بود بسیار به وجد آمدم. کتاب را سرِ جایش می گذارم. نصفِ استکان چایِ تلخِ ته مانده ی فلاسک را بدونِ قند سر می کشم و به این قسمتِ کتاب فکر می کنم که «تا جایی که خبر دارم حسن هرگز از او نپرسید کجا بوده یا چرا ول کرده رفته. صنوبر هم هیچ حرفی نزد. به گمانم بعضی از قصه ها نیازی به گفتن ندارند ».

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

بازنشستگی! – از کدام قرارِ معلوم؟


بازنشستگی
و حالا ماه هاست که هر شب پایِ تلویزیون می نشیند و در حالی که می خواهد عینکش را بدهد که مادر شیشه هایش را پاک کند منصرف می شود و زل می زند به صفحه ی تلویزیون و منتظرِ شنیدنِ خبری تازه در موردِ افزایشِ حقوق بازنشسته ها و پرداختِ حقوقِ معوقه شان می شود و اخبار بدون هیچ خبری برای او تمام می شود و تمیز کردن عینکش را از یاد می برد. این روزها پدرم چقدر شبیه سرهنگِ داستانِ «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» گارسیا مارکز شده. هرگز نخواهم توانست به سادگی در پاسخِ کنجکاوی ای درباره ی شغلِ پدرم بگویم که باز نشسته ی اداره ی فلان! پدرهای بازنشسته پیرتر به نظر می رسند. پدرهای بازنشسته صلابتشان را از دست رفته می بینند. برایِ من که همیشه با پدرم سرِ جنگ داشته ام بازنشسته شدنش عذاب آور و دردناک است. بازنشسته شدنش همان چیزیست که نباید باشد. ترحم برانگیز است! از شکافِ در هنوز نگاهش می کنم. اخبار را از شبکه ی بعدی پی گرفته است. از این که هنوز برایِ پیدا کردنِ پاسخِ سوالش لجاجت به خرج می دهد خوشحالم. او هنوز خودش را بازنشسته نمی داند و من همین را می خواهم. هر پسری همین را می خواهد!
----------------------------------------------------
از کدام قرارِ معلوم؟
دخترانِ فامیل را که شوهر می دهند، مهریه ها را به تاریخِ تولدِ میلادیشان می بندند و برایِ عروس هایشان مهریه را می گذارند همان از قرارِ معلوم چهارده سکه یا نوزده مثقال و نیم طلایِ شرعی. کاملا عاقلانه است و به شدت غیرِ انسانی! مانده ام در معمایِ این بازیِ خطرناکِ ازدواج!

اولین های خاصِ دورانِ ما


لقمه ی بزرگِ نان و پنیر هنوز در دهنش می چرخید و دستش برای گرفتنِ لقمه ی بعدی خیز برداشته بود که سرش را به طرفم چرخاند و گفت که تا صبحانه اش را تمام می کند ماشینش را روشن کنم. دستِ چپش که انگار نمی خواست از لقمه ی بعدی دل بکند به یکباره راست شد و سویچ ها را نشانه گرفت. لحظاتی هست که حماقتِ آدم گل می کند و بدونِ آن که تصمیمی بگیرد کارِ خاصی را انجام می دهد. بعضی «نه» گفتن ها آرامِ جانِ آدمی هستند. نمی دانم چرا در آن لحظات نمی شود به خودت بقبولانی که «نمی توانم» ها و «بلد نیستم» هایی که بویِ دروغ نمی دهند کسی را نمی رنجاند و کسی را هم ناتوان نشان نمی دهد و یا اصلا اگر قرار است آدم با این چیزها کوچک شود چه بهتر که بشود. شانزده سالگی هایِ من «نمی توانم» را نمی فهمید هیچ، به هیچ حقارتی هم تن نمی داد. اولین ماشینِ سواری ای که در خاندانِ ما خریده شد همین پیکانِ سفید بود. مثلِ حالا نبود که هر خانه ای یکی دو تا ماشین تویِ حیاط و پارکینگش بچپاند و هی بنالند و بگویند که نداریم و نداریم. یادم نیست که از لحظه ای که سویچ را برداشتم تا لحظه ای که جلویِ دربِ ماشین رسیدم دقیقا به چه چیزهایی فکر می کردم اما می دانم که مشغولِ مرورِ تمامِ چیزهایی بودم که از ماشین شنیده بودم. پیکان های آن زمان سویچِ واحدی برایِ خودشان نداشتند اما از خوش شانسیم اولین سویچ، دربِ ماشین را باز کرد و سویچِ دوم هم همان سویچِ استارت بود و همین اتفاق ساده اعتمادِ به نفسم را اندکی بالا برد. حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی خوش شانس بوده ام که فرمان های پیکان هایِ قدیمی قفل نمی شدند. سویچ را که زدم ماشین از جایش پرید. ترسیده بودم اما خیلی زود یادِ خالی بندی هایِ یکی از دوستانِ دبیرستانمان افتادم که هر بار خاطره ی دزدیدنِ ماشینِ پدرش را یک جور تعریف می کرد. بعضی قسمت هایش به دردم می خورد. مثلا این که موقع استارت زدن ماشین باید خلاص باشد و تعویضِ دنده ها و چراییشان را هم برایم گفته بود و من در خیالم بارها و بارها تصویرشان کرده بودم. یادم نرود که این را هم بگویم که طبقِ عادتی که داشتم هر بار که مسافرتِ بینِ شهری ای یا اردویِ دانش آموزی ای داشتیم تمامِ عشقم نشستن بغل دستِ راننده و پنج صندلیِ عقبِ مینی بوس ها بود. بغل دستِ راننده که می نشستم این سوال هایِ تکراری را از همه شان می پرسیدم که ترمز کدام است و کلاچ کدام است و کلاچ به چه دردی می خورد و کلی سوالاتِ بی ربطِ دیگر، تا شاید با توضیحاتِ بیشتری که بدهند اشتهایِ سیری ناپذیرم برای آموزشِ رانندگی را به نوعی برطرف کرده باشم. تمامِ تجربه ی عملی من از رانندگی قبل از زدنِ این استارت فقط گرفتنِ یک ترمز بود! یادم هست یکی از راننده های مینی بوس های شهرمان وقتی که می خواست برود برگه ی لیستِ مسافرانش را بدهد پلیسِ راه ببیند موقع پیاده شدن گفت که ترمز دستی اش کار نمی کند و پایِ راستم را محکم بچسپانم به پدالِ وسطی. یادم هست که با چه فشاری پدالِ وسطی را فشار می دادم. ظرفِ آن یکی دو دقیقه ای که پدال را فشار می دادم مسئولیتِ بزرگی را رویِ دوشم احساس می کردم. وقتی که راننده برگشت و پایم را از روی ترمز برداشتم، به گمانم که کارِ بزرگی کرده باشم منتظرِ تشکر و تشویقش بودم. اما وقتی که پاسخی از طرفِ راننده دریافت نکردم فهمیدم که پا گذاشتن رویِ یک پدال آن طور که فکرش را می کردم قهرمانانه نیست. بارها شنیده ام که آدم در بعضی از لحظاتِ خاص بسیار بیشتر از آن که هست می تواند باشد. آن روز من بدونِ هیچ سابقه ی رانندگی ای ماشین را گرم کردم و حتی یکی دو متری هم دنده ی عقب را آزمایش کردم و دنده را خلاص کردم و مثلِ یک قهرمان سویچ را تحویل دادم. هر چند که این بار هم کسی فکر نمی کرد که من کارِ بزرگی انجام داده باشم. اما در آن لحظات آدم احساسِ رضایت خاصی نسبت به خودش دارد که در طولِ زندگی به ندرت تکرار می شود. امروز که به پسر خاله ی شش ساله ام سویچ را دادم که ماشین را روشن کند این خاطره برایم زنده شد. اما یک تفاوتِ بزرگ این جا هست. او تقریبا دو سه سالی هست که تقریبا همه ی ملزوماتِ رانندگی را می داند و فقط مشکل این جاست که وقتی که پایش را به پدال ها می رساند زیرِ فرمان گم می شود. بعضی اولین ها فقط برایِ نسلِ ما معنای خاصی می دهد. مثلِ پوشیدنِ اولین کت و شلوار، گره زدنِ اولین کراوات و همین گرم کردنِ اولین ماشین!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

بد خوابی


بدترین شب هایِ من همین هایی ست که فردایش تصمیم گرفته اند به مسافرتی جایی ببرندمان. افسارِ گردنت که در دستِ دیگران باشد می دانی که باید سرِ ساعتِ مشخصی با آن ها بخوابی و سرِ ساعت مشخصی بیدار شوی. ساعتِ دوازده شب با تمامِ اهالیِ خانه و هم سفرانِ روزِ بعدمان عزمِ خواب می کنم. هی از این طرف به آن طرف می چرخم و راهی به خواب پیدا نمی کنم. از بخاری فاصله می گیرم تا بهانه ی گرمایِ بخاری را برای بدخوابیم امتحان کنم. اما باز هم خبری از خواب نیست. سرم را می گذارم زیرِ طاقِ پنجره و سعی می کنم زیرِ بادِ سردی که از زیرِ پنجره های بهاری خودش را تو کشیده است دست از افکارِ پریشان بردارم و تن به خواب بدهم. نمی شود که نمی شود. چند روزِ دیگر سالگردِ فارغ التحصیلیم می شود. برایِ کسانی که روزهایِ خوبی در دانشگاه داشته اند سالگردِ فارغ التحصیلی چیزی است مثلِ سالگرد مرگِ یکی از عزیزانشان. بد جوری سرم زیرِ پنجره چاییده. خودم را کنار می کشم و سرم را می گذارم زیرِ میز کامپیوتر و سعی می کنم به دورانِ دانشجوییم فکر نکنم. از تکنیک خوابیدن دوران مدرسه ام استفاده می کنم. همان تکنیکِ معلمِ تاریخمان که شب های امتحان توصیه اش را می کرد. یک صفحه ی سیاه را تصور می کنم با یک نقطه ی سفید و آنقدر به آن نقطه ی سفید خیره می شوم تا اصلا نقطه ی سفید و صفحه را فراموش کنم و صبح شود و بروم سرِ جلسه ی امتحان. مثل این که این تکنیک هنوز کار می کند و حالا دوباره بیدار شده ام. خودم را به آشپزخانه و یخچال می رسانم. جایِ عقربه های ساعت را از زیرِ نورِ کم رنگِ چراغِ آشپزخانه پیدا می کنم. چهار و سی و چند دقیقه ای که آن قدر مهم نیستند که فراموش می کنم. نه. نمی شود مثل این ها خوابید. این دو سه ساعت خواب، فردا پشتِ فرمان کاری دستمان ندهد خوب است. این اولین چیزیست که به ذهنِ آدم می رسد. خب تصادف یک لحظه است. این ها که این چیزها سرشان نمی شود. پیغمبرشان هم که باشی و پشتِ فرمان خطایی بکنی و جانشان به خطر بیافتد تا قیامِ قیامت نخواهندت بخشید. اما همین که مسافرتشان تمام شد و سالم و سرحال برشان می گردانی به خانه هایشان یادشان می رود که چند شبانه روز قیدِ زندگیت را زده ای و مثل یک توله سگِ اصیلِ حرف شنویِ آمریکایی دنبالشان راه افتاده ای و مثل یک کلفتِ اصلِ آفریقایی وسایلِ خریدشان را این طرف و آن طرف برده ای. درِ یخچال را باز می کنی و دوباره حالت گرفته می شود. اصلا فایده ندارد. صد بار که نه هزار بارِ دیگر هم به این ها بگویی که پارچِ آب را از یخچال در نیاورند باز هم همین می شود که هست. دوباره باید شیرِ آب را آنقدر باز گذاشت که بشود یک لیوان آبِ قابلِ شرب از این لوله های زنگ زده گرفت. شیرِ آب را که باز می کنم صدایِ آبِ داخلِ لوله ها در خانه می پیچد. عجب سیستم لوله کشیِ ابلهانه ای. خوابِ این جماعت را که به هم بزنی فردا باید تمامِ روز حساب پس بدهی. قید آن یکی لیوانِ آب را هم می زنم و بر می گردم پشت میزِ کامپیوترم. چهار دقیقه مانده به پنج صبح که ویندوز بالا می آید. دنبالِ ترانه ای می گردم که این ساعتِ صبح دوایِ آشفتگیم باشد. ترانه ای که دیشب از سالارِ عقیلی دانلود کرده ام را می گذارم و می روم سراغِ اینترنت. این صفحه ها چرا بالا نمی آیند نکند باز این فیبرِ نوری مانده زیرِ لنگرِ کشتی های اسکله های غیرِ مجازشان. قیدِ اینترنت را هم می زنم و لم می دهم رویِ صندلی و پاهایم را می گذارم رویِ میز و سعی می کنم تا فردا نیم ساعتی بخوابم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۹

روز و روزگارِ دیگریست!


سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سالی بگذاریم در دستش تا هم دخترِ خانه مان باشد و هم برایمان نوه های ریزه میزه بیاورد تا سرِ پیری مانند عروسک های نداشته ی دورانِ بچگیمان لپ هایشان را بکشیم و آن قدر ببوسیمشان و ته ریشِ زبرمان را به گونه های نازکشان بکشیم تا دلمان خنک شود. دمِ عید کنارمان بنشینند و از اندوخته ی سال های رنج و مشقتمان برایشان عیدی بخریم و دعایِ سالِ جدید را بلند بلند با عربیِ دست و پا شکسته و لهجه ی منحصر به فرد برایشان بخوانیم و تک تک آنقدر نوه و نبیره بیایند به دست بوسی مان که از خوشحالی، سرِ سفره ی عید، لب به آجیل نزنیم و فقط بنشینیم و از دور تماشا کنیم و اصلا یادمان برود که شبِ عید تلویزیون چه برنامه هایی پخش می کند. خب این حقِ هر پدر و مادریست که هفته ای یک بار برایِ شب نشینی به خانه ی بچه هایش برود و به نوه هایش شکلات بدهد و عروسش چای و میوه بیاورد و پاهایش را رویِ هم بیاندازد و در حالی که فکش بی خود و بی جهت می جنبد از دیدنِ یک توده ی انسانی که روابطِ ژنتیکیِ نزدیک دارند لذت ببرد. بله ما پسر بزرگ نکرده ایم که زن نگرفته، نقلِ محافلمان کند و سرِ هر کوی و برزن بگویند پسرِ فلانی عذب است. بالاخره باید دستشان را به جایی بند کنیم که سر و گوششان نجنبد و سرشان تویِ کارِ خودشان باشد و مثلِ بچه های مردم برایِ خودشان زندگی ای داشته باشند. این حق طبیعیِ ماست که نوه بخواهیم. این خواسته ی بزرگی نیست که می خواهیم ترکه مان ادامه پیدا کند و خوشحال می شویم که از کروموزم های شما هم برایِ این کار استفاده کنیم. تا هر چه خدا بخواهد.
------------------------------------
خوش آمدید آقایِ پدرِ پسر. اگر که پسرتان کارمند و حقوق بگیرِ دولت است و یا خودتان آنقدر متمول هستید که بیکار هم که باشد فدایِ سرش، پس قدم رنجه فرمودید و اگر ایشان همسرِ دیگری اختیار نکرده و نمی کند و از سلامتِ روان برخوردارند و مدرکی هر چند از دانشگاه آزاد هم کسب کرده اند قدمتان رویِ چشم و اگر دختر و پسر همدیگر را پسندیدند و سرِ مهریه و جهاز و مراسمِ عقد و عروسی با هم کنار آمدیم خانه متعلق به شماست. فکرهایمان را می کنیم و هر چند که آدم به بزرگواریِ شما نیازی به تحقیق ندارد اما اجازه بدهید مطابقِ رسم و رسومات تحقیقاتی انجام شود و کسبِ اجازه ای از بزرگانِ فامیل به عمل آید و اگر خدا قسمت کند دخترِ ما کنیز شما و پسرِ شما هم از حلقه ی پسرانِ خانه ی ما جدا نخواهد بود. از قدیم الایام گفته اند که دختر میراثِ خانه ی پدر نیست و مالِ مردم است. البته که دختر برای پسرِ شما زیاد است و همین طور پسر برایِ دخترِ ما. به هر حال تا قسمت چه باشد.
------------------------------------
پسر
عاشقِ چشمانِ شهلایِ دیگریست
دلِ دختر
در گروِ یارِ دیگریست
هزار و یک شبِ این داستان
پس کی تمام می شود
روز و روزگارِ دیگریست!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

کلاغ هایِ جیوه ای

بر فرازِ چنارهایی خشک
مجاورِ ویرانه هایی دور
کلاغ هایِ بدنامی هستیم
که با تلی از صابون های غارت شده
سیاهیِ مان نمی رود
بشکن این آینه
اگر فسانه نیست
کبوتر
نقابِ کلاغ هایِ جیوه ایست

دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۹

دستی که به اسمان نمی رسد

برای دختری که در آغوشِ متعفن ترین مردِ روی زمین
به چشم هایش رخصتِ گریه نمی دهد!
برای همسایه های به تصادف رفته
که پدال های گاز و آسفالت های نیمه کاره را
از عطسه های نیمروزی پر خطرتر نمی دیدند
برای آن مسافرِ غریبِ باران زده
که خودش و چرخ های ماشینش سخت در گل مانده بود
برای دخترانی که خم شده بودند رویِ دارهای قالی
تا سیگارِ پدرشان را از از نگاه های هرزه ی همسایه نخواهند
برای بی پناه ترین گربه ی دنیا
که در سردترین شبِ سال
باسنش را به کاپوتِ گرمِ ماشینِ پدرم چسپانده!
برای بی پسرترین مردِ خاورمیانه
برای بی پدرترین بچه ی پاریس
برای بی مادرترین خانه ی نیویورک
برای بی برادرترین افغانیِ کمپ های اروپا
برای بی خواهرترین بازمانده ی جنگ های جهانی
برای آواره ترین کرد دنیا
برای خالی ترین سفره ی هندوستان
برای کودکان ِ آفریقاییِ در کمینِ مالاریا
این دست ها به هیچ کجا نمی رسد
نه هرگز
بلندترین دست ها
به کوتاه ترین آسمان ها هم نمی رسد

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

روزهای قرمزِ تقویم و خواب؟


آرنجم می خوره به فلاسکِ چای. یهو از جا می پرم. از خواب می پرم. این فلاسکای چینی بعد از یه مدت درشون خراب میشه. تا میفتن زمین. شر شر چایشون می ریزه زمین. تویِ خوابم این استرسایِ مسخره دست از سرِ آدم بر نمی دارن!
--------------------------
دکمه ی آیفونشون رو که می زنم، منتظرِ قرمز شدن چراغ کوچکِ روی صفحه ی آیفون می مونم تا سه بار پشت سر هم با صدای گوسفند اعلامِ موجودیت کنم. صدای خنده که از آیفون بیاد همیشه در باز میشه. اما این بار دایی می پرسه که امانتی رو آوردم یا نه. جا می خورم. اصلا من برای بردن همون امانتی رفته بودم. دوباره از خواب می پرم. تویِ خوابم حواسم جمع نیست. همیشه باید یه چیزی رو فراموش کنم!
--------------------------
صدایِ گرفته ای اون طرفِ خط می پرسه که من خودمم یا نه؟ صدای گرفته ش کم رنگ تر میشه وقتی می پرسه که پسر عمه ی پدرم با من نسبتی داره یا نه؟ بریده بریده ادامه می ده که یه پراید سفید داره یا نه؟ و آخرش هم می خواد یه جوری که من ترس برم نداره بگه که دیگه نه اون پراید داره و نه من پسر عمه ی پدری! یادم نمیاد که گوشیِ تلفن رو سرِ جاش گذاشتم یا باید دوباره منتظرِ دعوایِ پدرم بمونم اما از خواب می پرم. همیشه گفتم و بازم می گم. بالاخره تک تکِ این مردایِ زن ذلیلِ فامیل توی تصادف کشته می شن. این تحلیل گرایِ آماری کی می خوان به رابطه ی بین بالا رفتنِ تصادفات جاده ای و بالا رفتنِ مردایِ زن ذلیل پی ببرن نمی دونم! اصلا این زنا تا روزای قرمزِ تقویم رو برای مردا سیاه نکنن دست بردار نیستن. پریشب یکیشون که برای خرید خفه کنِ برنج و ال سی دیِ چهل و دو اینچ، پا شده رفته یه شهر مرزی در چند صد کیلومتریِ اینجا، با صدایی حزن انگیز میگه چیزی نمونده بوده چند بار وسط جاده نفله بشن. یکی نیست بگه آخه خدا نفله ت کنه مجبوری هر هفته جمعه برای خرید وسایل آشپزخونه و دکوراسیون خونه بری این شهر و اون شهر. این زنا که با یکی دو بار خرید عطششون نمی خوابه. هر بار که برن مهمونی یه چیز جدید می بینن و می ذارن تو لیست خرید هفته ی بعدشون. اصلا این جوری مردایِ زن ذلیلِ دیگه ی فامیل رو هم بدبخت می کنی! مرده شور ببردتون با این احترام به حقوقِ زنتون!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۹

تفنگ، انسان، سیاست


همیشه تلاشم بر آن بوده که تا می توانم از سیاست به دور باشم و هیچ گاه به خودم این اجازه را نداده ام که برچسبِ سیاسی ای بر روی سینه ام نصب کنم و به هیچ وجه کاری نکرده و سخنی نرانده ام که دیگران من را در دسته ی مشخصی با نگرش سیاسی خاصی جای بدهند. اما همیشه سعی کرده ام اتفاقاتی که در پیرامونم رخ می دهد را تجزیه و تحلیل کنم و نتیجه گیری های شخصی ای برای آن ها داشته باشم. ارسطو انسان را حیوانی سیاسی قلمداد می کرد. به گمانم تعریفِ ارسطو از سیاست با تعریفی که امروزه از آن می شود اندکی متفاوت باشد. در هر حال با وجودِ تمایل یا عدم تمایلمان، سیاست هم چون چتری بر فرازِ زندگیِ ما سایه انداخته است. در دورانِ مدرسه ام هر زمان که کلمه ی سیاست به گوشم می خورد نقطه متقابلی به اسمِ تفنگ در ذهنم شکل می گرفت. احساس می کردم که کسی که تفنگ دارد نباید سیاستمدار باشد و کسی که سیاستمدار است انگشت به ماشه نمی برد. هر چه که بزرگتر می شدم تفنگ و سیاست بیشتر در کنار هم قرار می گرفتند و این چنین بود که در سال های نوجوانی سیاست و تفنگ را مترادف می پنداشتم. چه گوارا را دوست داشتم و از دیدن عکسش روی تیشرت ها به وجد می آمدم اما نمی توانستم خودم را با تفنگی فرض کنم که به سمتِ یک انسان نشانه رفته باشم. انسان و تفنگ. انسان و سیاست. تفنگ و سیاست. ضلع های مثلثی که من را در میان گرفته بود. سال ها بعد دایره ای به اسم انسان دورِ خودم کشیدم و از این مثلثِ بی معنی گریختم. این تنها کاری بود که می توانستم برای گریختن از این سوالِ بزرگ انجام دهم. بسیاری از آن هایی که تفنگ به دست می گرفتند و به چریک، پیشمرگ، گریلا و پارتیزان بودن خود افتخار می کردند، امروز دیگر به «مبارزاتِ مسلحانه» اعتقادی ندارند چرا که به خوبی به تغییرات جوامع و فرهنگ ها پی برده اند. همان هایی که تا چند دهه ی پیش فکر می کردند که مبارزه ی مسلحانه بهترین راه برای «آگاهی مردم از نیرویِ تاریخی خویش» است امروزه بر این باورند که «جنبش های مدنی» می تواند بهترین انتخاب برای رسیدن به اهدافشان باشد و حتی بسیاری از تئورسین های مبارزات مسلحانه که پیشتر در وادی سوسیالیسم قلم فرسایی کرده اند امروزه در نوشته هایشان این دارو را برای نسل های بعد از خودشان تجویز نمی کنند و اینجاست که روشنفکرانِ جوامعِ مختلف از برپایی همایش ها و سمینارهای مبارزه با جنگ و نفیِ خشونت و تروریسم حمایت می کنند. بازی های ورزشیِ دوستانه ی غیرِ معمول برگزار می کنند. هزاران کتاب و مقاله در ستایشِ مبارزاتِ بدون خشونت منتشر می کنند و جوایزِ بزرگی از طرفِ نهادهای حقوق بشری به حامیانِ آزادی که با روش های غیر خشونت آمیز مبارزه می کنند اهدا می شود. فیلم هایی با موضوع بمب های کنار جاده ای و مبارزه با تروریسم و نفی خشونت اسکار و نخل و سیمرغ! می گیرند و گاندی و دالایی لاما بیشتر از آن چیزی که هستند مورد توجه قرار می گیرند. شاید همه ی این ها نوعی نه گفتن به تفنگ و مبارزات مسلحانه باشد! نوعی نه گفتن به میهن پرستان و آزادی خواهانی باشد که مرزی بین آزادی خواهی و تروریسم نمی بینند!

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

[…]


سالِ پر بارانی ست. کلیپش را همین دیشب دانلود کردم. سرزمینِ خشک و مردمانِ دیمیش نگاهشان همیشه به آسمان است. در دو سه ساعتِ گذشته بارها و بارها این دوازده دقیقه سخنرانی را پشتِ سر هم گوش کرده ام. ابرهای سیاهِ باران زا دوباره به آسمانِ بهاریِ شهر بازگشته اند. پس زمینه ی سخنرانی، موسیقیِ دل نشینی ست. ابرهایِ سیاهِ بهاری در آسمانِ همیشه آفتابِ اینجا خاطرِ هیچ شاعری را آزرده نمی کند. خیلی دوست داشتم کلیپِ تصویریش را هم می دیدم. باران که به شیشه های پنجره می خورد، پدرم دست هایش را به نشانه ی شکر بالا می برد. طنینِ صدایِ حزن انگیزِ سخنران و موسیقیِ پس زمینه ی کلام با تصویرِ مناجات های پدرم در صفحه ی خیالم میکس می شوند. پدرم می گوید باران یعنی رونقِ کشاورزی و رونقِ کشاورزی یعنی رونق بازار و رونقِ کسب و کار و آخرِ حلقه را هم که نمی داند به کجا بند کند به یک دعایِ زیرِ لب و یک نگاهِ رو به آسمان ختم می شود. سخنران از شخصیت های سیاسی – مذهبی سخنانی نقل می کند. برقِ شدیدی داخلِ اتاق را روشن می کند. سخنران برای اثباتِ حرف هایش از یک روحانیِ دیگر داستانی نقل می کند و از تعبیرِ یک خواب، فتنه های مکرر و خوشبختیِ بزرگ می گوید. مادرم دبیرستان نرفته اما خیلی خوب می داند که باران چیست و چرا می بارد. سخنران از یک پیش گویی سخن می گوید. یک پیش گوییِ بزرگ. پدرم هم که سی سالِ تمام پایِ تخته برای دانش آموزانش رازِ باران را تشریح کرده است. سخنران از یک ناجیِ مقدس سخن می گوید. اما چرا پدرها و مادرها پشتِ تمامِ این ابرها و باران ها دستِ دیگری می بینند. صدایِ محزونِ سخنران و فنِ سخنرانیش از دیشب تا به حال مرا به فکر واداشته است. سخنرانی که تمام می شود مدیا پلیر دوباره آن را از سر می گیرد. باران هنوز می بارد. صدای موسیقیِ پس زمینه و صلابتِ صدایِ سخنران، زبانم را بند آورده است. آفتابی که همیشه هست را کسی پشتِ این ابرهای سیاه نمی بیند. سالِ پر بارانی ست.

پ.ن: […]

یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر


نگرانِ جیبِ خالیِ برادر
دلشوره ی دلرباییِ پسرانِ همسایه از خواهر
دلواپسِ سردردِ پدر
نفس تنگیِ مادر
نداشتنِ پسر
بیماریِ همسر
گرانیِ برنج و تاید و چای خشک و روغن و شکر
غصه ی تنهایی عمه های بی شوهر
سفرهای اجباری و جاده های پر خطر
سر به زیر از بودنِ آن مرتیکه ی فامیل زاده در سایه ی شهر
ترس از بیکاری و هزار دردسر
مرگ بر هر چه پیام است و خبر
بنگر
آشفتگیِ هر لحظه ی ما را بنگر

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۹

صندلی ها


در شرکتی که قبلا کار می کردم دوباره استخدام شده ام اما همه چیز به طرز مرموزی تغییر کرده است. باور کردنش برایم سخت است اما تمام وسایل و دکوراسیون شرکت را در داخل اتاق ها و راهرو طبقه ی دوم ساختمانی چیده اند که بسیار شبیه مدرسه ایست که در آن دوره ی راهنماییم را گذرانده ام . طبقه ی دوم آن مدرسه، خوابگاه دانش آموزی ای بود که سه سال از زندگیم را در آن جا گذرانده ام. روز اول کاریم است و می دانم که باید کارم را با دقت و وسواس دو چندانی انجام بدهم. برگه های زیادی را پرینت گرفته ام و در حالی که مثل همیشه به کارهای روتین آن جا اعتراض دارم اما این را به خوبی می دانم که دیگر نباید چیزی بگویم چون این بار به عنوان یک منشی استخدام شده ام! یکی دو تا از اتاق ها را زیر چشمی دید می زنم. هیچ یک از دوستان خوبم در شرکت نمانده اند. در انتهای سالنی که نشسته ام چهره ی آشنایی را به یاد می آورم. نه! یکی از دوستانم هنوز همین جاست. اما چرا در بخش همیشگی اش کار نمی کند. چند لحظه بعد بدون آن که کسی چیزی بگوید می فهمم که آن بیچاره حتی یک منشی خرده پا تر از من شده. بدون آن که دلیل رفتنم را بدانم به اتاق روبه روییم می روم. برگه هایی که پرینت گرفته بودم را به رئیس بخشمان می دهم. می پرسد از این که این بار به عنوان منشی استخدام شده ام حس بدی دارم یا نه. در جوابش بدون هیچ اندیشه ای می گویم که اصلا ناراحت نیستم! با همان خنده های همیشگی اش می گوید که اوضاع بهتر خواهد شد و مطمئنا به جای اولم برگردانده می شوم. هنوز از اتاقش بیرون نیامده ام که می پرسد آقای فلانی را دیده ام یا نه. صورتم را که بر می گردانم می گوید که برگه هایم را بر دارم و پیش او ببرم چون دیگر خودش رئیس بخش نیست. من باید برگه های پرینت گرفته ام را پیش کسی ببرم که زمانی که همکارمان بود برای فهماندن هر چیز ساده ای به او، می بایستی آن را چند بار تکرار می کردیم. آدم بدعنق و خون تلخ و نچسپی که اصلا آداب معاشرت سرش نمی شود. هر چقدر که تجزیه و تحلیل می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که هیچ چیزش حتی قیافه اش هم به رئیس نمی خورد. در اتاقِ رئیس را می زنم. نمی خواهم این صحنه را ببینم. تصور کن که آدمِ خرفت و ابله و بی لیاقتی که خیلی خوب می شناسیش، پشت میز بزرگی نشسته باشد و با یک نگاه نابود کننده ی رئیس اندر منشی زل بزند به چشم هایت و برگه ها را ندیده روی میزش بگذارد و برای خالی نماندن عریضه تاکید کند که دفعه ی بعد برگه ها را داخل کاوری بگذارم و به منشی مخصوص جلفش بدهم تا قیافه ی زمخت من، آرامش فضای اتاقش را به مخاطره نیاندازد. نه! من نباید در را باز کنم. بعضی آدم ها نباید روی بعضی از صندلی ها بنشینند. در هنوز نیمه باز است که از خواب می پرم. بیکار و علاف در یک نیمروز خنک بهاری وسط اتاق پهن شده ام و به خوابی که دیده ام فکر می کنم.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹

بیچاره شب


حالا که قرار نیست فردا و پس فردا و کلی پس فردایِ دیگر، جایی برویم و کاری بکنیم، اجبار در خوابیدن سر ساعت های معمول معنایی ندارد. آروغ بعد از غذایش تمام نشده وسط حرفِ این طرفی ها و آن طرفی های سفره می پرد و با صدایی که هنوز بوی آروغ سبزیِ خوردن می دهد می گوید که سحر خیز باشم تا کامروا باشم. نمی دانم چرا این همه سال این جمله هیچ وقت به دلم نچسپیده و نمی چسپد. حتی زمانِ مدرسه که برای پر کردن ورقه ی بزرگ امتحانیِ روزهایِ انشا به هر جمله ای پناه می بردیم، عمرا از این جمله استفاده نمی کردم چون عاشق شیفت بعد از ظهر بودم. برای یک بار هم که شده این حق را به من بدهید که بگویم ملت عادت کرده اند که از شب بدشان بیاید. حالا بگذریم از کسانی که به خاطرِ سیستم کار و زندگیشان به شدت نگران از دست دادن روزهایشان هستند. خب کسی به کار این ها کاری ندارد. خوشبختانه مملکت دموکراسی دارد و هر کسی می تواند هر طور که دلش خواست فکر کند و زندگی کند. اما روی سخن من با آن هاییست که آن قدر بی خود و بی جهت از شب بدشان می آید که در تمام عمرشان برای یکبار هم که شده به این فکر نکرده اند که چرا باید شب معنای ظلم بدهد. در روز که بیشتر به ما ظلم می شود تا شب. چرا از هر چیز که بدشان می آید یک راست در خیالشان می روند سراغ این بیچاره شب!. یکی این وسط به ما بگوید که حالا که برق هم اختراع شده چرا این نویسنده های قدیمی دست از سر این شبِ بیچاره بر نمی دارند! تمام آدم ها زاییده ی یک مادر هستند و یک شب. خواه این طرف کره بوده باشد و خواه آن طرف! شب همیشه هست. این چشمان ماست که تاریک می شود.

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

خانه!


وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت شکسته باشد آن اتاق دیگر اتاقِ تو نیست. وقتی که کلیدِ دربِ اتاقت سالم باشد و بستنِ دربِ اتاقت کنجکاویِ اهالیِ خانه را برانگیزد، آن خانه دیگر خانه ی تو نیست و روزی که پشتِ دربِ بسته ی اتاقت حضورِ گوش هایی را احساس کردی که تماس های تلفنیت را ضبط می کنند بدان که وقت آن رسیده که کفش هایت را بپوشی و تنهاییت را نجات بدهی. ما باید در چهار دیواری هایی زندگی کنیم که باز و بسته ماندن درب هایشان با خودمان باشد و حضورِ هیچ گوشی را آن طرفِ مستطیل هایِ شخصیِ قلبمان احساس نکنیم. آن جا که نتوانستی بدون پرسش و پاسخ و بی هیچ نگاه سرزنشگری یک بسته سیگار بخری شهرِ تو نیست. ما در شهرمان نبایستی سیگارهای روشنمان را میان دست ها و زیر کفش هایمان عاجزانه مخفی کنیم. ادکلن ها و آدامس های بعد از سیگارهای دزدکی هیچ سرطانی را اسپند نمی دهند. خانه و شهری که در آن نتوانیم خودمان باشیم از آنِ ما نیستند. استیجاری هم که باشد ما یک خانه می خواهیم، هر آشیانه ای خانه نمی شود!

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

خیام هایی که نمی میرند!


اینجا نیشابور نیست و کسی هم که زیرِ این سنگِ قبرِ رنگ و رو رفته آرام گرفته، خیام نیست. این که می توانسته پشتِ سر هم تا چند بشمارد را نمی دانم اما آن چه که مبرهن است نه رساله ی ریاضی ای دارد و نه نوشته ای فلسفی از او به جای مانده. به نظر هم نمی رسد که جز خورشید و ماه و چند ستاره و سیاره ی دیگری که آن هم باید اسمِ زنی یا دختری از سلسله ی معشوقه هایش بوده باشد، از نجومِ خیام چیزی بارش بوده باشد. اما مردم اینجا در غربِ ایران همان احساسی را نسبت به او دارند که بسیاری از مردمِ نیشابور و خراسان و ایران و جهان نسبت به خیام دارند. کسی که اینجا در این شهر رویِ این کوه آرمیده و نامِ همین شهر و کوه امروزه با نام او پیوند خورده یک خواننده ی کرد است. خواننده ای که از تمامِ عاشقانی که بر سرِ آرامگاهش می روند خواسته که شیشه ی مشروبشان را در روزهای مستی، بر سر مزارِ او بشکنند. هر چند که به اعتقاد بسیاری اکنون ترانه ها و آوازهای او که با جاده های خاکی و مینی بوس های قدیمی و لباس های محلی و نوارهای کاست و تلویزیون های سیاه و سفید و نوارهای وی.اچ.اس گره خورده بود همان جاها مانده و راهی به دنیایِ امروز ندارد، اما یاد او و نام او و حتی بعضی از ترانه ها و آوازهای او هنوز زنده است. نباید فراموش کنیم که روزگاری همین ترانه ها و آوازها بوده که در دشتِ تفکراتِ سنتی و دست و پاگیر زمانه ی خویش پلی زده است به سمت شاد زیستن و آزادی های فردی. اسم این خواننده و کوهی که امروز روی آن ایستاده ایم شاید برای شما که پای ماهواره ها و کامپیوترهایتان دوران بعد از راک و رپ جدید را هم گذرانده اید مهم نباشد اما این ها پدرانِ آزادی اندیشه و رفتارِ ما هستند. خیام هایی که نمی میرند!

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

زندگی حذف شدن یک تیم است در جام باشگاه ها!


دبیرستان که بودیم، هم کلاسی ای داشتیم که فردایِ روزی که تیمِ فوتبالِ محبوبش از جامِ باشگاه هایِ جهان حذف شده بود با هیچ کداممان حرف نزد. از همان اولِ صبح که وارد دبیرستان شد تا وقتی که زنگِ آخر خورد و رفت حتی یک کلمه هم از دهانش خارج نشد. خوب یادم هست که حتی به جایِ «بله آقایِ» معمولِِ حضور و غیابِ اولِ کلاس، فقط دستش را بلند کرد. بعضی از دوستانم، همان ساعاتِ اول می گفتند که حرف نزدنش به خاطرِ باختِ تیم محبوبش است اما من به شخصه باورم نمی شد و حتی زمانی که خواستم با او گرم بگیرم تا شاید کمکی کرده باشم، دستِ چپش را رویِ سینه ام گذاشت و با کج کردنِ گردنش خواست که تنهایش بگذارم. روز بعدش که فهمیدیم حتی شرط بندی هم نکرده است رفتارش بیشتر برایم سوال برانگیز شد. انگار طوری می خواست به همه بفهماند که چقدر عاشقِ یک تیمِ فوتبال بودن مسئولیت خطیریست و چقدر حذف شدنِ یک تیمِ باشگاهیِ اروپایی در جامِ باشگاه های جهان و آن هم در یک بازیِ غیرِ انسان دوستانه، برای یک دانش آموزِ دبیرستانیِ روستاییِ خاورمیانه ای می تواند دردناک باشد. این هم کلاسیِ ما حتی قیافه اش یا نوعِ فوتبال بازی کردنش به هیچ بازیکنی در آن تیم شبیه نبود که ما در آن رده ی سنی بتوانیم توجیهی برای رفتارش پیدا کنیم. حتی مثل آن بچه پولدارهای زمانِ ما هم نبود که اتاقِ شخصی ای داشته باشد و چهار طرفِ اتاق، پوسترِ بازیکنانِ محبوبش را بچسپاند و آن قدر شب و روز به این پوسترها نگاه کند که راستی راستی فکر کند سه دانگِ باشگاه را بابایش خریده و از این حرف ها. بعد از آن ماجرا تحلیلِ طرفدارهای یک تیمِ ورزشی برایم بسیار جذاب شده بود. ناگفته نماند که آن زمان ما هم برایِ خود تیمی دست و پا کرده بودیم که از قافله عقب نمانیم. دوست داشتنِ یک تیمِ ورزشی در آن زمان برای جوان هایِ هم سن و سالِ من، مثل عاشق شدن هایمان بود. ما قبل از آن که پیش بیاید و دختری را دوست داشته باشیم تلاش می کردیم که کسی را پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم. در فوتبال هم تقریبا همین طور بود. همه می خواستند برایِ خودشان طرفدارِ یک تیم باشند. اگر نمی توانستیم مثلِ خیلی ها خیلی چیزها داشته باشیم، اما تقریبا همه ی ما تیمی برای طرفدار بودنش داشتیم. در فیلم هایِ آن دوره هر چقدر یک عاشق، معشوقه اش را شاعرانه تر می دید و بیشتر در کوچه و خیابان تعقیبش می کرد و بیشتر در خواب اسمش را تکرار می کرد عشقش حقیقی تر بود و در دبیرستان ما هر چقدر یک نفر بیشتر پیگیرِ نتایجِ یک تیم بود و تاریخِ بازی های مختلف آن تیم در جام های مختلف را از بر بود، سرش را بلند تر می گرفت و با تکبر بیشتری اظهار نظر می کرد و مثلا رئال مادریدی تر بود یا منچستر یونایتدی تر و دیگران حق نداشتند بیشتر از او رئالی تر یا منچستری تر باشند. من هنوز هم که هنوز است با این که زیاد در جریانِ اخبارِ فوتبالی نیستم و خیلی از مسائلِ فوتبالی هم حالم را به هم می زند اما از دیدنِ بعضی از فوتبال ها به شدت لذت می برم اما همیشه بعد از دیدنِ بازی ها با خودم می گویم که نکند من هم مسخ شده باشم. هر چقدر تلاش می کنم به خودم بقبولانم که فوتبال فقط یک ورزش و در نهایت یک سرگرمی برای کسانی مثلِ من و یک بازیِ اقتصادی و سیاسی برای بعضی هاست اما در واقع، فوتبال چیزی بیشتر از این هاست و اگر جایی شاعری بگوید که زندگی حذف شدن یک تیم است در جامِ باشگاه ها، من ترجیح می دهم به جای واکنش نشان دادن سکوت کنم. بالاخره شاید حق با او باشد.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

روزهای آخر


به این فکر کنید که تمامِ افرادِ خانواده و آشنایان و بستگانتان بعد از شنیدنِ خبر بیماریِ لاعلاجتان تصمیم گرفته اند که در این چند ماه باقیمانده، سنگِ تمام بگذارند و عزمشان را جزم کرده که لحظه های خوشی را برایت خلق کرده باشند تا با خاطره ی خوشی از دنیا بروی و تو از دستِ تمام این ترحم هایِ رقت انگیز به سریال های نوروزی پناه می بری و همه به خاطر این که تو از دیدنِ تنهاییِ سریال آزرده خاطر نشوی دور تا دورت بنشینند و با یک چشمشان به عکس العمل هایِ آخر زندگیت نگاه کنند و با چشمِ دیگرشان سریال را دید بزنند و هر کدامشان وسط سریال، هر چیزی که فکر می کنند باعث خنده ات بشود و نمی شود، پرت کنند وسط مجلس و چقدر وحشتناک می شود که این سریال، طنز باشد و یکی از طنزهای آن این باشد که یکی از شخصیت های سریال به خاطر یک اتفاقِ غیر معمول، اشتباها فکر کند که سرطان دارد. همان بیماری ای که خیلی ها از اسمش هم متنفرند و می گویند کنسر! همان بیماری تو. اینجاست که زبانِ همه بند می آید و بدون آنکه سرت را بچرخانی می دانی که مادرت پایِ اوپن آشپزخانه گریه می کند و پدرت بی جهت به دیگران میوه تعارف می کند و می خواهی از پای تلویزیون بلند شوی و نمی شود. پشتِ سرت همه مشغول گریه کردن هستند و تو می دانی که در این صحنه ها همه باید بخندند و کسی نمی خندد. نمی خواهی حتی سرت را اندکی بچرخانی و ترحمِ نگاه های اطرافیانت را احساس کنی. یک زمانی فکر می کردم که بیماری هایی مثل سرطان از مرگ های ناگهانی بهترند. چون آدم فرصت این را پیدا می کند که قبل از مرگ به یک چیزهایی سروسامان بدهد. اما واقعا این طور نیست. برای کسی که می داند چند ماه بعد می میرد هیچ سری سامان نمی گیرد!

پ.ن:
- حتما که نباید سرتان(!) داشته باشیم که به این چیزها فکر کنیم! البته که می تواند یک جور بیماری روانی باشد!

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

زندگی هایی که می میرند


سوار بر جاده های مال روِ سرسری آسفالت شده ی قبل از انتخابات، به یکی از روستاهای منقش بر پوسترهای پرفروش «بازار روز» شهرمان می رسیم. از ماشین که پیاده می شویم بدون استثنا از گلوهای یکایکمان صداهای نابه هنجاری که همه شبیه «ئاااااااا» هستند بیرون می آید. شما هم وقتی از یک ماشینِ هشتصد کیلویی با بدنه ی «روغن نباتی قو» که وقتی از بغل ماشین های سنگین با تنها صد کیلومتر بر ساعت می گذرد به طور محسوسی تکان می خورد، پیاده شوید حتما از این که سالم به مقصد رسیده اید خوشحال خواهید شد و چه بسا نواهای دهشتناک تری هم سر خواهید داد. چند صد متر پایین تر از جاده، دره ی عمیقیست که خانه های روی هم سوار شده ای را بلعیده و رودخانه ای را به شدت سر کشیده است. پایین تر که می رویم روی پشت بام یکی از خانه ها چند نفر طوری که انگار دور سفره ای نشسته باشند حلقه زده اند و گردن هایشان هر چند ثانیه یک بار به طرف یک بخش از جمعیتی که از کوچه های اطراف خانه به سمت رودخانه می روند می چرخد و چند ده متر آن طرف تر زنی با «قند شکن» بزرگی جلوی در ورودی خانه اش کله های قند را به حبه هایی که دیده نمی شوند تکه تکه می کند. ما تنها یکی از چند صد خانواده ای هستیم که برای دیدن این روستا به اینجا آمده ایم. کوه های بلندی که سرتاسرشان از درختچه های خودرو پوشیده شده، دور تا دورمان ایستاده اند و عظمت یک طبیعت بکر و دست نخورده را به رخمان می کشند. از کنار رودخانه که می گذریم بغل دستی ام می گوید کاش تمام عمرم اینجا زندگی می کردم و من که او را به خوبی می شناسم به اظهار نظر خنده دار او می خندم. او حتی یک شب نمی تواند اینجا دوام بیاورد. ساکنین این روستا هر روز و هر روز مردمی را می بینند مثلِ ما، که آمده ایم به زندگی ساده ی آنان و هوای پاکشان غبطه بخوریم و آن ها از دیدن صورت های آفتاب نسوخته و لباس های رنگی و حرف هایی که نمی فهمند حسرت به دل می مانند. ما پایمان به هر جا که می رسد آرامش از آن جا رخت می بندد و خواسته یا ناخواسته زندگی ساده ی آنان را در قبالِ چیزی که به آن ها نمی دهیم آلوده می کنیم. شاید قبل از این که پای ما و امثال ما به اینجا برسد آن ها تا به این حد مزه ی حسرت را نمی چشیدند که دخترهای کوچکشان انگشت به دهان به بادباک های کودکان شهرنشین که حتی جرئت نمی کنند از ماشین هایشان دور شوند، خیره شوند. ماهواره و تلویزیون و تلفن و موبایل و مدرسه و این همه گردشگر بالاخره تمام مردم این روستا را از همان جاده ای که برگشتیم به شهر خواهند کشاند و بغل دستی من هنوز موقع برگشتن تکرار می کند که کاش می توانست تمام عمرش را آن جا زندگی کند و من می گویم تخمه ها را داخل ماشین نریزد و او دوباره این جمله را تکرار می کند و من دیگر حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم.

پدرها و پسرها و مسواک و خمیرها


به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!

پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

ئغغه!


نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹

آه گربه ی بازیگوشِ روزگار


نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

یک پیامک


بعد از یک نصفه روز تنهایی و سروکله زدن با خاطرات کهنه و افکار پریشان، بالاخره روی صندلی کامپیوترم در حالتی که پاهایم را روی میز انداخته ام، بین خواب و بیداری سکته می کنم. لرزشی شدید سراسر وجودم را فرا می گیرد. اما تب شدید و عرق سردم به سرعت از بین می رود. باز هم گوشی موبایلم را در جیب پیراهنم گذاشته بودم. وقتی گوشیِ موبایلت چند روز یک بار بلرزد باید هم غافلگیر بشوی. با دیدن پیامک شوکه می شوم. همان شعریست که در هفته ی گذشته بارها و بارها خوانده بودمش. شعر همان ترانه ای که یک هفته ی تمام با اینترنتِ سنتیمان نتوانستم دانلودش کنم. دوباره می خوانمش. «از هوش می روم، معشوق جان به بهار آغشته ی منی ...» همان شعر معروف «رضا براهنی» که سه بار مصاحبه اش با «صدای آمریکا» را پشت سر هم دیده بودم. همان شعری که «محسن نامجو» روز اول نوروز بازخوانیش کرده بود. شاید اگر انتهای پیامک ننوشته بود «بوس» اصلا به فرستنده ی آن توجه نمی کردم. سیم کارت گوشی موبایلم چهار یا پنج ماه پیش سوخت و شماره های تمام دوستان و آشنایانم پرید. بعد از تعویضش تقریبا در این مدت به هیچ پیامکی جواب نداده ام. شاید باور نکنید که من در زندگیم تنها از یک چیز متنفرم و آن این است که کسی آخر پیامکش بنویسد «بوس». حتی اگر نوشته باشد مینی بوس یا اتوبوس و هیچ دلیل منطقی ای هم برای این احساسم ندارم و شما هم حق ندارید به من بگویید که از چه چیزی خوشم بیاید و از چه چیزی متنفر باشم. بگذریم. در چند ماه گذشته همیشه پیامک هایم را پاک کرده ام تا وسوسه نشوم در جوابشان بنویسم که ببخشید شما؟ و بعدش آن ها خودشان را معرفی کنند و من باز توضیح بدهم که چرا سیم کارتم سوخت و چرا شماره ها را جایِ دیگری یادداشت نکرده بودم و از این چرندیات. اما این که کدام یک از دوستان من آن قدر لوس و بی مزه است که آخر پیامکش و آن هم در انتهای شعری که من دوستش دارم می نویسد «بوس» برایم علامت سوال بزرگی می شود که مثل یک قلاب ماهیگیری سمج، گردن کنجکاویم را دنبال خودش کش می آورد. بعد از چند ساعت فکر کردن نتوانستم بالاخره آن را پاک نکنم. بالاخره این احتمال وجود داشت که این «بوس» راهش را گم کرده باشد!

پ.ن: عشقم کشید به جای اس ام اس (SMS) بنویسم پیامک! اما به جای کامپیوتر ننویسم رایانه!

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

ما باید محاکمه شویم


شانه به شانه، خلافِ جریان آب، با چکمه و دمپایی و کفش ورزشی، روی اعصابِ رودخانه راه می رویم تا سهممان از آرامشِ رودخانه را گرفته باشیم. با قدم هایِ پارویی هر چند متر یکبار روحِ رودخانه را فراری می دهیم به گورستانی که در خیالمان پهن کرده ایم و چترِ عقده هایمان را بر سینه ی رودخانه پرتاب می کنیم. برقِ سفیدیِ شکمِ بچه ماهی های فروردین در چشم های ما که شکم هایمان از برنج و مرغِ ناهار آن روز سیرِ سیر بود، روحِ وحشیگریمان را بیدار می کند. ماهیگیرها از هیچ دریایی طلبکار نیستند. ما بیشتر شبیه شاهانِ زنباره ای هستیم که بعد از خوابِ بعد از ظهرمان به شکارِ آهو و گور خر آمده ایم. باور کنید هیچ شاهزاده ی ترسویی از شکارِ بچه آهویی به وجد نمی آید. ما به رودخانه ی شهرمان خیانت کردیم. این یک جنایتِ جنگی است. ما باید محاکمه شویم.

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

به کودکانت بگو - سنگ هایی که


به کودکانت بگو


گیگا بایت
گیگا بایت
بر ثانیه
پشتِ سرمان
تاخت می زنند
و ما با 4.36 کیلو بایت بر ثانیه
بدونِ عصا
بدون موسی
بدونِ خدا
از پهنایِ رودخانه ی اتوبان می گذریم
تو که این طرف ماندی
به کودکانت بگو
آن ها نهالی نکاشتند و جنگل را به چوب هایش فروختند
تا بدانند
که از مرگِ جنگل
فقط هیزم شکن نیست که می میرد
بگو
برای پناه گرفتنِ چه گوارا
جنگلی نمانده بود
یادت باشد
چنگِ گلوهایشان را به ساز برسانی
تا آهنگ های دیگران
ترانه های قلبشان را نمیراند
کودکت باید بداند
که تشابهی هست
میانِ
گیتار و راکتِ بدمینتون و کلاشنیکف
اما او برای نواختنِ سازِ دیگری می آید

-----------------------------------------------
سنگ هایی که

با هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ایم
اینجا هم جزیره ی گم شده نیست
چشمانت را ببند و بیا
همیشه با هر گریه ای زنی زنده می شود
بیا تا می توانیم گریه کنیم
برای تمام زن هایی که در دالانِ تاریخ
به جای گل های قرمز
سنگ های مرگ نصیبشان شد
سنگ هایی که سارها را
سنگسار هایی که آن ها را
سنگ هایی را
سنگ هایی که
سنگ ها
سنگ
سن
گ
nhd

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

به بوفه چیِ کلیسای شهر


البته که من یکشنبه ها را دوست دارم. تنِ صدای تک تکِ کشیش های این جا را می توانم از پشتِ گوشیِ تلفن های قدیمی هم تشخیص دهم. می توانید کاملا به من اعتماد کنید. من به معنای واقعی کلمه «خودی» هستم. اعتراف های من را جانشینانِ اسقفِ کلیسای مرکزی شهر هم شاهد بوده اند. شما می توانید نامِ من را میان اسامیِ امضاکننده های بیانه ای که برای محاکمه ی توهین کنندگان به کلیسا تنظیم شده بود پیدا کنید. سخنانِ عیسا خطاب به «یهودا» و چگونگی مرگش را به زبانِ عبری از برم. اناجیل چهارگانه را بارها و بارها خوانده ام و تقریبا بیشتر جزئیات رسالات حواریون را مطالعه کرده ام. خودم را از همه ی جنبش های اصلاحِ دینی و ضدِ دینی جدا می دانم. حاضرم که در تمام تجمع هایی که به نفع کلیساست شرکت کنم و هیچ کتاب و نوشته ای را که مخالف نظرات کلیسا باشد مطالعه ننمایم. من عاشق فصولِ «پیدایش» و «لاویان» از کتابِ مقدس هستم. فارغ التحصیل کلیسای «سن پترز» در واتیکان هستم و خواهشمندم که مرا در بوفه ی کلیسایِ شهرمان استخدام نمایید تا از سرکوفت های بستگان و آشنایان برای بیکار بودنم در امان باشم.

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸

سفره ای دیگر بیانداز


گره نزن و پایین نکش
شالِ لباسِ کُردی ات را
از هواکشِ خانه های سرمازده ی روستا
بقچه هایِ بی عیدیِ مادربزرگ
تکه تکه
دستمالِ خیسِ اشک هایش شده
سیلیِ محکمی بزن بر گونه های یخ زده ی پدر بزرگ
تا خوابِ آمدنِ «عمو نوروز» را
به تیرک های چوبیِ پوسیده ی سقف بسپارد
آتشِ آخرین چهارشنبه ی پارسال
خوابِ سردِ سالیانِ پار را پاره نکرده
امسال هم
امیدی به ترقه های چینی نیست
این همه سال را در معمای کراوات های گره نخورده مانده ایم
رها کن «شهری که زیر درختان سدر مرد» را
در کویرِ کتاب های کهنه ی نیمه خوانده
میانِ مردمی که مهربانیِ لبخند هایشان را
به نفرتِ پوزخند و نیشخند داده اند
برای مردمِ من
صد را چه با سین بنویسی چه با صاد فرقی نمی کند
تمام نون ها را تنوین کن و به جایش نان بده
سفره را با صاد بنویس و خالیش نگذار
آتشکده های گازکشی شده
و پس مانده ی ویسکی های از مرز گذشته ی اصطبل های اروپا و آمریکا
دیگر شورِ خدایانِ آسیایی را بر نمی انگیزد
تا روزی که بر سر تقدسِ سه و هفت خون به پا شود
سفره ی هفت سینِ شادی در خانه هامان پهن نخواهد شد
که بذرهای سبزه ی ما را در زمین دیگران می کارند
و بر سفره هامان خرمایِ مغز گردویِ عزا خواهند گذاشت
ما را به جدالِ خدایان مکشان
صندوق های چوبیِ میوه های سفره ی دیگران را آتش می زنند
کودکانِِ گرسنه ی سیر
که دیوانه وار دوست می دارند
دودِ لاستیک های سوخته ی مینی بوس های روستا را
ما همه زندگی می کنیم تا خاطره بسازیم
اما ترانه های ما یکی نبوده و نیست
ماهی های این رودخانه ی کم آب
صورتشان با سیلی هم سرخ نمی شود
سفره ای دیگر بیانداز
بی سبزه
بی ماهی
بی خرما

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

«او» های خوب


- پسرِ گلم. بدان او واقعا نمادِ یک مردِ بزرگ است. چهار طبقه ساختمان در بهترین نقطه ی شهر، هفت باب مغازه ی بزرگ در ورودیِ پاساژِ وزیری ها و کلی زمین و مستغلاتِ دیگر. او همه چیز دارد. واقعا انسانِ خوبی است.
- آره عمو جان. سرش توی لاک خودش است. هر جا که برود یک گوشه می نشیند و با کسی دمساز نمی شود. تمامِ طول روز بیشتر از ده کلمه حرف نمی زند. همیشه سرش پایین بوده و حتی به چشم های مادر و خواهرش هم زل نزده. یقینا انسانِ خوبی است.
- درسته دایی جان. او همیشه سرحال و با نشاط است. می خورد و می نوشد و می رقصد و می خندد. هیچ چیز و هیچ کس در زندگی برایش مهم نیست. شاید پدر و همسرِ خوبی نباشد اما انسانِ خوبیست.
- مثل این که نمی دانی رفیق. تمام عمرش را به خاطر میهنش در زندان بوده. او فرزندِ وطن و به معنای واقعی یک انسانِ خوب است.
- فرزندم. او واجباتش که فراموش نمی شد هیچ، مستحباتش هم سرِ جایش بود. روزی چند ده رکعت نماز می خواند و سالی چند ماه روزه می گرفت. هر روز ساعت ها گوشه ی مسجد خلوت می کرد، قرآن می خواند و دعا می کرد. فرزندم خدا عاشقِ انسان های خوب است.
- شاگرد عزیزم. مهندس ها و دکترها و وکیل ها و بقیه ی دانشمندها، همه و همه، انسان های خوبی هستند.
- یک دو سه. یک دو سه. بدوید بچه ها. فوتبالیست ها، کشتی گیرها و بقیه ی این ایست ها و گیرها، این ها انسان های خوبی هستند نه معتادها.
- هر شب تلویزیون نشانش می دهد. انسانِ خوبیست.
- بله با کتاب به دنیا آمده و با کتاب می رود و با کتاب فسیل می شود. البته که انسانِ خوبیست.
- آره عمه جان، آدمِ خوش قیافه و خوش لباس و خوش سیماییست. بله که انسانِ خوبیست.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸

زنده باید اولین ادیسون


باور کنید اولین آدم های روی کره ی زمین هیچ وقت نمی خوابیده اند. یعنی فقط یک بار در تمام عمرشان می شد گفت که می خوابیدند آن هم زمان مرگشان بود. خواب یک جور اختراع بشری است. این را من مدت هاست که می دانم اما کسی حرف های مرا جدی نمی گیرد. حتی حیوانات هم به تقلید از همین انسان ها دچار این اپیدمی شدند. اختراعی که به محض این که رو آمده یک عادت همگانی شده و پیش به تن همه مان مالیده شده. حرف های این زیست شناس ها را زیاد جدی نگیرید. بعضی خلقیات و عادت ها با ژن های آدم نسل به نسل منتقل می شوند. شما بروید و از این کیهان شناس ها بپرسید که کجای این جهان لایتناهی نمونه ی این خواب را دیده اند. در هیچ کجای جهان جز در این کره هیچ چیزی نمی خوابد! اما انصافا خواب اختراع خوبی است و شما نباید اینقدر غصه بخورید که چرا ما باید یک سوم عمرمان را بخوابیم و از این اراجیف. شما به این فکر کنید که اگر ما تمام روز را بیدار بودیم چه بلایی سر همدیگر می آوردیم. حالا هر چه باشد به مبارکی این اختراع، بیشتر افکار موزیانه مان بعد از یک خواب چند ساعته می روند پی کارشان. تازه اگر این جماعت نمی خوابیدند دیگر امید زندگی ای برای امثال من یکی باقی نمی ماند. این ها وقتی می خوابند من بیدار می شوم. بیدار که می شوند هر طور شده خودم را می خوابانم. خب اگر خواب نبود باید چکار می کردم! زنده باد اولین ادیسونی که خواب را اختراع کرد!

این یک راز نیست


دندان های من هنوز دردناک است برگشتنِ ما
بریز چایِ سبزی به یادِ ما دیگر بر نمی گردیم
بگذار برایت شعری دیگر نمی توان سرود
بگذار فراموش کنیم روزگاری دوستی دیگر کنارم نیست
این یک راز نیست
شهرِ ما من را نمی خواهد دوباره اسمش را بخوانم
یا که من شهرم را فراموش کن این ناآشنایِ دوست ر
انه خیلی زود باید دوباره برگردی
نه آنقدر دور دست ها را دوباره باید دید

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

او در کار است و بس!

می گفت که اگر به جای ساعت جیبیش فقط یک بار اجازه می داشت از ساعت زمان استفاده کند، به روز قبل از ازدواجش بر می گشت. با ظرافت و جدیت خاصی، طوری که در لحظات آخر عمرش برای عزیزی وصیت کرده باشد، ادامه می داد. شاید از لرزش سیاهی چشمم یا حرکت ابروهایم فهمیده بود که حرف هایش برایم جذاب است. مچ دست راستم را محکم گرفت و دهانش را به گوشم نزدیک کرد. چند ثانیه ای فکش روی شانه هایم سنگینی کرد. سرش را که کنار کشید هیچ نشانی از خنده در صورتش نبود. از همان آدم هایی بود که کلی دیگران را می خندانند اما خودشان اصلا نمی خندند. همان هایی که در تاکسی از هم مسیر بودنشان لذت می برید و در اتوبوس با خودتان می گویید که کاش چند ایستگاه دیرتر پیاده می شدید.
می گفت که باید از او درس بگیرم. با خانواده هایی که بیشتر از دو فرزند دارند وصلت نکنم. می گفت مثلا پنج خواهر یعنی پنج روز هفته مهمان داری. پنج عدد با جناق داری که هر کدامشان حداقل دو توله ی کوچک و بزرگ دارند. پنج برادر یعنی همیشه باید از ترس جواب دادن به پنج نفر بی خیال جر و بحث کردن با زنت شوی. یعنی باید با زنت وارد یک مسابقه ی شدید اقتصادی، سیاسی، فرهنگی بشوی. آن هم با پنج زن برادر که هر کدام از آن ها هم صاحب توله هایی هستند.
می گفت که مبادا با خانواده ای وصلت کنم که در تمام شجره نامه ی خانوادگیشان یک مورد سرماخوردگی مزمن هم بوده باشد. آن قدر از مشکلات زن بیمارش نالید که دلم برایش کباب شد.
از اختلاف سنی و ظاهری مناسب بین زن و شوهر چیزی نگفت اما دلش از اختلاف طبقاتی خودش و زنش خون بود.
بلندگوی سالن کسی را برای رفتن به اتاق خاصی صدا می زند و من هم چنان پای درد دلش نشسته ام. چند دقیقه بعد دوباره بلندی گوی سالن همان اسم را صدا می زند و او بالاخره می خواهد نظر من را در مورد حرف هایش بداند. جمله ام تمام نشده پیشانیم را می بوسد و می گوید که بلندگو با او بوده و باید برود. دوست داشتم بیشتر می ماند، پیرمرد دوست داشتنی ای بود. روی تابلوی روبرویم یک اسم آشنا به چشمم می خورد. خودِ خودش بود. همان صدایی که از بلندگو شنیده بودم. مشاور خانواده و ازدواج! جالب تر آن که همین مشاور ازدواج، وقتی که گفته بودم هیچ تصمیمی برای ازدواج ندارم پیشانیم را بوسیده و رفته بود!

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

خودتان قضاوت کنید - شرط بندی


خودتان قضاوت کنید
در مورد طبقه بندی نویسندگان و شاعران و نقاشان و فیلم سازان و ... بسیار گفته اند و نوشته اند. اما من نظر خودم را از همه ی آن ها محترم تر می دانم! من اعتقاد دارم که تماما دو دسته اند:دسته ی اول ابتدا فکر می کنند و بعد می نویسند و می سازند و می کشند و ... . دسته ی دوم ابتدا می نویسند و می سازند و می کشند و .... تازه کار که تمام شد در نهایت به هدف ایجاد آن می اندیشند و نوشته هایشان را مدام می خوانند و نقاشی ها و فیلم هایشان را مدام نگاه می کنند و .... تا این که بالاخره اسرار خلقتشان را کشف کنند!نکته ی جالب تر این که دسته ی دوم تعدادشان بسیار بیشتر از دسته ی اول است!

------------------------------------------------------------

شرط بندی
در یک مهمانیِ نه چندان شلوغ خانوادگی که از همه جا بی خبر لم داده اید روی مبل و پاهایتان را روی هم انداخته اید و تلفن همراهتان زیر انگشتان یک دستتان شکنجه می شود و دست دیگرتان در حال فرستادن سیبی یا خیاری به زیر گیوتین دهانتان است ناگهان گوینده ی اخبار هواشناسی با هیجان از دمای هوای 100 درجه بالای صفر یا 273 درجه زیر صفر در یکی از شهرهایی که تا به حال اسمش را نشنیده اید سخن می گوید. این جاست که من به جرئت می توانم به شما بگویم که آن شهر نمی تواند «نینزان آباد علیا» باشد. اطمینان من تا به اندازه ایست که روی این قضیه می توانم تا نود و شش سال آینده بر سر هر میزان پولی که شما تعیین کنید شرط ببندم. یعنی تا صد و بیست سالگیم. نفری هزار و پانصد تومان بگذارید روی میز. شجاع باشید و نترسید. شرط بندی کنید. تا نود و شش سال آینده کی زنده است و کی مرده. تازه از کجا معلوم تا آن زمان یادمان باشد که اصلا شرط بندی ای در میان بوده یا نه. کسی که باید از این شرط بندی بترسد خود من هستم. چون مجبورم تمام این نود و شش سال را در همان «نینزان آباد علیا» بمانم تا اگر احیانا این اتفاق افتاد همان جا زنده به گور شوم و از ناتوانی در پرداخت پولتان روسیاه عالم و آدم نشوم. ای بابا. چقدر غیر مستقیم التماس کنم. من فقط هزار و پانصد تومان قرض می خواهم و شما هی زل بزنید به من.
پ.ن:به محتوای پست اصلا فکر نکنید! من خودم در دسته ی سوم طبقه بندی بالا قرار می گیرم! چون در بازخوانی این پست خودم هم چیزی نفهمیدم! امیدوارم این پست رسالت خود را انجام داده باشد!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...