پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

زیرِ همین خاک!


البته که «دیر رسیدن» بهتر از «هرگز نرسیدن» است اما «زود رسیدن» یک فایده اش همین است که هنوز در سایه ی معدود درختان محوطه ی قبرستان، کسی ماشینش را پارک نکرده. همه پیاده می شوند و زیر سایه ی درخت هایی که انگار آب و هوا و خاکِ قبرستان بهشان نمی سازد جمع می شوند. شیشه ها را پایین می کشم و صندلی را می خوابانم و از دور به جمعیتی نگاه می کنم که لباس سیاه پوشیده اند و مشغول بستن سنگ مزارِ از دست رفته شان هستند. شرکت کردن در مراسم عزا آزارم می دهد. پدر اصرار دارد پیاده شوم تا به قولِ او آداب معاشرت را کم کم یاد بگیرم. وقتی با مخالفتِ من رو به رو می شود از درِ احساس وارد می شود و می گوید که شاید یک روز ما رفتیم و خودت صاحب عزا شدی. باید شریک غم دیگران باشی تا شریک غمت باشند. در دنیای پدرم این استدلال کاملا منطقی و بی برو برگرد است. مو لای درزش نمی رود. به جمع استقبال کنندگانی می پیوندم که منتظر آمدن دسته ی صاحب عزا هستند. عده ای که بعد از ما رسیده اند آن طرف محوطه زیر تابش شدید آفتاب هی این طرف و آن طرف می روند. با یک چشم ورودی قبرستان را می پایند و با چشم دیگرشان طوری که به سایه نشینیِ ما غبطه بخورند ما را برانداز می کنند.
جوانِ هیجده نوزده ساله ی زن و بچه داری که کنارم نشسته و بعدا معلوم می شود همسایه ی دیوار به دیوار خانواده ی داغ دیده بوده صدای بچگانه اش را کلفت می کند و می پرسد این ماشینی که بچه را زیر گرفته شاسی بلند بوده یا نه؟ نمی دانم! مودبانه ترین جوابیست که برایش دارم. بچه ی سه چهار ساله ی همسایه اش که سهمش از تمام دارایی دنیا همین یک پسربچه بوده رفته است زیر چرخِ یک ماشین و او اولین سوالی که به ذهنش می رسد مارک و مدلِ ماشین است. تازه ول کن قضیه هم نمی شود و بعد از من همین سوال را از دوستِ پدرم می پرسد. خوشبختانه به جوابش نمی رسد چون مینی بوسِ خانواده ی صاحب عزا می رسد.
صحنه ی دردناکیست. در یک چشم به هم زدن حلقه ی پر ازدحامی جلوی درِ مینی بوس درست می شود. صدای ناله های پدری که فرزندش را صدا می زند بلند می شود. با خودم می گویم که چه خوب است که مراسم زن ها را از مردها جدا کرده اند. دیدن مادری که جگرگوشه اش را از دست داده اصلا قابل تحمل نیست. حلقه در یک چشم به هم زدن گسیخته می شود و پدر که دست هایش را روی سرش می کوبد به سمت محل دفن فرزندش راه می افتد. همان اولِ کار دو نفر از چپ و راست، دست هایش را محکم می گیرند و با دست کشیدن روی شانه هایش سعی می کنند آرامش کنند. بچه های خردسال را پایین دستِ قبرستان دفن می کنند. کاملا از بزرگترها جدایشان کرده اند. چون اعتقاد دارند که مشمول فاتحه نمی شوند همان قطعه ی اول که رهگذرها زیاد فاتحه نمی خوانند را هم جای مناسبی می دانند. قبرهای کوچکی که تقریبا هیچ کدامشان سنگ مزار ندارند. مادر بزرگ معتقد است بچه های نابالغی که می میرند در آن دنیا تبدیل می شوند به گنجشک های زیبایی که جلوی در باغ بهشت منتظر می مانند تا پدر و مادرشان برسند و شفاعتشان کنند. خودش دو سه تا از بچه هایش را در همان چند ماهگی از دست داده و معتقد است که آل آن ها را با خودش برده و سخت به این داستانی که تعریف می کند ایمان دارد.
همه ی جمعیت نگاهشان مانده روی چهره ی شکسته ی مردِ داغ دیده. وقتی که نزدیک قبر پسرش می شود دیوانه وار دستش را از دست آن دو نفر جدا می کند و زار زار خودش را می اندازد روی آن. نصف جمعیت شروع می کنند به گریه کردن. مثل این که با مردن فرزندها پدرها هم یتیم می شوند! وقتی ماشین بچه اش را زیر گرفته دستش در دستِ بچه اش بوده. از پهنای خیابان که می خواهند رد شوند ماشین از کنارشان که نه. از کنار او و از روی پسرش ... . صحنه ی دردناکیست. با دیدن این صحنه ها من از درون زخم بر می دارم اما هیچ وقت گریه نمی کنم. برای چند لحظه پدرِ آن کودک می شوم. در خیالم روی قبر کودکم گریه می کنم. خاک تازه ی مزارش را روی سرم می پاشم. هزار بار و هزار بار فریاد می زنم که اگر آن روز وسط خیابان بچه ام را بغل کرده بودم یا نیم متر عقب تر کشیده بودم شاید هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد. اصلا کاش آن روز می گذاشتم در خانه کارتون ببیند یا برود داخل کوچه با همبازی هایش قایم موشک بازی کند. خوشحالم که طرف آدمِ مذهبی ای است. آدم های مذهبی را در این جور لحظه ها می شود اندکی آرام کرد. به بهانه ی این که خواستِ خدا بوده یا جلوی تقدیر را نمی شود گرفت. همان دو نفری که دستش را قبلا گرفته بودند از روی مزار بلندش می کنند و به نوبت در آغوشش می گیرند. آخوندی که پشت سرشان ایستاده چند بار با گفتن کلمه ی الفاتحه دستور قرائت حمد و سوره می دهد و هر بار بعد از خواندن فاتحه دست های جمعیت به سمت صاحبان عزا بلند می شود و در آسمان تکان می خورند و همه با صدای بلند آرزوی صبر می کنند. صحنه ی جالبی ست. با وجود این که از مراسم عزا خوشم نمی آید اما از این ابراز صمیمانه ی احساس همدردی لذت می برم. احساس می کنم واقعا برای پدری که جگرگوشه اش را از دست داده اندکی تسکین بخش است. جمعیت همه سوار ماشین هایشان می شوند و می روند. سکوت دوباره بر قبرستان حکمفرما می شود. خانواده ای که مشغول نصب سنگ قبر عزیزشان بودند دوباره به کارشان ادامه می دهند. شاید تنها کسانی که واقعا درد آن پدر را می فهمیدند همین ها بودند. موقع برگشتن، تاریخ تولد و مرگ بعضی از سنگ قبرها را نگاه می کنم. خیلی هایشان از من جوانترند. به یکی از جوان هایی که می شناختمش نزدیک می شوم. هم مدرسه ای بودیم. ما کلاس سوم بودیم آن ها کلاس اول. به خاطر باران و برف روی قاب عکسش را با پارچه ای نازک پوشانده اند. می خواهم پارچه را بردارم و عکسش را نگاه کنم. دستم یاری نمی کند. بر می گردم. باورش برایم سخت است. یعنی یک روز در چند ده متری همین جا دفن می شوم؟ شاید بهتر باشد مثل بعضی ها به فکر خریدن قبری برای خودمان باشیم این طور تکلیفمان برای خودمان مشخص است.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...