دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

من روستایی نویسی هستم با زبانِ نامادری!


ناگزیرم از روستایی نوشتن. من با ترافیکِ لس آنجلس بیگانه ام پس نمی توانم از نابودیِ زمان پشت چراغ های قرمز بنویسم. من که در تمامِ عمرم تنها دو بار سوارِ هواپیما شده ام و منتظرِ آمدنِ هیچ مهمانی از آن طرفِ مرزها نیستم، گرد و غبارهای آتش فشانِ ایسلند ذهنم را به خودش مشغول نمی کند. در چند صد کیلومتری این جا هیچ ریلِ راه آهنی وجود ندارد پس برایِ من نوشتن شعر و تصویر سازیِ یک دیدارعاشقانه در ایستگاهِ راه آهن، مسخره کردن کسی جز خودم نیست. پس از هیچ کدامشان نمی نویسم. این جا نوشتن از خیلی چیزها هم به سختی شکستن یک تابوست. تو نخواهی توانست در فرهنگی که به هنگام جفتگیری دو لاک پشت در یک برنامه ی تلویزیونی همه سرخ می شوند و کله هایشان را بر می گردانند به سادگی از مشکلات پنهانِ روابط زناشویی بنویسی. برای ما که تکرارِ چند باره ی کلمه ی «تجاوز» در تلویزیون کانال را عوض میکند، گفتن و نوشتنِ بسیاری از چیزها سخت و دشوار است. نمی شود یک مذهب را بی پرده نقد کنی وقتی که همه ی اطرافیانت شالوده ی زندگیشان بر دین بنا شده است. چاره ای نیست از روستایی نوشتن. ما هنوز شهری نشده ایم. بچه که بودیم از شهر که به روستا می رفتیم احساسِ آزادی می کردیم اما بزرگ تر که شدیم تازه فهمیدیم که اسمِ تمام خیابان هایی که از روستاها به شهر می رسند آزادی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم. من در کافه ای در فرانسه نیستم. نوشیدنی مورد علاقه ی من هم قهوه نیست و هیچ آدم تحصیلکرده ای هم در اطرافم نمی بینم. به من این حق را بدهید از بحثی که میانِ چند روشنفکرِ سیگارِ کوبایی به دست که در یک کافه ی روشنفکری سر می گیرد ننویسم و از استکان های قهوه ای نگویم که بی دلیل دسته هایشان رو به روی هم است. من می توانم از همسایه ی دیوار به دیوارمان بنویسم که لباس های کهنه ای را به تن کرده و با صدایِ بلند زنش را امر و نهی می کند. در حالی که کاروانی از بچه به دنبالش راه افتاده اند که وسایلی که در دستشان دارند نشان می دهد که می خواهند برای کندن «شنگ»، «گیلاخه»، «کنگر»، «پونه» و یا «قارچ» به دشت و کوه بزنند. من یک روستایی هستم با قلمی که ناچار است روستایی بنویسد. بر من خرده مگیر.
خرده مگیر که چرا قلمم را گریس نمی زنم. چاره ای نیست. من در ذهنم با زبانِ مادریم روان و سیال می اندیشم. اما انگشت هایم رویِ کیبورد همیشه پر از تردیدند. از این که نکند کلماتی را به زبانی که می نویسم تحت اللفظی ترجمه کرده باشم. از این که اصطلاحات را اشتباها معادل سازی نکنم. گاه یک زبان با یک فرهنگ سازگاری ندارند. هر زبانِ مادری ای در بطن یک فرهنگِ مادری رشد می کند. کلماتش از بطن آن فرهنگ می جوشند. جملاتش در بطن آن فرهنگ شکل می گیرند. چاره ای نیست از با زبانِ نامادری نوشتن. من زبانِ مادریم را نمی توانم روی کاغذ بیاورم. از بکارگیری کلمات و اصطلاحاتِ غیر استاندارد شده ی زبانِ محلیم می ترسم. از خوانده نشدنشان، از جدی نگرفتنشان و از احساسِ ناتوانیم خجالت می کشم. بر من خرده مگیر.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...