ایثارگر. فداکار. جانفشان. از خود گذشته. کلماتی که کتاب ها، روزنامه ها، شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای و هرچه دهانِ باز و دستِ دراز است می خواهد به زور بر سینه و بر دوش و به پیشانی مردمی بچسپاند که این همه نیستند. کلماتی که کتاب های درسی پایه ی ابتدایی هم می خواهد در کله ی بچه هایی بچپاند که هنوز مرددند بین فین کردن یا داخل کشیدن خلطِ بینی شان.
اتفاقی که چند سالِ پیش در چند ده کیلومتری شهرمان رخ داده است را با نهایتِ تاسف و شرمندگی برایتان بازگو می کنم تا فداکاری این همه جانفشانِ وطنی را به خوبی لمس کنید. همان فداکارترین مردم دنیا را می گویم. خودمان. جاده ای که از شهرِ ما می گذرد یکی از پر ترددترین جاده های غربِ کشور است. جاده ای که اگر به پلاک های ماشین های عبوری اش نگاه کنید شماره های مخصوصِ بیشترِ استان ها و شهرهای ایران را در بینِ آن ها خواهید دید. گویا کامیونی بعد از واژگون شدنش در کنار جاده و پرت شدنِ راننده اش یک غلتِ اضافی می خورد و دستِ راننده زیرِ کامیون می ماند. آن طور که شاهدانِ عینی می گویند صدها ماشین، کنارِ جاده توقف می کنند و کنجکاوانه به این صحنه نگاه می کنند اما با دیدنِ لاستیکِ شعله ورِ ماشین هیچ کس به صحنه نزدیک نمی شود. می گویند که راننده گریه کنان فریاد می زده که دستش را قطع کنند و بیرونش بیاورند اما هیچ کس شهامت نزدیک شدن نداشته. همه ی آن چند صد نفری که در آن نیم ساعت آن جا می مانند از ترسِ انفجار از کامیون فاصله می گیرند. راننده در برابر چشمان همه ی آن ها آتش می گیرد و خاکستر می شود و آن ها تنها پنجه هایشان را قفل می کنند و گریه می کنند. بعد از تمام شدنِ ماجرا تقریبا بیشتر شاهدان بر این باور بوده اند که امکانِ نجات دادن راننده در یک ربع اول کاملا وجود داشته چون آتش بعد از یک ربع سراسرِ ماشین را پوشانده بوده. اما از میان آن همه راننده و مسافر حتی یک پترس وجود نداشت. یک ریزعلی خواجوی نبود. حالا شما به همه ی آن ها این حق را بدهید که تنها نگاه کنند و با گوشی هایشان شماره های اورژانس و پلیس را بگیرند اما به این هم فکر کنید که همه ی آن ها در خیال خود ایثارگرترین و فداکارترین مردمِ دنیا هستند! بعضی وقت ها مشت نمونه ی خروار نیست. امیدوارم همین باشد.
سهشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹
«ریزعلی خواجوی» ها را چه شد؟
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...