«دفترنمره» های لعنتی. «صد آفرین» ها و «هزار و سیصد آفرین» های مضحک. اوایل که اسامی را به ترتیبِ الفبا می نوشتند دفتر نمره برایِ ما فقط یک جور لیستِ حضور و غیابِ صد برگ بود. بیشتر می گفتند دفترِ حضور و غیاب نه دفترِ نمره! البته بعضی وقت ها یک نشانه هایی هم در آن می گذاشتند که مثلا بترسانندمان که کلاس را نگذاریم رویِ سرمان. علامت هایی که از یک خطِ تیره ی کوچک شروع می شد و چهارتایش مربع می شد و شش تایش که دیگر آخرِ دنیا بود مربعی بود با ضربدری در وسط. و بعد از اتمام یک دور از این سیکل شش تایی با خط کش چند بار می کوبیدند وسطِ دستمان و همه چیز ختمِ به خیر می شد. دفتر نمره ابهتی نداشت. دفتر نمره چیزی بودی مثل عکس سه شخصیتی روی تخته سیاه. در نبودنش هم کلاس همان روند خودش را طی می کرد. بعضی وقت ها که معلممان سرش به مشکلات خانواده و کار و بارش گرم بود و دفترنمره اش را یادش می رفت یکی از بچه های ردیفِ اول کلاس می رفت و می آوردش که در بودنش کلاس حالت رسمی به خودش بگیرد. بعضی روزها حتی لای آن هم باز نمی شد تا آن پیشنهادِ احمقانه رسید. مدیرِ مدرسه با آن قیافه ی مرموزش آمد و ما مثلِ یک گروهِ ارتشیِ آموزش دیده همزمان «بر پا» شدیم و مثلِ یک گروهِ کٌرِ با تجربه ی کلیسا آن جمله ی تکراریمان را سر دادیم که «سلام خسته نباشید به کلاسِ ما خوش آمدید». از آن لحظه به بعد دفترنمره شد مثل یک کتابِ مقدس و هرچه کتاب های مقدس در دنیا جنگ به پا کرده بودند دفتر نمره هم رسالت خود را برعهده گرفت و آرامش و دوستی هایِ ما را به هم زد. ترتیبِ اسامی دفترنمره ها دیگر الفبایی نبود. معدلِ نمره های هفتگی ملاک بود. همه ی این چرندیات از جلسه ی اولیا و مربیان و بخشنامه ها می آمد. همیشه از این مدیرهای لعنتی بدم می آمد. پدرم هم در مدرسه ای دیگر در پایینِ شهر مدیر بود. شاید به همین خاطر بعضی وقت ها از پدرم هم بدم می آمد. گفتند که نفرِ اول را مبصرش می کنند و کارتِ تشویقش می دهند و همین جا بود که بعضی هایمان که باهوش تر بودیم و عقده ای تر، مثلِ سگِ هار به جانِ همدیگر افتادیم. مدعی ها گروه تشکیل می دادند. مثل لات های محل که هر کدام برایِ خودشان نوچه هایی داشتند. این دفترنمره بود که سلامتِ دوستی هایِ پاکمان را به مخاطره انداخت. دفترنمره های نفرین شده. فکر می کردیم هرچه اِسممان بالاتر باشد در آینده آدم هایِ بزرگتر و کلفت تری می شویم. معروف تر می شویم. پول دارتر می شویم. خوشبخت تر می شویم. این نکبتِ دفترنمره ها به خانواده ها هم سرایت کرد. خانواده ها ما را به خاطرِ کارت هایِ تشویقمان دوست داشتند و به تعداد هزار آفرین هایمان رویِ سرمان دست می کشیدند. آن روزها گذشتند و دفترهای نمره و کارنامه ها و کارت های هزار و چند صد آفرین هم یا گم شدند یا در بایگانیِ ادارات پوسیدند و یا ماندنشان آنقدر نیارزید که در بوق و کرنا می کردند. بزرگتر که شدیم دیدیم که دنیا دفترنمره ها را به چیزش هم نمی گیرد. بالاترهایی بودند که میوه فروشِ سرِ محل شدند و پایین ترهایی که بساز و بفروش و دکتر و مهندسِ آزاد. بالاترهایی بودند که آنقدر بالا رفتند که خودشان را هم پشتِ سر گذاشتند و پایین تر هایی بودند که آنقدر پایین رفتند که با هیچ طنابی بالا نخواهند آمد. احمقانه ترین دفترنمره ها آن هایی بود که به ترتیبِ نمره ی اخلاق و انظباط چیده می شدند! سالِ سوم ابتدایی به تعدادِ دانش آموزان، دفترنمره های کوچک چاپ کردند و اسمش را گذاشتند کارنامه های ماهانه! و هر ماه می بایست دفترنمره های کوچکمان را با خودمان به خانه می بردیم تا ماتحتش را امضا کنیم. می ترسیدیم. دروغ می گفتیم. کوچک نمایی و بزرگنمایی می کردیم. جعل می کردیم. آن دفترنمره ها شده بودند معلمِ چیزهایی که نباید به آن سادگی می آموختیم!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...