چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

لبخندها – لب مرز – مینی بوس

لبخندها
گوشه ی پرده را کنار می زنم. هوا هنوز روشن نشده. کوله پشتی، دوربین عکاسی و برگه های سفیدی که نباید فراموششان کنم. صدایی پشتِ سرم می گوید که مبادا چیزی را جا گذاشته باشم. سرم را که می چرخانم عقربه ی بزرگ ساعت، پنج دقیقه از چهار و نیم گذشته. چراغ های راه پله را روشن می کنم. کسی بیدار نمی شود. درِ راهرو مثل همیشه موقع باز شدن جیرجیرش بلند می شود. مدت هاست کسی لولای در را روغن نزده. پشت سرم را نگاه می کنم. مادر نیست. همیشه موقع رفتن، مادر را همین جا نگاه می کردم و می گفتم نگران نباشد چند روز دیگر بر می گردم. قفل فرمان موتورسیکلتم را باز می کنم و اولین هندل را می زنم. دومی. سومی و روشن می شود. عمدا موتور را وسط حیاط روشن می کنم تا همه بیدار شوند و از آن همه تنهایی بیرون بیایم. سکوتِ سنگینِ کوچه می شکند. چند گازِ کوچک می دهم. صدای بلند اگزوز، در حیاط می پیچد .هیچ کس از پشت پنجره سرک نمی کشد. باید کمی نگران باشم. برای خانه ای که دیگر هیچ کس نگرانِ هیچ کس نیست. هیچ کس دلش برای کسی که صبح زود بی خبر از خانه بیرون می زند شور نمی زند. خانه های بی مادر. خانه های بی پدر. خانه های بی همسر. خانه های مجردی را می گویم. یاد حرف های پدر میافتم. مادر این اواخر دیگر چیزی نمی گفت. می دانست که فکر ازدواج را از سر به در کرده ام. تنهاییم را و موتور سیکلتم را از خانه بیرون می کشم.
روستا به روستا. شهر به شهر. کوه به کوه. دشت به دشت. سیگار پشت سیگار. از تک درخت هایی که در دشتی خشک و بی آب هنوز سرپا ایستاده اند عکس می گیرم. از تنها پسر بچه ای که میان انبوه پسر بچه های کارگرِ مزارع نخود، لبخند می زند. از تنها دختر بچه ای که در کوره های آجرپزی، خشت ها را لبخندزنان لگدمال می کند. در به در به دنبال تصویر پیرزنی می گردم که در آن خانه های کاه گلی با دیوارهای ضخیمش پشتِ دار قالیش لبخند بزند. کوه به کوه در پی تصویر پیرمردی هستم که بیلش را روی شانه اش گذاشته باشد و بعد از آبیاری بوستان سیب زمینی و سبزیش، لبخند رضایت بر لب از زندگی، با یک دسته سبزی و یک بقچه سیب زمینی راه خانه را در پیش بگیرد. می خواهم تمام این عکس ها را بگذارم برای نسلی که لبخندهای نسلِ ما به آن ها نمی رسد. ما نباید فقط غصه هایمان را بگذاریم برای نسل بعد تا دق مرگشان کنیم. لبخند های ما بیشتر به درد آن ها می خورد. تاریخ، درد ما را بی کم و کاست برای آن ها باز خواهد گفت.
همه ی مادربزرگ ها و پدربزرگ های قصه گو و بذله گو را جمع می کنم و داستان ها و افسانه هایشان را ضبط و بازنویسی می کنم تا بدانند آرزوها و داستان ها و زندگی های ما چگونه بوده است. آن ها باید داستان های ما را بشنوند تا داستان های خودشان را داشته باشند! لبخندهای ما را ببینند تا لبخندهای خودشان را داشته باشند!

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم با یک دوربین عکاسی و یک موتور سیکلت، تمام ایران را ببینم و عکس بگیرم و روی کاغذ بیاورم. اما نه پول موتور سیکلتش جور شد و نه دوربین عکاسیش و نه مجالی برای رفتن بود!

---------------------

لب مرز
لب مرز ایستاده ام. بی کارت پایان خدمت و بی پاسپورت و بی ویزا. اینجا لب مرز، فرودگاه نیست. لب مرز، ایستگاه قطار نیست. لب مرز، ترمینال اتوبوس رانی نیست. لب مرز، لب مرز است. کوه و دشت و دریا و بیابان است. جایی که هیچ دستی پشت سرت تکان نمی خورد مگر این که قصد تیراندازی و متوقف کردنت را داشته باشد. از این جا به بعد را باید با قاطر و کشتی برویم. موتور سیکلتم را به اضافه ی تمام پس اندازم می دهم تا مرا از این مرزی که نباید باشد و هست بگذرانند. می روم تا رها شوم از جنگلی که هر چه خودت را کش می آوری دستت به آلوچه هایش نمی رسد. جنگلی که از زوزه ی گرگ هایش خواب به چشمت نمی آید و برای نوشیدن جرعه ای آب باید منتظر خواب تمساح ها بمانی.

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم فرار کنم و جرئتش را نداشتم!

---------------------

مینی بوس
می خواستم بزرگ تر که شدم یک مینی بوس داشته باشم تا در تمام زمستان های سرد، مسافران دست و پا یخ زده ی کنار جاده ها را سوار کنم. این آرزو برای روزهای زمستانی سردی بود که می خواستیم از روستا به شهر برگردیم و دست ها و پاهای کوچکمان طاقت سرما نداشتند. حالا اگر به آرزویم رسیده بودم هر بار یک کدامشان را می گذاشتم روی صندلی جلو تا پاهای یخ زده اش را کنار بخاری گرم کند و هر چه درد و غصه دارد برایم باز گو کند و پیاده که شد کرایه اش را به زوربچپانم ته جیب پیراهنش و بگویم همین که آمدی اینجا نشستی کرایه ی من. بعد شب می نشستم و به تمام آن هایی که سوارشان کرده بودم فکر می کردم و زندگی هایشان را می نوشتم برای آن هایی که قطار و هواپیما سوار می شوند.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...