سرپوشِ سنگینِ سیمانی چاه را بر می دارم و زل می زنم به حجم سبزِ آب. ترس در لرزش شانه هایش مشخص است وقتی سرش را نزدیک می کند به حلقه ی چاه. می پرسد سقوط از یک ساختمانِ ده طبقه وحشتناک تر است یا افتادن در یک چاه تاریک ده بیست متری. می گویم باید امتحانش کنیم. می خندد. لبه ی چاه و دست چپم را محکم می چسپد و سرش را می کشد داخل حلقه ی چاه. اسمم را دوبار تکرار می کند و با انعکاسش هر بار دو بار می خندد. انگار افتادن در چاه را بیشتر می پسندد. آب آنقدر بالا آمده که خنکایش به دادِ صورت های گر گرفته مان برسد. گره طناب را امتحان می کنم که شل نباشد. سطل را می دهم او بیاندازد داخل چاه و زل می زنم به چشم هایش تا شادی این بازی کودکانه را در نگاهش ببینم. سطل که به سطح آب می خورد مثل غریقی که خود خواسته، جانش را به آب بسپارد آرام آرام پایین می رود و به یکباره از چشم گم می شود. طناب را ناشیانه بالا می کشد. بیشترِ آب داخل سطل سرازیر می شود. سطل را کج می کنم تا گونه های نیمه سوخته اش را به آب برساند. می گوید قدیم ترها زندگی چقدر ساده و قشنگ بوده. نمی خواهم با جواب تلخی که برایش دارم تصویر خنده اش را مخدوش کنم. می خواهد سطل را دوباره بیاندازد. از انداختن سطل داخل چاه به هیجان می آید. می خندم و می گویم که نکند دنبال «یوذارسیف» می گردد. طوری نگاه می کند انگار می خواهد بگوید که یوسفش روی حلقه ی چاه رو به رویش ایستاده. داستانِ «شاهِ کچل» را برایش تعریف می کنم که سال ها پیش شنیده ام. از آرایشگری که رازِ کچل بودنِ شاه را برای چاه می گوید تا بارِ آن راز را کم کند. از شاخه ی نی ای که داخل چاه می روید و از چوپانی که از آن نی فلوتی می سازد و موقع نواختنش صدای فلوت می گوید که «شاه کچل است شاه کچل است». داستان که تمام می شود طوری که باورش شده باشد یک بار دیگر داخل چاه را نگاه می کند. می گوید همیشه در فیلم ها خودش را می گذاشته جای «زن های ژاپنی و کره ای» که از چاه آب می کشیدند. شاید منظورش «اوشین» یا «هانیکو» و یا شاید هم «یانگوم» باشد. می پرسم راستی «هنا دختری در مزرعه هم از چاه آب می کشید؟». حرفم را جدی می گیرد و آن قدر فکر می کند تا که سوالم را فراموش کند. از پاره سنگ هایی که قافله های تشنه از سر امید داخل چاه می اندازند می گوییم و سنگ کوچکی را بر می دارد که صدایش را در آب امتحان کند. کارِ درستی نیست اما مانعش نمی شوم. با تکه سنگِ او که چاه پر نمی شود. اصلا پر می شود فدای سرش. فرهاد برای شیرین کوه می کند من نمی توانم برای او یک چاه بکنم؟ هوا که کم کم تاریک می شود سرپوش سیمانی چاه را می گذارم و تمام راه برگشت از چاه های تاریکی که بوی ترس و مرگ می دهند می گویم. از جنازه های پوسیده ی مقتولان بیگناه. از ترس دستش را حلقه می کند دور کمرم. این صحنه ها را دوست دارم. سرش را که روی شانه ام می گذارد بیشتر. از صفحه ی حوادث روزنامه ها می گویم و از داستان هایی که به چاه ها ختم می شوند تا گرمای دست هایش بیشتر روی تنم باشد. دستی شانه هایم را تکان می دهد. می گوید که از سوپر مارکت سر کوچه برای صبحانه پنیر بگیرم. پرده ها را کنار می زند و می گوید که بچه ها مدرسه شان دیر شده. زن ها هیچ وقت آن چیزی نیستند که در خواب می بینیم!
دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۹
سقوط
سرپوشِ سنگینِ سیمانی چاه را بر می دارم و زل می زنم به حجم سبزِ آب. ترس در لرزش شانه هایش مشخص است وقتی سرش را نزدیک می کند به حلقه ی چاه. می پرسد سقوط از یک ساختمانِ ده طبقه وحشتناک تر است یا افتادن در یک چاه تاریک ده بیست متری. می گویم باید امتحانش کنیم. می خندد. لبه ی چاه و دست چپم را محکم می چسپد و سرش را می کشد داخل حلقه ی چاه. اسمم را دوبار تکرار می کند و با انعکاسش هر بار دو بار می خندد. انگار افتادن در چاه را بیشتر می پسندد. آب آنقدر بالا آمده که خنکایش به دادِ صورت های گر گرفته مان برسد. گره طناب را امتحان می کنم که شل نباشد. سطل را می دهم او بیاندازد داخل چاه و زل می زنم به چشم هایش تا شادی این بازی کودکانه را در نگاهش ببینم. سطل که به سطح آب می خورد مثل غریقی که خود خواسته، جانش را به آب بسپارد آرام آرام پایین می رود و به یکباره از چشم گم می شود. طناب را ناشیانه بالا می کشد. بیشترِ آب داخل سطل سرازیر می شود. سطل را کج می کنم تا گونه های نیمه سوخته اش را به آب برساند. می گوید قدیم ترها زندگی چقدر ساده و قشنگ بوده. نمی خواهم با جواب تلخی که برایش دارم تصویر خنده اش را مخدوش کنم. می خواهد سطل را دوباره بیاندازد. از انداختن سطل داخل چاه به هیجان می آید. می خندم و می گویم که نکند دنبال «یوذارسیف» می گردد. طوری نگاه می کند انگار می خواهد بگوید که یوسفش روی حلقه ی چاه رو به رویش ایستاده. داستانِ «شاهِ کچل» را برایش تعریف می کنم که سال ها پیش شنیده ام. از آرایشگری که رازِ کچل بودنِ شاه را برای چاه می گوید تا بارِ آن راز را کم کند. از شاخه ی نی ای که داخل چاه می روید و از چوپانی که از آن نی فلوتی می سازد و موقع نواختنش صدای فلوت می گوید که «شاه کچل است شاه کچل است». داستان که تمام می شود طوری که باورش شده باشد یک بار دیگر داخل چاه را نگاه می کند. می گوید همیشه در فیلم ها خودش را می گذاشته جای «زن های ژاپنی و کره ای» که از چاه آب می کشیدند. شاید منظورش «اوشین» یا «هانیکو» و یا شاید هم «یانگوم» باشد. می پرسم راستی «هنا دختری در مزرعه هم از چاه آب می کشید؟». حرفم را جدی می گیرد و آن قدر فکر می کند تا که سوالم را فراموش کند. از پاره سنگ هایی که قافله های تشنه از سر امید داخل چاه می اندازند می گوییم و سنگ کوچکی را بر می دارد که صدایش را در آب امتحان کند. کارِ درستی نیست اما مانعش نمی شوم. با تکه سنگِ او که چاه پر نمی شود. اصلا پر می شود فدای سرش. فرهاد برای شیرین کوه می کند من نمی توانم برای او یک چاه بکنم؟ هوا که کم کم تاریک می شود سرپوش سیمانی چاه را می گذارم و تمام راه برگشت از چاه های تاریکی که بوی ترس و مرگ می دهند می گویم. از جنازه های پوسیده ی مقتولان بیگناه. از ترس دستش را حلقه می کند دور کمرم. این صحنه ها را دوست دارم. سرش را که روی شانه ام می گذارد بیشتر. از صفحه ی حوادث روزنامه ها می گویم و از داستان هایی که به چاه ها ختم می شوند تا گرمای دست هایش بیشتر روی تنم باشد. دستی شانه هایم را تکان می دهد. می گوید که از سوپر مارکت سر کوچه برای صبحانه پنیر بگیرم. پرده ها را کنار می زند و می گوید که بچه ها مدرسه شان دیر شده. زن ها هیچ وقت آن چیزی نیستند که در خواب می بینیم!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...