لرزش های متوالی گوشی روی سطح چوبی میز بیدارم می کند. الو ... الو و صدای بوق اشغال. گوشی در دست به خواب می روم. دوباره می لرزد و بیدار می شوم. الو ... الو. باز هم تماس قطع می شود. پلک هایم را به زور باز می کنم. تصویر صفحه ی موبایل هنوز واضح نیست. پلک هایم را تا جایی که می توانم بالا می کشم. دوازده تماس ناموفق. از چهار پنج از شش نفر. گوشی ای که در هفته لیست تماس هایش به چهار تا هم نمی رسد در یک ساعت شش تماس مختلف را نشان می دهد. باید اتفاق مهمی افتاده باشد. پتو را کنار می زنم و هاج و واج به شماره ها نگاه می کنم که گوشی تلفن داخل هال زنگ می خورد. برادرم است. می گوید که جواب های کنکور ارشد هر دوتایمان را از سایت سنجش بگیرم. نمی خواهم دل آزرده شود پس نمی گویم که آخر تو که می دانی هیچ کداممان دست به کتاب نبرده ایم پس این هیجانت دیگر چیست. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت بالا نمی آید. بی خیال می شوم و دوباره می گیرم می خوابم. صدای اعصاب خرد کن تلفن دوباره بلند می شود.
- الو. الو. سلام. چیکار کردی؟
صدایش می لرزد.
- سلام . خوبی . چه خبر؟ چی شد بالاخره خبری از ما گرفتی؟
صدایش هنوز می لرزد.
- اول بگو ببینم چیکار کردی؟
خودم را می زنم به نفهمی. به همان کوچه ای که اسمش را گذاشته اند «علی چپ»!
- چی رو چیکار کردم؟ اتفاقی افتاده؟ خدا بد نده.
با صدایی که پر از خشم و نفرت سرپوشیده است می گوید:
- بابا کنکور ارشد رو می گم. قبول شدی؟
خودم می دانم قبول نمی شوم. کسی که دو سال از درس و دانشگاه بریده باشد و هیچ انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشته باشد و تازه دستش هم به کتاب نخورده باشد تکلیفش مشخص است. با این وجود دوباره سر به سرش می گذارم. سر به سر گذاشتنِ آدم های فضول و حسود و خبر بیار و خبر ببر در این چنین لحظاتی به شدت عقده های آدم را خالی می کند.
- مگه اومده؟ نه! حالا بعدا می بینم.
- پسر تو چقدر خونسردی. شماره داوطلبیت رو بده خودم نیگا می کنم.
- (یکی نیست به این مرتیکه بگه که آخه تو بچه ت از من بزرگتره. چیکار به من داری؟) گمش کردم نمی دونم کجاست! حالا پیداش می کنم.
- خب حتما نیگا کردی بهم زنگ بزن.
بالاخره گورش را گم می کند و می رود پی کارش.
گوشی تلفن را هنوز سر جایش نگذاشته ام گوشی موبایلم زنگ می خورد. یکی از هم کلاسی های بدجنس و کنه ی دوران دبیرستانم است. بر نمی دارم. تلفن را هم از پریز می کشم. سرم را می گذارم روی بالش. اینبار خوابم نمی برد.
یک هفته ی سخت در پیش است. باید هی به این و آن پاسخ بدهی که نه امسال نه. ان شاء الله سال بعد و آن ها هی بگویند که چرا. تو حیفی. استعداد داری. امکاناتم که الحمد لله داری. جوونم که هستی. زن و بچه هم که نداری. مرض داری نمیخونی و از زندگی سختشان در گذشته ای دور می گویند و این که چرا خودشان درس نخوانده و دانشگاه نرفته اند و می خواهند به آدم ثابت کنند که بی عرضه و بی اراده است و هزار موعظه و نصیحت دیگر. به این فکر می کنم که بیشترشان حتی دوست ندارند سر به تنم باشد چه برسد به این که تحصیلاتی داشته باشم و کاره ای بشوم. بعضی هایشان که روان پریشند و دنبال سنگ صبوری برای دردِ دل کردن هستند. بعضی هایشان هم که عقده ی نصیحت کردن دارند.
گوشیم را دوباره روشن می کنم. هفت پیامکِ جدید. دو تایش تکراریست. چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟ ارشد رو زدن می دونی؟ من قبول نشدم تو چی؟ هیچ کدام را جواب نمی دهم.
کامپیوتر را روشن می کنم. باز هم بالا نمی آید. به سرم می زند که با فیلتر شکن و تغییر آی پی بازش کنم. جالب این که باز می شود. نه این که سایت فیلتر شده باشد بالا نمی آمد. اما خودم ذوق زده می شوم که سایت بالا آمده. با خودم می گویم که اگر کافی نت داشتم با این روش حالا می توانستم کلی پول به جیب بزنم. کافی نت چی ها که از این روش ها بلد نیستند. جوان هایی که جیبشان خالیست همیشه از این فکرها به سرشان می زند. بالاخره کپی کارت ورود به جلسه ی خودم و داداشم را با هزار بدبختی پیدا می کنم. مشخصات را وارد می کنم و بله. هیچ کداممان حتی لبِ مرز هم نیستیم. رتبه ی داداشم را با پیامک می فرستم. پیامکی که برمی گردد بوی لاشه ی خنده ی پوسیده ای می دهد. تلفن دوباره زنگ می خورد. شماره اش ناشناس است. بر می دارم.
- الو. سلام . خودتی؟ چیکار کردی؟
از قبول نشدنم که خیالش تخت می شود دیگر احوال خانواده را نمی پرسد و قطع می کند می رود پی کارش.
تا شب چند نفر دیگر زنگ می زنند تا خیالشان تخت شود که قبول نشده ام.
حالا نوبت کسانی شده که زنگ می زنند تا از قبول شدن خودشان و کسانشان خبر بدهند و بعد می شود نوبت کسانی که زنگ بزنند و دلِ پدر را به درد بیاورند که چرا بچه هایمان درس نمی خوانند و مثل بچه های مردم نیستند و بعد نوبت پدر است که به این فکر کند که چرا بچه هایش دیگر باعث افتخارش نیستند و بعد نوبت مادر است که حرص قبول نشدنمان را بگذارد روی تل انباری از غصه های روزمره اش.
این وسط کسی نیست بگوید که مگر این بدبخت بیچاره ها با لیسانسشان چه غلطی کرده اند که با فوق لیسانسشان بیشتر بکنند. چه خیری از این شانزده هفده سال تحصیلشان دیده اند که دو سال دیگر بیشترش را ببینند یا این که مگر چه گناه بزرگی مرتکب شده اند که دیگر نمی خواهند تن به درس خواندن و آرزوهای شما بدهند . آن ها هیچ وقت نمی فهمند که این دو سال سربازی اجباری هر لحظه سایه ی سنگینش روی سرمان است و دستمان به هیچ کاری نمی رود.
گوشیم را از روی کیس کامپیوتر بر می دارم که ساعت را نگاه کنم. چهار تماس ناموفق. سه پیامک جدید. کاش آنقدر تحملم بالا بود که با یک لبخند ساده تمام این ها را نادیده بگیرم.
- الو. الو. سلام. چیکار کردی؟
صدایش می لرزد.
- سلام . خوبی . چه خبر؟ چی شد بالاخره خبری از ما گرفتی؟
صدایش هنوز می لرزد.
- اول بگو ببینم چیکار کردی؟
خودم را می زنم به نفهمی. به همان کوچه ای که اسمش را گذاشته اند «علی چپ»!
- چی رو چیکار کردم؟ اتفاقی افتاده؟ خدا بد نده.
با صدایی که پر از خشم و نفرت سرپوشیده است می گوید:
- بابا کنکور ارشد رو می گم. قبول شدی؟
خودم می دانم قبول نمی شوم. کسی که دو سال از درس و دانشگاه بریده باشد و هیچ انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشته باشد و تازه دستش هم به کتاب نخورده باشد تکلیفش مشخص است. با این وجود دوباره سر به سرش می گذارم. سر به سر گذاشتنِ آدم های فضول و حسود و خبر بیار و خبر ببر در این چنین لحظاتی به شدت عقده های آدم را خالی می کند.
- مگه اومده؟ نه! حالا بعدا می بینم.
- پسر تو چقدر خونسردی. شماره داوطلبیت رو بده خودم نیگا می کنم.
- (یکی نیست به این مرتیکه بگه که آخه تو بچه ت از من بزرگتره. چیکار به من داری؟) گمش کردم نمی دونم کجاست! حالا پیداش می کنم.
- خب حتما نیگا کردی بهم زنگ بزن.
بالاخره گورش را گم می کند و می رود پی کارش.
گوشی تلفن را هنوز سر جایش نگذاشته ام گوشی موبایلم زنگ می خورد. یکی از هم کلاسی های بدجنس و کنه ی دوران دبیرستانم است. بر نمی دارم. تلفن را هم از پریز می کشم. سرم را می گذارم روی بالش. اینبار خوابم نمی برد.
یک هفته ی سخت در پیش است. باید هی به این و آن پاسخ بدهی که نه امسال نه. ان شاء الله سال بعد و آن ها هی بگویند که چرا. تو حیفی. استعداد داری. امکاناتم که الحمد لله داری. جوونم که هستی. زن و بچه هم که نداری. مرض داری نمیخونی و از زندگی سختشان در گذشته ای دور می گویند و این که چرا خودشان درس نخوانده و دانشگاه نرفته اند و می خواهند به آدم ثابت کنند که بی عرضه و بی اراده است و هزار موعظه و نصیحت دیگر. به این فکر می کنم که بیشترشان حتی دوست ندارند سر به تنم باشد چه برسد به این که تحصیلاتی داشته باشم و کاره ای بشوم. بعضی هایشان که روان پریشند و دنبال سنگ صبوری برای دردِ دل کردن هستند. بعضی هایشان هم که عقده ی نصیحت کردن دارند.
گوشیم را دوباره روشن می کنم. هفت پیامکِ جدید. دو تایش تکراریست. چیکار کردی؟ چند شدی؟ چی شد فلانی؟ قبول شدی؟ ارشد رو زدن می دونی؟ من قبول نشدم تو چی؟ هیچ کدام را جواب نمی دهم.
کامپیوتر را روشن می کنم. باز هم بالا نمی آید. به سرم می زند که با فیلتر شکن و تغییر آی پی بازش کنم. جالب این که باز می شود. نه این که سایت فیلتر شده باشد بالا نمی آمد. اما خودم ذوق زده می شوم که سایت بالا آمده. با خودم می گویم که اگر کافی نت داشتم با این روش حالا می توانستم کلی پول به جیب بزنم. کافی نت چی ها که از این روش ها بلد نیستند. جوان هایی که جیبشان خالیست همیشه از این فکرها به سرشان می زند. بالاخره کپی کارت ورود به جلسه ی خودم و داداشم را با هزار بدبختی پیدا می کنم. مشخصات را وارد می کنم و بله. هیچ کداممان حتی لبِ مرز هم نیستیم. رتبه ی داداشم را با پیامک می فرستم. پیامکی که برمی گردد بوی لاشه ی خنده ی پوسیده ای می دهد. تلفن دوباره زنگ می خورد. شماره اش ناشناس است. بر می دارم.
- الو. سلام . خودتی؟ چیکار کردی؟
از قبول نشدنم که خیالش تخت می شود دیگر احوال خانواده را نمی پرسد و قطع می کند می رود پی کارش.
تا شب چند نفر دیگر زنگ می زنند تا خیالشان تخت شود که قبول نشده ام.
حالا نوبت کسانی شده که زنگ می زنند تا از قبول شدن خودشان و کسانشان خبر بدهند و بعد می شود نوبت کسانی که زنگ بزنند و دلِ پدر را به درد بیاورند که چرا بچه هایمان درس نمی خوانند و مثل بچه های مردم نیستند و بعد نوبت پدر است که به این فکر کند که چرا بچه هایش دیگر باعث افتخارش نیستند و بعد نوبت مادر است که حرص قبول نشدنمان را بگذارد روی تل انباری از غصه های روزمره اش.
این وسط کسی نیست بگوید که مگر این بدبخت بیچاره ها با لیسانسشان چه غلطی کرده اند که با فوق لیسانسشان بیشتر بکنند. چه خیری از این شانزده هفده سال تحصیلشان دیده اند که دو سال دیگر بیشترش را ببینند یا این که مگر چه گناه بزرگی مرتکب شده اند که دیگر نمی خواهند تن به درس خواندن و آرزوهای شما بدهند . آن ها هیچ وقت نمی فهمند که این دو سال سربازی اجباری هر لحظه سایه ی سنگینش روی سرمان است و دستمان به هیچ کاری نمی رود.
گوشیم را از روی کیس کامپیوتر بر می دارم که ساعت را نگاه کنم. چهار تماس ناموفق. سه پیامک جدید. کاش آنقدر تحملم بالا بود که با یک لبخند ساده تمام این ها را نادیده بگیرم.