شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

خوشکلترین هم کلاسی!


بالا نوشت: این شخصیت ترکیبی ست بسیار ناقص – در حد یک پست وبلاگی - از چند شخصیتِ دوران دانشجوییم که لزوما همکلاسیم نبوده اند اما از دید من ویژگی های بسیار مشترکی داشتند.
با چهره ای همیشه در هم و گرفته، رفتاری سرد و زننده، بیانی دل نچسپ و ناگیرا و شخصیتی آرام و مرموز هر روز مسیرِ بین دانشکده و کتابخانه و بوفه و سالن غذاخوری را در ساعاتِ بیکاریش می آمد و می رفت. از آن دسته آدم هایی نبود که به سادگی از کنارشان بگذری و در بود و نبودشان تفاوتی نباشد. به شدت بودنش تاثیرگذار بود. گاه عذاب آور و همیشه تامل برانگیز. یک جور ناامیدیِ سرگردان که حجمی از اندوه در فضای اطرافش به سرعت منتشر می شد. ناخواسته به محض دیدنش راهم را کج می کردم و بعضا حتی سعی می کردم تا جایی که ممکن است از او فاصله بگیرم. بعدها فهمیدم که این تنها واکنشِ فردیِ من نیست. روزهایی که کارِ بخصوصی با کسی داشت به شدت به پروپاچه اش می پیچید و روزهایی که احساس نیازی به کسی پیدا نمی کرد سرش را پایین می انداخت و هیچ کداممان را آدم هم حساب نمی کرد. در دوران دانشجویی همیشه بعد از بازگشت از تعطیلاتِ بینِ دو ترم و تطیلاتِ نوروز و تابستان که بچه ها مدتی همدیگر را نمی دیدند، دو سه روزی را باید صرفِ روبوسی و در آغوش گرفتن و احوال پرسی های خصوصی می کردیم. در تمام آن هشت نه ترمی که هم دوره بودیم حتی یک بار هم به یاد ندارم که بعد از این تعطیلات، واکنشِ صمیمی ای از او دیده باشم. در دانشکده های فنی مثل دانشکده ی ما تا دلت بخواهد آدمِ خشک و سرد پیدا می شود اما این نمونه یک نمونه ی منحصر به فرد بود که مدت ها تحلیلِ شخصیتش ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. در دوره ای کوتاه سعی کردم ارتباط نزدیکی با او برقرار کنم. آدم سر به زیر و اهل درس و مشقی بود. نه اهل دود و دم و رفیق بازی و دختر بازی بود و نه علاقه ای به مطالعه ی غیردرسی و ورزش و اردوی دانشجویی رفتن و نشریه ی دانشجویی درآوردن و سیاسی کاری های معمول دانشجویی داشت. سرش توی لاکِ خودش بود و حتی با هم اتاقی هایش در خوابگاه زیاد نمی جوشید. نمی دانم شاید گرمایِ ویژه ی بالایی داشت چون بالاخره مگر می شود آدم چهار پنج ماه تمام، هر شب با یک عده سر یک سفره بنشیند و در یک اتاق سه در چهار هم نفس و هم قفس باشد اما یک دوستی ساده هم نداشته باشد. مدتی از سر کنجکاوی تصمیم گرفتم از در دوستی وارد شوم. سلام و احوال پرسی گرمی با او می کردم و در سرویس خوابگاه بغل دستش می نشستم و بعضا در دانشکده، قبل از آمدن اساتید لم می دادیم به شوفاژ و گپ می زدیم. بعد از مدتی به نتایج عجیبی رسیدم. شاید باور نکنید اما کاملا تصویری معکوس از خودش نسبت به آن چه که بود را در ذهنش ساخته و پرداخته بود. من هم در بعضی موارد اشتباه کرده بودم. برخلاف آن چه فکر می کردم به شدت ذهنش درگیرِ مسائل خصوصی دخترهای کلاس و دانشکده بود. حتی بعد از چند ترم فهمیدم که عاشق یکی از هم کلاسی هایمان بوده! شاید هم کلاسی های دیگرم بعد از فارغ التحصیلی شان هم هیچ وقت نفهمیده باشند که هم کلاسی ای داشته اند که در واقع خودش را جزء روشن فکرترین، باهوش ترین، خوش قیافه ترین، مطلع ترین و مترقی ترین دانشجویان دانشگاه در تمام حوزه ها می دانسته. فراموش نمی کنم که در سالن غذاخوری دانشگاه، نشسته بودیم که ناگهان دست از غذا کشید و با یک جور احساس ندامت به من گفت که عذاب وجدان بزرگی را تحمل می کند چون فکر می کند که در دانشکده ظلم بزرگی در حق چند دختر انجام داده است. گفت که همیشه به آن ها نگاه می کرده و گاه با آن ها حرف می زده اما با دوری گرفتن از آن ها دچارِ شکست عشقی شان می کرده! شما اگر او را می شناختید حتما صدای خنده تان توجه آشپزهای غذاخوری را هم به خودش جلب می کرد که گوششان از خنده ها و شلوغی های معمول پر است اما من به هیچ وجه نخندیدم. جالب تر این که یک بار در جوابِ شوخیِ یکی از دوستانمان که به او گفته بود که تو بسیار زیبا هستی و با لفظِ خوشکلترین همکلاسی! خطابش کرده بود با جدیتی باور نکردنی در پاسخ گفته بود که نه فلانی این طوریام که می گن نیست! در تمامِ آن سال ها جدا از این مدتِ کوتاه جز از پروژه های هفتگی و پرسیدنِ سوال هایی که خودش هم جوابش را می دانست هیچ سخنی رد و بدل نکرده بودیم. می پرسید فلانی به نظرت چهارشنبه امتحانِ «مدار منطقی» داریم و من از سوالش می فهمیدم که بله امتحانِ «مدار منطقی» داریم و بدون آن که اطلاعی داشته باشم با یقینی کامل حرفش را تایید می کردم و همیشه هم درست در می آمد. می گفت فلانی به نظرت فلان همکلاسی مان پروژه ی این هفته را انجام داده و من از سوالش می فهمیدم که هم خودش پروژه را انجام داده و هم آن همکلاسیِ مذکور. بعد از مدت ها امشب خاطره اش در ذهنم زنده شد. احساس می کنم بعد از سال ها جوابِ سوالم را گرفته ام. همه ی ما با شخصیتی که در ذهنمان می سازیم فاصله های بسیار داریم و آن دوستمان به این علت انگشت نما بود که فاصله اش با خودش اندکی بیشتر از حد معمول بود! شاید ترسوتر و نازیباتر و کم هوش تر از آن چیزی که هستیم باشیم و شاید هم بالعکس. یک نوع خود شیفتگی بیش از حد. یک نوع خود کم بینی بیش از حد.

پ.ن 1: عنوان پست را گذاشتم «خوشکلترین همکلاسی». تا اگر احیانا یکی از «مهندس ترین» دوستانِ هم دوره ایم این متن را خواند به یاد آن روزها که به این اتفاق می خندیدیم لبخندی بر لبانش بنشیند. البته اگر هنوز مثل آن روزها پرجوش و پرخروش مانده باشند! پ.ن 2: از تصویر کردنِ اتفاقاتی که گمان می کردم در آن ناخواسته تخریبِ شخصیتی ای رخ بدهد صرف نظر کردم. بعد از تمام شدنِ پست، از انتخاب شیوه ی روایتم پشیمان شدم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...