دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

تیر هوایی!


سایشِ لنگه های چوبیِ در شریف را به خودش آورد. از تنها روزنه ی پنجره ی با حلبی پوشانده شده ، کفش های فرشاد طول حیاط را طی می کرد و به زیر زمین می آمد. در را از پشت برایش باز کرد. صورت خونینِ فرشاد را که دید دستش سست شد و کتابش افتاد. فرشاد گفت باید فرار کنیم. به تو هم رحم نمی کند. خان به هیچ کس رحم نمی کند. حتی به تو که پسرش باشی.

زخم های فرشاد را که می بستم چهار ستون بدنم می لرزید. باندهایی را که از اتاق برداشته بودم دور سرش پیچیدم. زخم های گردنش را هم با روسری ای که مادرش در بقچه ی نان و پنیرش گذاشته بود بستم. از سرما می لرزید. دستِ چپش زیر شکنجه در رفته بود. پیراهنم را نصفه نیمه دور شانه هایش پیچیدم. بقچه را تکه تکه کردم و مثل شالی دور کتف و گردنش گره زدم. دست هایش را که جا انداختم فقط چشم هایش داد می کشید. گفت او را بگذارم و فرار کنم. دست هایش را بوسیدم و پیشانیش را خشک کردم. گفت که تفنگم را بردارم و خلاصش کنم. خندیدم و گفتم تا شریفش هست غم نداشته باشد. دستش را که حلقه می کردم دور گردنش، قسم خوردم که روستا را از شر پدر خلاص کنم.

هنوز فحش هایشان به هنگام شکنجه در گوشم می پیچید که سررسیدند. از لای تخته سنگ ها می دیدمشان. شریف می گفت هشت نفرند. رد خون را آمده بودند تا ویرانه های قلعه ی نادر. خان تفنگش را با یک دست گرفته بود و افسار اسبش را با دست دیگر. تیر هوایی که در کرد اسبش روی دو پا ایستاد و شیهه کشید. جلوتر از همه ایستاده بود. داد می زد که اول من را می کشد تا نوچه هایش بدانند که با رعیت جماعت نمی شود تا کرد. بعد شریف را می کشد تا رعیت بدانند که پاسخِ خان به خیانت گلوله است حتی اگر پسرش باشد.

چوپان هایی که گوسفندهای خان را به چرا می برند نی و چوبدستی سلاحشان نیست. چوپان بودن خودش در دستگاه خان منصب بالایی ست. چوپان برای خودش کسی ست. تفنگ دارد. ابهت دارد. اما انگار تمام چوپان های دنیا فاصله ای تا پیغمبر شدن ندارند. از آن طرف صخره ها چوپان آبادی تفنگش را به سمت خان نشانه رفته است.

خان افتاده بود روی زمین. هر هشت نفر مثلِ بچه های سه چهار ساله ای که پدرشان بمیرد بدون تکلیف بالای سرش ایستاده اند. آبادی از صدای تیر بیدار می شود. از مرگ فرشاد می گویند. از انتقام خان. از گلوله ای که از سینه ی شریف گذشته. خان آن طرفِ تپه در ذهن هیچ کس نمی میرد. چوپان هاج و واج به اطراف نگاه می کند. شریف تیر هوایی در می کند. آفتاب که غروب می کند روستا از پشت کوه بالا می آید.

هر روز که پدر نوچه هایش را دور خودش جمع می کند ساعت ها از روزنه ی همین پنجره ی حلبی گرفته شده از دور به آن ها نگاه می کنم و از این که نمی توانم برای آبادی کاری بکنم از خانه بیرون می زنم و روی صخره های روبروی آبادی پاهایم را بغل می کنم و برای کشتن پدر داستان می بافم. هر روز روی این تپه ها چوپان خشمگینی، آموزگار و پزشک غریبه ای و یا داماد عاشقی که با خان لج افتاده است پدر را از پای در می آورد. اما پسرِ خان تنها کارش تیر هوایی در کردن است. سراییدن داستان برای مردمی که نامه هایشان را میرزا می خواند مثل در کردن همان تیر هوایی آخر داستان است!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...