همین دو میلیون نفری که در نیمه شبِ یک روزِ غیرِ تعطیل، گوشی هایشان را بر می دارند و پاسخِ گزینه ی سوالی را به شماره ی مسابقه ی برنامه ی نود می فرستند را در نظر بگیر. از آن چند میلیون نفری هم که پایِ تلویزیون نشسته اند و تمامِ حواسشان به این است که بازیکنی که در تصویر نیست آفساید را پر کرده است یا نه و یادشان می رود پیامکشان را بفرستند هم بگذر و اصلا آن چند ده میلیون نفری هم که خوابشان را فدایِ فوتبالِ ایرانی و تلویزیون و سریال های شبِ فارسی وان (Farsi1) نمی کنند را به حساب نیاور.به این فکر کن که دو میلیون نفر در یک مسابقه ی تلویزیونی که احتمال برنده شدنشان حداکثر سه یا چهار در میلیون است شرکت کرده اند. اولین چیزی که به ذهنت می رسد باید این باشد که این مردم چقدر خوشبینند!حالا به این فکر کن که این دو میلیون نفر چند صد هفته است که این برنامه را می بینند و باز هم حوصله شان سر نمی رود! عجب برنامه ی جالبی یا عجب مردمِ با حوصله ای و یا عجب مملکت بی برنامه ای!؟ (لطفا این کلمه ی برنامه را سیاسی نکنید! مقصودم همان برنامه ی تلویزیونی ست)باورم نمی شود که چند ده هزار نفر در سراسرِ کشور بنشینند و به این فکر کنند که چه ابتکاری به خرج دهند که مثلا شکلِ 90 را به طرزِ دلپذیری طراحی و ترسیم کنند و چگونه عکسی از یک دروازه فوتبال را در حالتی هنری شکار کنند و کجا استادیومی، سوله ای و یا هر چیزِ نیمه کاره ی دیگری پیدا کنند و عقده ی اصلاح طلبیِ اجتماعیشان را خالی کنند و چه موسیقیِ متفاوتی بسازند و باور کنید باورم نمی شود! نمی توانم همه ی این استقبال را در گیراییِ برنامه ای ببینم که سال هاست آن قدر تصاویرِ تکراری و غیرِ حساسِ مربوط به داوری را نشان داده است که دیگر پیرزن ها و پیرمردهای روستاهای اطرافِ ما هم که به فوتبال می گفتند «توپان قار» از کارشناسانِ فرتوتِ برنامه کارشناس تر شده باشند. یعنی مصاحبه های مربیانِ بی سواد و سنتی و بی اخلاقِ فوتبالِ ما آن قدر جذاب است که دو میلیون نفر را پایِ تلویزیون میخ کند! یعنی جذابیتِ لیگِ فوتبالِ ما تا به این اندازه زیاد است که سایرِ ملل خبر ندارند! یعنی تا این اندازه علاقه به ورزش در کشورِ ما بنیادیست! برایِ من یکی که این همه باور کردنی نیست. شاید مهم ترین عاملش در تعدادِ جمعیتِ جوان و بیکاریست که این روزها کشورمان به خود می بیند. همان جمعیتی که در نمایشگاهِ کتاب این روزها جمع می شوند و راهروهایِ غرفه ها را راهپیمایی می کنند و به همدیگر نگاه می کنند و اندک پول تو جیبی شان را می دهند کتابِ مردانِ مریخی و زنانِ ونوسی و آئین دوستیابی و چگونه میلیاردر شویم می خرند و ساندویچشان را با عمو پورنگ می خورند و با صدا و سیما مصاحبه می کنند و می گویند که روزی دو ساعت مطالعه می کنند و هیچ کدامشان نه کتاب دوست دارند و نه مطالعه می کنند و من هم جزء همین حداقل دو میلیون نفرم! امروز می خواستم از انزوایِ سطلِ زباله یِ پلاستیکیِ رنگ و رو رفته ای که زیرِ روشوییِ توالتِ خانه مان فراموش شده بنویسم. مطلبِ کوتاهی هم در باره ی انقراضِ آفتابه ها در دوران معاصر داشتم. اما دیدم جذاب تر و بی ارزش تر از همه ی این ها نقدِ برنامه ی نود است. نه این که خودم از بیننده هایِ این برنامه نباشم. حالا اگر یک روز برنده شدم نرم افزارِ عادل فردوسی پور تعداد پیامک هایم را هم نشان می دهد!
سهشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹
90!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...