به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!
یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹
پدرها و پسرها و مسواک و خمیرها
به خاطر نمی آورم که درست در چه تاریخی از زندگیم به این نکته پی برده ام که پدرم «قدرتمند ترین آدمِ روی زمین نیست» و این که چگونه به این نتیجه رسیده باشم را هم حتی به یاد ندارم، اما باید در یکی از همان روزها بوده باشد که پوسیدگیِ دندان هایم را به مسواک زدن های اجباری ترجیح داده ام. با شناختی که از خودم دارم باید به خاطر اجباری که در این کار بوده و پدرم همیشه با افتخار از آن اجبارها یاد می کند تمردهایم را شروع کرده باشم. «اگر بچه ی مطیعی بودی و به حرف های پدرت گوش می کردی این وضعیتِ دندان هایت نبود». این جمله را پدرم به بهانه های مختلف در مکان ها و زمان های مختلف تکرار می کند. مثلا زمانی که با خوردن شکلاتی یا نوشیدن لیوانِ آب سردی از حرکات صورتم به نشانه ی احساس دردم پی ببرد از فرصت استفاده می کند و این سلاحِ وحشتناک را به دست می گیرد. این جمله برای پدرم به مثابه یک سلاح است. سلاحی که با آن به من بقبولاند که باید به همه ی اجبارهای او تن بدهم. بعضی اوقات از شنیدن این جمله حتی ناراحت هم می شوم. پدرم دندان های زیبا و سالمی دارد. روزی سه بار مسواک می زند. بارها اتفاق افتاده که در میانه ی یک جمع، کسی از دندان های پدرم تعریف می کند و اینجاست که پدر به صورت یک عادت تاریخی آهی می کشد و تکرار می کند که تا زمانی که من هم مجری فرامینش بوده ام دندان های سالمی داشته ام اما ... . این جمله ی آخر را هیچ وقت تمام نمی کند. شاید می خواهد تاثیر جمله ی آخرش روی مخاطب بیشتر شود. خنده دارترین قسمت این ماجرا این است که پدرم هر چند وقت یکبار به من اصرار می کند که به دندان پزشکی بروم و حتی حاضر است که تمام مخارجش را متقبل شود اما من حاضر نیستم غرورم را زیر پا بگذارم و این کار را بکنم. احساس می کنم با این کارش به من می قبولاند که اشتباه کرده ام اما من حتی اگر تمام دندان هایم را از دست بدهم بابت این که در گذشته طبق زمان بندی او مسواک نزده ام پشیمان نیستم. بگذریم. حالا هم که تقریبا شناسنامه ام بیست و پنج ساله شده هنوز نتوانسته ام این عادت را همیشگی کنم. تقریبا هر وقت دندانم درد می کند یا به قول معروف «جوگیر» می شوم مسواک به دست می گیرم. نمی دانم رکورد زمان مسواک زدن متوالی در دنیا چقدر است اما شاید باور نکنید که بعضی وقت ها حدود نیم ساعت پشت سر هم مسواک می زنم اما بعضی وقت ها ماهی یکبار هم مسواک نمی زنم و دندان هایم آنقدر زرد می شود که مادرم یا دوستان نزدیکم مستقیما آن را یادآوری می کنند. روزهای زیادی را به چرایی این اتفاقات فکر کرده ام. اما هنوز هم که هنوز است نمی توانم به اجبار همیشگی این کار تن بدهم و من که به دنبال دنیایی بودم که در آن دندان ها بی هیچ خمیر و مسواکی مثل بچه ی آدم کارشان را بکنند ... . جمله را تمام نمی کنم شاید تاثیر گذاریش بیشتر باشد!
پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۹
ئغغه!
نصفِ زن های فامیل، کنج اتاق پذیرایی تجمع کرده اند و در نمایشی ابلهانه با یک بچه ی هشت ماهه ی زبان نفهم به طور همزمان تلفنی صحبت می کنند و الکی قربان صدقه اش می روند که فلانی صدای «ئغغه» را با معنایی خاص ادا کرده است. اگر فقط با چشم هایت به این تئاتر خانوادگی نگاه کرده باشی خودت را باید یک آدمِ احمق بدانی، چون حتما گولِ ظرافتِ حرکاتشان را خواهی خورد. مطمئن باشید هیچ پدر و مادری تا به این اندازه از شنیدن صدای «ئغغه» ی فرزندان خودش هم به وجد نمی آید که این غریبه ها خانه را مثل استادیوم فوتبال زیر سرشان گذاشته باشند. چند متر این طرف تر، بیست و پنج دقیقه ی تمام است که من به این نمایش مبتذل نگاه می کنم و در این فکرم که بعد از خروج این جماعت بازیگر، گوشی تلفن را بدهم خشکشویی سرکوچه یا کارواش اصلی شهر تا آثار آن همه بوسه های متملقانه ای که برای ایجاد یک صدا تدارک دیده می شدند را پاک کرده باشم. ما واقعا آدم های فلاکت زده ای هستیم. چرا باید تا به این حد در ابراز احساساتمان نمایشی بازی کنیم. واقعا لزومی دارد که برای این که به دو نفر که آن طرف تلفن در یک اقدام احمقانه، حدود نیم ساعت، گوشی تلفنشان را برای «عید مبارکی» به گوش های لطیفِ یک کودکِ هشت ماهه چسپانده اند، ثابت کنیم که بچه ی آن ها را تا به این حد دوست می داریم. همین می شود که دوازده نفر زنِ بیکار و علاف، پذیراییِ خانه را به سن تئاتر تبدیل می کنند و همه ی آن ها هم می دانند که بقیه در همان نقشی ظاهر شده اند که خود بر عهده داشتند. نکته ی دردناکِ داستان اینجاست که این نمایش یک تفریح همگانی نیست تا دست کم لذت بخش باشد. بارها و بارها ابراز انزجارهایشان از این رفتارها را شنیده ام. چه سود که خود را ملزم به این رفتارها می دانند. یک جور اجبار فرهنگی. یک جور قید اجتماعی. شما چه فکر می کنید؟
چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
نه زیباترین بود
و نه بلندبالاترین
با جاده های خاکی و باران و کفش های گلی و گونه های یخ زده
نسبتی نداشت
و نمی دانست که گلها
در حسرتِ شکوفه شدن است که می میرند
با اسب پاییز آمدم و نوید زمستان دادم
او عاشق تابستان شد
و من در بهار گرفتار شدم
و برایش از پاییز دیگری گفتم
عشق از خش خش برگ های پاییزی
و لرزش آب گودال کوچک پای درخت سپیدار
راز سقوط سیب را نفهمید
آرزو کردم که بداند
از ویترین مغازه ها
با چک سفید هم
یک سبد عشق نمی توان خرید
یک خروار خرید
اما هرگز به ارتفاع دوست داشتن
راز باران بهاری
و خنده های کودکانه
نیاندیشید
ما گلوله های نخ
ما لباس های کاموایی
ویلان به روی فرش
آویزان به یک طناب
آه گربه ی بازیگوشِ روزگار
دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹
یک پیامک
بعد از یک نصفه روز تنهایی و سروکله زدن با خاطرات کهنه و افکار پریشان، بالاخره روی صندلی کامپیوترم در حالتی که پاهایم را روی میز انداخته ام، بین خواب و بیداری سکته می کنم. لرزشی شدید سراسر وجودم را فرا می گیرد. اما تب شدید و عرق سردم به سرعت از بین می رود. باز هم گوشی موبایلم را در جیب پیراهنم گذاشته بودم. وقتی گوشیِ موبایلت چند روز یک بار بلرزد باید هم غافلگیر بشوی. با دیدن پیامک شوکه می شوم. همان شعریست که در هفته ی گذشته بارها و بارها خوانده بودمش. شعر همان ترانه ای که یک هفته ی تمام با اینترنتِ سنتیمان نتوانستم دانلودش کنم. دوباره می خوانمش. «از هوش می روم، معشوق جان به بهار آغشته ی منی ...» همان شعر معروف «رضا براهنی» که سه بار مصاحبه اش با «صدای آمریکا» را پشت سر هم دیده بودم. همان شعری که «محسن نامجو» روز اول نوروز بازخوانیش کرده بود. شاید اگر انتهای پیامک ننوشته بود «بوس» اصلا به فرستنده ی آن توجه نمی کردم. سیم کارت گوشی موبایلم چهار یا پنج ماه پیش سوخت و شماره های تمام دوستان و آشنایانم پرید. بعد از تعویضش تقریبا در این مدت به هیچ پیامکی جواب نداده ام. شاید باور نکنید که من در زندگیم تنها از یک چیز متنفرم و آن این است که کسی آخر پیامکش بنویسد «بوس». حتی اگر نوشته باشد مینی بوس یا اتوبوس و هیچ دلیل منطقی ای هم برای این احساسم ندارم و شما هم حق ندارید به من بگویید که از چه چیزی خوشم بیاید و از چه چیزی متنفر باشم. بگذریم. در چند ماه گذشته همیشه پیامک هایم را پاک کرده ام تا وسوسه نشوم در جوابشان بنویسم که ببخشید شما؟ و بعدش آن ها خودشان را معرفی کنند و من باز توضیح بدهم که چرا سیم کارتم سوخت و چرا شماره ها را جایِ دیگری یادداشت نکرده بودم و از این چرندیات. اما این که کدام یک از دوستان من آن قدر لوس و بی مزه است که آخر پیامکش و آن هم در انتهای شعری که من دوستش دارم می نویسد «بوس» برایم علامت سوال بزرگی می شود که مثل یک قلاب ماهیگیری سمج، گردن کنجکاویم را دنبال خودش کش می آورد. بعد از چند ساعت فکر کردن نتوانستم بالاخره آن را پاک نکنم. بالاخره این احتمال وجود داشت که این «بوس» راهش را گم کرده باشد!
پ.ن: عشقم کشید به جای اس ام اس (SMS) بنویسم پیامک! اما به جای کامپیوتر ننویسم رایانه!
شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹
ما باید محاکمه شویم
شانه به شانه، خلافِ جریان آب، با چکمه و دمپایی و کفش ورزشی، روی اعصابِ رودخانه راه می رویم تا سهممان از آرامشِ رودخانه را گرفته باشیم. با قدم هایِ پارویی هر چند متر یکبار روحِ رودخانه را فراری می دهیم به گورستانی که در خیالمان پهن کرده ایم و چترِ عقده هایمان را بر سینه ی رودخانه پرتاب می کنیم. برقِ سفیدیِ شکمِ بچه ماهی های فروردین در چشم های ما که شکم هایمان از برنج و مرغِ ناهار آن روز سیرِ سیر بود، روحِ وحشیگریمان را بیدار می کند. ماهیگیرها از هیچ دریایی طلبکار نیستند. ما بیشتر شبیه شاهانِ زنباره ای هستیم که بعد از خوابِ بعد از ظهرمان به شکارِ آهو و گور خر آمده ایم. باور کنید هیچ شاهزاده ی ترسویی از شکارِ بچه آهویی به وجد نمی آید. ما به رودخانه ی شهرمان خیانت کردیم. این یک جنایتِ جنگی است. ما باید محاکمه شویم.
دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹
به کودکانت بگو - سنگ هایی که
به کودکانت بگو
گیگا بایت
گیگا بایت
بر ثانیه
پشتِ سرمان
تاخت می زنند
و ما با 4.36 کیلو بایت بر ثانیه
بدونِ عصا
بدون موسی
بدونِ خدا
از پهنایِ رودخانه ی اتوبان می گذریم
تو که این طرف ماندی
به کودکانت بگو
آن ها نهالی نکاشتند و جنگل را به چوب هایش فروختند
تا بدانند
که از مرگِ جنگل
فقط هیزم شکن نیست که می میرد
بگو
برای پناه گرفتنِ چه گوارا
جنگلی نمانده بود
یادت باشد
چنگِ گلوهایشان را به ساز برسانی
تا آهنگ های دیگران
ترانه های قلبشان را نمیراند
کودکت باید بداند
که تشابهی هست
میانِ
گیتار و راکتِ بدمینتون و کلاشنیکف
اما او برای نواختنِ سازِ دیگری می آید
-----------------------------------------------
سنگ هایی که
با هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ایم
اینجا هم جزیره ی گم شده نیست
چشمانت را ببند و بیا
همیشه با هر گریه ای زنی زنده می شود
بیا تا می توانیم گریه کنیم
برای تمام زن هایی که در دالانِ تاریخ
به جای گل های قرمز
سنگ های مرگ نصیبشان شد
سنگ هایی که سارها را
سنگسار هایی که آن ها را
سنگ هایی را
سنگ هایی که
سنگ ها
سنگ
سن
گ
شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸
به بوفه چیِ کلیسای شهر
البته که من یکشنبه ها را دوست دارم. تنِ صدای تک تکِ کشیش های این جا را می توانم از پشتِ گوشیِ تلفن های قدیمی هم تشخیص دهم. می توانید کاملا به من اعتماد کنید. من به معنای واقعی کلمه «خودی» هستم. اعتراف های من را جانشینانِ اسقفِ کلیسای مرکزی شهر هم شاهد بوده اند. شما می توانید نامِ من را میان اسامیِ امضاکننده های بیانه ای که برای محاکمه ی توهین کنندگان به کلیسا تنظیم شده بود پیدا کنید. سخنانِ عیسا خطاب به «یهودا» و چگونگی مرگش را به زبانِ عبری از برم. اناجیل چهارگانه را بارها و بارها خوانده ام و تقریبا بیشتر جزئیات رسالات حواریون را مطالعه کرده ام. خودم را از همه ی جنبش های اصلاحِ دینی و ضدِ دینی جدا می دانم. حاضرم که در تمام تجمع هایی که به نفع کلیساست شرکت کنم و هیچ کتاب و نوشته ای را که مخالف نظرات کلیسا باشد مطالعه ننمایم. من عاشق فصولِ «پیدایش» و «لاویان» از کتابِ مقدس هستم. فارغ التحصیل کلیسای «سن پترز» در واتیکان هستم و خواهشمندم که مرا در بوفه ی کلیسایِ شهرمان استخدام نمایید تا از سرکوفت های بستگان و آشنایان برای بیکار بودنم در امان باشم.
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸
سفره ای دیگر بیانداز
گره نزن و پایین نکش
شالِ لباسِ کُردی ات را
از هواکشِ خانه های سرمازده ی روستا
بقچه هایِ بی عیدیِ مادربزرگ
تکه تکه
دستمالِ خیسِ اشک هایش شده
سیلیِ محکمی بزن بر گونه های یخ زده ی پدر بزرگ
تا خوابِ آمدنِ «عمو نوروز» را
به تیرک های چوبیِ پوسیده ی سقف بسپارد
آتشِ آخرین چهارشنبه ی پارسال
خوابِ سردِ سالیانِ پار را پاره نکرده
امسال هم
امیدی به ترقه های چینی نیست
این همه سال را در معمای کراوات های گره نخورده مانده ایم
رها کن «شهری که زیر درختان سدر مرد» را
در کویرِ کتاب های کهنه ی نیمه خوانده
میانِ مردمی که مهربانیِ لبخند هایشان را
به نفرتِ پوزخند و نیشخند داده اند
برای مردمِ من
صد را چه با سین بنویسی چه با صاد فرقی نمی کند
تمام نون ها را تنوین کن و به جایش نان بده
سفره را با صاد بنویس و خالیش نگذار
آتشکده های گازکشی شده
و پس مانده ی ویسکی های از مرز گذشته ی اصطبل های اروپا و آمریکا
دیگر شورِ خدایانِ آسیایی را بر نمی انگیزد
تا روزی که بر سر تقدسِ سه و هفت خون به پا شود
سفره ی هفت سینِ شادی در خانه هامان پهن نخواهد شد
که بذرهای سبزه ی ما را در زمین دیگران می کارند
و بر سفره هامان خرمایِ مغز گردویِ عزا خواهند گذاشت
ما را به جدالِ خدایان مکشان
صندوق های چوبیِ میوه های سفره ی دیگران را آتش می زنند
کودکانِِ گرسنه ی سیر
که دیوانه وار دوست می دارند
دودِ لاستیک های سوخته ی مینی بوس های روستا را
ما همه زندگی می کنیم تا خاطره بسازیم
اما ترانه های ما یکی نبوده و نیست
ماهی های این رودخانه ی کم آب
صورتشان با سیلی هم سرخ نمی شود
سفره ای دیگر بیانداز
بی سبزه
بی ماهی
بی خرما
سهشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸
«او» های خوب
- پسرِ گلم. بدان او واقعا نمادِ یک مردِ بزرگ است. چهار طبقه ساختمان در بهترین نقطه ی شهر، هفت باب مغازه ی بزرگ در ورودیِ پاساژِ وزیری ها و کلی زمین و مستغلاتِ دیگر. او همه چیز دارد. واقعا انسانِ خوبی است.
- آره عمو جان. سرش توی لاک خودش است. هر جا که برود یک گوشه می نشیند و با کسی دمساز نمی شود. تمامِ طول روز بیشتر از ده کلمه حرف نمی زند. همیشه سرش پایین بوده و حتی به چشم های مادر و خواهرش هم زل نزده. یقینا انسانِ خوبی است.
- درسته دایی جان. او همیشه سرحال و با نشاط است. می خورد و می نوشد و می رقصد و می خندد. هیچ چیز و هیچ کس در زندگی برایش مهم نیست. شاید پدر و همسرِ خوبی نباشد اما انسانِ خوبیست.
- مثل این که نمی دانی رفیق. تمام عمرش را به خاطر میهنش در زندان بوده. او فرزندِ وطن و به معنای واقعی یک انسانِ خوب است.
- فرزندم. او واجباتش که فراموش نمی شد هیچ، مستحباتش هم سرِ جایش بود. روزی چند ده رکعت نماز می خواند و سالی چند ماه روزه می گرفت. هر روز ساعت ها گوشه ی مسجد خلوت می کرد، قرآن می خواند و دعا می کرد. فرزندم خدا عاشقِ انسان های خوب است.
- شاگرد عزیزم. مهندس ها و دکترها و وکیل ها و بقیه ی دانشمندها، همه و همه، انسان های خوبی هستند.
- یک دو سه. یک دو سه. بدوید بچه ها. فوتبالیست ها، کشتی گیرها و بقیه ی این ایست ها و گیرها، این ها انسان های خوبی هستند نه معتادها.
- هر شب تلویزیون نشانش می دهد. انسانِ خوبیست.
- بله با کتاب به دنیا آمده و با کتاب می رود و با کتاب فسیل می شود. البته که انسانِ خوبیست.
- آره عمه جان، آدمِ خوش قیافه و خوش لباس و خوش سیماییست. بله که انسانِ خوبیست.
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸
زنده باید اولین ادیسون
باور کنید اولین آدم های روی کره ی زمین هیچ وقت نمی خوابیده اند. یعنی فقط یک بار در تمام عمرشان می شد گفت که می خوابیدند آن هم زمان مرگشان بود. خواب یک جور اختراع بشری است. این را من مدت هاست که می دانم اما کسی حرف های مرا جدی نمی گیرد. حتی حیوانات هم به تقلید از همین انسان ها دچار این اپیدمی شدند. اختراعی که به محض این که رو آمده یک عادت همگانی شده و پیش به تن همه مان مالیده شده. حرف های این زیست شناس ها را زیاد جدی نگیرید. بعضی خلقیات و عادت ها با ژن های آدم نسل به نسل منتقل می شوند. شما بروید و از این کیهان شناس ها بپرسید که کجای این جهان لایتناهی نمونه ی این خواب را دیده اند. در هیچ کجای جهان جز در این کره هیچ چیزی نمی خوابد! اما انصافا خواب اختراع خوبی است و شما نباید اینقدر غصه بخورید که چرا ما باید یک سوم عمرمان را بخوابیم و از این اراجیف. شما به این فکر کنید که اگر ما تمام روز را بیدار بودیم چه بلایی سر همدیگر می آوردیم. حالا هر چه باشد به مبارکی این اختراع، بیشتر افکار موزیانه مان بعد از یک خواب چند ساعته می روند پی کارشان. تازه اگر این جماعت نمی خوابیدند دیگر امید زندگی ای برای امثال من یکی باقی نمی ماند. این ها وقتی می خوابند من بیدار می شوم. بیدار که می شوند هر طور شده خودم را می خوابانم. خب اگر خواب نبود باید چکار می کردم! زنده باد اولین ادیسونی که خواب را اختراع کرد!
این یک راز نیست
دندان های من هنوز دردناک است برگشتنِ ما
بریز چایِ سبزی به یادِ ما دیگر بر نمی گردیم
بگذار برایت شعری دیگر نمی توان سرود
بگذار فراموش کنیم روزگاری دوستی دیگر کنارم نیست
این یک راز نیست
شهرِ ما من را نمی خواهد دوباره اسمش را بخوانم
یا که من شهرم را فراموش کن این ناآشنایِ دوست ر
انه خیلی زود باید دوباره برگردی
نه آنقدر دور دست ها را دوباره باید دید
چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸
او در کار است و بس!
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸
خودتان قضاوت کنید - شرط بندی
خودتان قضاوت کنید
در مورد طبقه بندی نویسندگان و شاعران و نقاشان و فیلم سازان و ... بسیار گفته اند و نوشته اند. اما من نظر خودم را از همه ی آن ها محترم تر می دانم! من اعتقاد دارم که تماما دو دسته اند:دسته ی اول ابتدا فکر می کنند و بعد می نویسند و می سازند و می کشند و ... . دسته ی دوم ابتدا می نویسند و می سازند و می کشند و .... تازه کار که تمام شد در نهایت به هدف ایجاد آن می اندیشند و نوشته هایشان را مدام می خوانند و نقاشی ها و فیلم هایشان را مدام نگاه می کنند و .... تا این که بالاخره اسرار خلقتشان را کشف کنند!نکته ی جالب تر این که دسته ی دوم تعدادشان بسیار بیشتر از دسته ی اول است!
------------------------------------------------------------
شرط بندی
در یک مهمانیِ نه چندان شلوغ خانوادگی که از همه جا بی خبر لم داده اید روی مبل و پاهایتان را روی هم انداخته اید و تلفن همراهتان زیر انگشتان یک دستتان شکنجه می شود و دست دیگرتان در حال فرستادن سیبی یا خیاری به زیر گیوتین دهانتان است ناگهان گوینده ی اخبار هواشناسی با هیجان از دمای هوای 100 درجه بالای صفر یا 273 درجه زیر صفر در یکی از شهرهایی که تا به حال اسمش را نشنیده اید سخن می گوید. این جاست که من به جرئت می توانم به شما بگویم که آن شهر نمی تواند «نینزان آباد علیا» باشد. اطمینان من تا به اندازه ایست که روی این قضیه می توانم تا نود و شش سال آینده بر سر هر میزان پولی که شما تعیین کنید شرط ببندم. یعنی تا صد و بیست سالگیم. نفری هزار و پانصد تومان بگذارید روی میز. شجاع باشید و نترسید. شرط بندی کنید. تا نود و شش سال آینده کی زنده است و کی مرده. تازه از کجا معلوم تا آن زمان یادمان باشد که اصلا شرط بندی ای در میان بوده یا نه. کسی که باید از این شرط بندی بترسد خود من هستم. چون مجبورم تمام این نود و شش سال را در همان «نینزان آباد علیا» بمانم تا اگر احیانا این اتفاق افتاد همان جا زنده به گور شوم و از ناتوانی در پرداخت پولتان روسیاه عالم و آدم نشوم. ای بابا. چقدر غیر مستقیم التماس کنم. من فقط هزار و پانصد تومان قرض می خواهم و شما هی زل بزنید به من.
پ.ن:به محتوای پست اصلا فکر نکنید! من خودم در دسته ی سوم طبقه بندی بالا قرار می گیرم! چون در بازخوانی این پست خودم هم چیزی نفهمیدم! امیدوارم این پست رسالت خود را انجام داده باشد!
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۸
آن طرفِ پنجره
این که آیا در همه ی کوچه های تنگ و درازِ دنیا داستان از این قرار است که تا پرده های اتاقت را کنار بزنی همیشه یکی یا چند نفر تو را بپایند، نمی دانم اما در کوچه ی ما داستان همیشه همین بوده و خواهد بود. باور کنید تمام شیشه های خانه ها را هم که رفلکس کنند برای پاییدن یکدیگر حتما چاره ای خواهند اندیشید. یک ساعت و سه دقیقه مانده به شش صبح. به گمانم تمام کوچه باید خواب باشد. پرده ی اتاق را کنار می زنم و با خیال راحت لم می دهم به میز و پاهایم را روی لبه ی پنجره می گذارم. تصویرِ ریزش برف، زیرِ نورِ زرد رنگِ چراغ های تیر برق. چه صحنه ی آرام بخشی. یک استکان چای داغ برای لذت بردن از آزادی پنجره و بارش برف کافیست. صدای اذان مسجد که بلند می شود یعنی دوباره باید پرده ها را کشید. دقیقه هایی هست که هیچ وقت نباید از دستشان داد. دقیقه هایی که در آن می شود به سادگی از دیدن ریزش برف و نوشیدن یک لیوان چای گرم لذت برد.
بدون گرم کردن ماشین از حیاط بیرون می کشم تا خواب خانه را پریشان نکرده باشم. لایه ی نازکی از برف تمام کوچه و خیابان را پوشانده است. دنده را خلاص می کنم و ماشین را مانند قایقی به سینه ی این دریای سفید می سپارم. این را باید بدانید که من با وجود این که بعضی وقت ها از صدای کشیده شدنِ برف پاکن ها روی شیشه ها حرصم می گیرد اما در روزهایی که برف پاکن ها از ریزش سنگین برف روی شیشه ی ماشین کرپ کرپ می کنند عاشق صدایشان می شوم. کرپ کرپ هایی که در سکوت روزهای برفی مانند ریتم یک موسیقی ناب آرامش را به تک تک رگ های عصبیم تزریق می کنند. اگر تا به حال سیگار نکشیده اید و یا حتی از سیگار متنفرید این را از من داشته باشید که کشیدن یک نخ سیگار در جاده های خلوت و تاریکِ روزهای برفی و زیر موسیقی برف پاکن ها، بزرگترین آرامشی است که می توانید در تمام عمرتان پیدایش کنید. البته اگر آن طرف خیابان، رفتگرِ پیری را ندیده باشید که در میان ریزش یکریز برف، برای جمع کردن کیسه های یخ زده ی زباله قدم هایش را به سختی بر دارد!
پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸
بیگانه ای در همین حوالی
چند هفته پیش در جایی خواندم که «جی.دی.سلینجر» خالق «ناطور دشت» در بیست و هفتم ژانویه ی امسال درگذشته است. همین چند روز پیش یکی از ترجمه های همین کتابش را تهیه کردم و خواندم. ترجمه ی احمد کریمی. شاید بهترین تحلیل برای این کتاب همان نوشته های پشت کتاب بود: «هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه ایست از جنس بیگانگان جهان ...». نمی دانم شاید اولین کسی که مرا با معنای واقعی کلمه ی بیگانه آشنا کرده، همان «کامو» باشد با کتاب های «بیگانه» و «سقوط» ش. بیگانه های همه ی این کتاب ها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که زندگی را آن قدرها جدی نمی گیرند. بسیار حساس و در عین حال بی تفاوتند. آدم هایی که گاه تشابهی ترسناک با ما دارند. با بخش هایی از ما که از ترس دیگران و یا از سر بلاهت پنهانش کرده ایم و هنگام خواندن داستانِ این بیگانه ها، بیگانه ی درونمان از این که بعد از سال ها همزادی پیدا کرده است لذتی وصف نشدنی را درک می کند. در نگاه اول آدم های غریبی هستند که رفتارها و گفتارهایشان را غیر طبیعی و مصنوعی می انگاریم. اندکی که دقیق تر شدیم و شناختمان بیشتر شد به تمامشان حق می دهیم هر طور که می خواهند فکر کنند و هر کاری که می خواهند انجام دهند. اما آن ها را که وارد زندگی های معمولی مان می کنیم داستانِ متفاوتی می شود. مثلا اگر کسی را با همین ویژگی ها در محله ی خودمان بشناسیم محال ممکن است که او را از خود نرانیم و یا حداقل با واژگانی مثل «شوتی» ، «پرت»، «بی مسئولیت» ، «احمق» و ... خطاب نکنیم. اما زیر لعاب های همه ی ما تمام این القاب را می شود پیدا کرد!
آن ها آن طور می زیند که می خواهند. در عین این که اطرافشان را خیلی خوب می شناسند، نسبت به آن بی تفاوتند. در عین آگاهی از داوری دیگران به بی ارزشی آن کاملا واقفند.
بیگانه های کامو (مورسو و کلمانس) اندکی اسطوره ای به نظر می رسند. پشت اندیشه هایشان یک جور فلسفه ی بزرگ هست که اندکی از معمولی بودن دورشان می کند. اما بیگانه ی سلینجر (کالفیلد) فیلسوف نیست. یک پسر مدرسه ای هفده ساله ی اخراجی است!
بیگانه های کامو برای مردم چند دهه ی پیش اروپا تازه و زنده بود. اما بیگانه ی سلینجر را نسل امروز جهان بیشتر درک می کنند. کالفیلد بیگانه ایست در همین حوالی!
----------------------------------------------------------------
از این که «هولدن کالفیلد» در هفده سالگی به بیگانه بودنش پی برده، ترس برم داشته است. خط به خط می خواهم کالفیلد را از خودم جدا کنم. اصرار دارم به خودم بقبولانم که تفاوت های کوچکمان بزرگتر از آن چیزیست که فکر می کنم. شاید از ترس بریدن از چیزی یا جایی است که تا به این حد خودم را فریب می دهم که تشابهات به این بزرگی را طبیعی جلوه دهم.
اما نه. من همه ی این ها هستم. یک بیگانه ی کامویی، یک بیگانه ی سلینجری، یک بیگانه ی هدایتی و این بسیار ترسناک است!
یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸
مردانِ ناگزیر- شماره دو- آواره ترین مردم دنیا - یک دنیا فاصله
مردانِ ناگزیر
نصف بسته ها را داخل صندوق عقب جا داده بود و نصفش را هم در صندلی عقب، بغل دستش گذاشته بود. لاستیک زاپاس در شکاف صندلی های جلو لق می زد و من که از بی ماشینیِ روزهای تعطیل، کنار جاده درخت شده بودم را برای کاهش هزینه های این خرده قاچاقچی بدبخت روی صندلی جلو سوار کردند. کپسول کوچک گازی که احتمالا قبل از گذاشتن بارها در صندوق عقب بوده آزادی پاهایم را گرفته بود و راننده که مچ پایش با پدال گاز بدجوری بازی می کرد و از ترس ماشین های گشت و بازرسی، مثل باد در میان کوه ها می لولید، چیزی نمی گفت و با دو دستش فرمان را محکم چسپیده بود و من به تصادف و انفجار کپسول فکر می کردم.
- سرعتتون یه کم زیاد نیست؟
- چاره ای نیست. بگیرنمون ماشینو یه ماه می خوابونن.
سرعت بیشتر و بیشتر می شود و مثل بازی «نت فور اسپید» از میان ماشین ها می گذریم.
بر می گردم و به سرنشینِ عقبی که به سختی خودش را کنار بسته هایش جا داده است می گویم:
- یعنی ارزش این بسته ها بیشتر از جون آدمه؟
- نترس پسرم این کار همیشگیمونه.
(اصلا چرا منو سوار کردید؟)
- حالا توی این بسته ها چی هست؟
- روسری چینی
- به استرس و خطرش می ارزه؟
- روسریا رو از یه بنده خدایی توی مرز تحویل می گیرم و ضمانتی توی تهران تحویل می دم. بستگی داره. بعضی روزا سی و هشت هزار تومن. بعضی روزا چهل هزار تومن. بعضی روزا هم که اصلا بار نیست هیچی دیگه!
- چرا روسری؟
- روسری مثل مشروب نیست که اگه بگیرنش دیگه پسش ندن! زندان و شلاق هم نداره.
می خواستم بپرسم که نمی شد کار دیگری را انتخاب می کرد؟ اما چیزی نگفتم. شاید اگر می توانست دیگر لازم نبود به خاطر چهل هزار تومان، دویست کیلومتر راه را زیر فشار بسته هایی که حین پیچیدن ماشین روی کتفش می افتادند، آیت الکرسی بخواند!
-------------------------------------------------------------
شماره دو
انتهای زیرگذر میدان آزادی، دیدن تصویری از دور به طرزی عجیب هیجان زده ام می کند. یعنی هنوز زیر این آدمکِ بی سر اما پا برجای، دست هایی به نشانه ی پیروزی تکان می خورند؟ خودم را به تاکسی زردی می رسانم که راننده اش دست هایش را به نشانه ی پیروزی از شیشه ی ماشینش بیرون آورده است. دستم را به علامت سوار شدن اندکی بالا می گیرم. جلوی پایم که می ایستد با لبخندی بی پرده می گویم:
- سلامت باشی رفیق
سرش را طوری که متوجه نشده باشد چند بار به سرعت تکان می دهد. هیجان زده با حرکت آرام تاکسی همراه می شوم و می گویم:
- زنده باد آزادی
- «شماره دو» عزیزم «شماره دو». «خلیج». «خلیج فارس». اه. بابا گرفته ما رو مرتیکه
کمی بالاتر از من مسافری سوار می کند. حالا از همان پنجره ای که دست های راننده پیروزمندانه بیرون بود سیگاری دود می شود!
-------------------------------------------------------------
آواره ترین مردم دنیا
سایه های کم رنگ زیر سایبان فلزی ایستگاه اتوبوس ترس کوچکی در دلم انداخته است. به ساعتم نگاه می کنم. پنج و پنج دقیقه ی صبح. هر سه نفر دور هم حلقه زده اند و به طرز وحشت برانگیزی تک تک نگاهشان را به طرفم بر می گردانند. کلفتی مصنوعی ای به صدایم می دهم و بی خود و بی جهت می پرسم:
- ببخشید ساعت چنده؟
جوانترینشان که پشت سر هم فندکش را آتش می زند انگار که سیگاری بخواهد بگیراند و باد نگذاشته باشد می گوید:
- اذان صبح کیه؟
جواب خنده داری به نظر می رسید. باید می خندیدم. با صدای کشداری ادامه می دهد:
- آخه اتوبوسا بعد از نماز صبح راه میفتن
حالا جوابش منطقی تر شده بود. ترسم به یکباره فرو می نشیند.
هر سه نفر به زبان مادری من حرف می زنند. با این که حدس زده ام اما با زبان محلیمان می پرسم:
- بچه ی کجایی؟
- اِ. شمام؟ می دونستی تو کتاب UN نوشتن که آواره ترین مردم دنیا خودمونیم؟
- نمی دونم. اما باید همین طوری باشه که شما می گین.
هنوز هوا روشن نشده. اولین اتوبوس که می آید هر سه نفر راهشان را می گیرند و می روند. جوانترینشان هنوز فندکش را زیر سیگارِ بی توتونش نگه داشته است!
-------------------------------------------------------------
یک دنیا فاصله
دفترچه ی سوال ها را خیلی زود ورق می زنم. حتی سوال هایش را هم نمی فهمم چه برسد به جواب هایش. چند باری سرم را ناشیانه کج می کنم. بغل دستی خیلی زودتر از آن چه که باید بفهمد می فهمد. پاسخنامه اش را می گذارد لای دفترچه اش. تا آخر زمان امتحان حرکاتش را زیر نظر می گیرم. پشت سر هم مدادش روی کاغذ خط می کشد. پاکنش پاک می کند. سر مدادش را گاز می گیرد. بیسکویت و آب میوه اش را با عصبانیت پرت می کند زیر صندلی. من تمام آن مدت فقط به او نگاه می کردم و بیسکویتم را آرام آرام می خوردم و آب میوه ام را کم کم هورت می کشیدم. بین ما فقط یک متر فاصله نبود یک دنیا فاصله بود!
یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸
صید ماهی و ولنتاین و گوشت قربانی
پاچه ی شلوارهایمان را تا زانو بالا می کشیم. کافی نیست. در این فصل سال در پهن ترین قسمت رودخانه هم آب از کمر خواهد گذشت. پاچه های شلوارم را پایین می کشم، دیگر مهم نیست، تا کمر به آب زده ام. ماهی ها به لایه های سبز و قهوه ای روی سنگ ریزه های کنار رودخانه لب نزده اند و این پیام خوبی نیست. دو طرف تور را نا امیدانه گرفته ایم و پهنای رودخانه را از سوراخ های تور می گذرانیم. سردیِ آب که از گلویِ طاقتمان بالا می آید به آرامی طناب های تور را از دو طرف ناامیدانه جمع می کنیم. یعنی حتی یک ماهیِ بازیگوش هم از مهاجرت گروهیشان باز نمانده؟ بوی کبابِ ماهی از هیچ کجا به مشام نمی رسد اما کنار آب دور آتش جمع شده ایم و سردی پاها و خیسیِ شلوارهایمان را به گرمای آتش و جلوه ی زیبای لانه ی باشکوه لک لکی بر فراز تیرهای برق سپرده ایم. تیرهای برق مرا به یاد رشته ی تحصیلیم نمی اندازد فقط می خواهم بدانم که این لک لک پیر با چه انگیزه ای این همه چوب را تا آن بالا کشانده است؟ ابلهانه نیست که در این عمارت زیبا فقط قورباغه سرو شود؟
--------------------------------------------------------
پدر بزرگ به روز ولنتاین می خندد و سعی می کند آن را با کلمه ی دیگری جایگزین کند. «بدعت، بدعت، ... » و کلی با همین بدعت جمله سازی می کند. فقط گوش های من است که عینک هایش را همراهی می کند. حق با اوست. او به بهانه های بزرگتری احتیاج دارد برای شاد بودن.
--------------------------------------------------------
سینیِ بزرگ را روی صندلی عقب جا می دهم. سی سهمٍ تقریبا هفتصد و پنجاه گرمی. چربی هایش اندکی بیشتر از حد معمول است. گوسفند را همین امروز که در خانه نبودیم به دار آویخته بودند. از نبودنم خوشحالم. دیدنِ جان کندن حیوانات آزارم می دهد. سال ها پیش وقتی که هیچ مردی در خانه نبود، زن های فامیل که خودشان را برای بریدن سرِ یک مرغ هم جایز نمی دانستند کشتار مرغ را به دست یک مردِ ده ساله سپردند و آن مرد من بودم. پاهایم روی بال هایش می لرزید. هر دو رو به قبله ایستاده بودیم. عمه ام از پشت سر داد می زد که حرامش نکنم. باید در کمتر از چند ثانیه گردنش جدا می شد. می گفتند همان بار اولش مشکل است اما هنوز هم تکرارش برایم ناراحت کننده است.قربانی را مهمان هایمان انجام داده بودند و اصرار داشتند که گوشت هایش را به فقرای شهر برسانیم. با گفتن این جمله ی آخر حس غروری در صورت هایشان دیده می شد. مطمئنم در آن لحظه خودشان را در زیر درخت هایی پر سایه در بهشت می دیدند و ما هر چه می گفتیم فقط صدای نهرهای پر از عسل در گوششان طنین انداز می شد.
- الو ببخشید شماره منزل ... رو می خواستیم.
- الو ببخشید منزل آقای/خانم ... . یک مقدار گوشتِ قربانی بود تصمیم گرفتیم بین آشناها تقسیمش کنیم. اگه میشه لطف کنید آدرستون رو .... .
صداهایی لرزان و نگاه هایی ملتمس که غرورشان را شکسته و برای کمتر از یک کیلو گوشت قربانی باید تکبر ناخواسته ی صدا و نگاه ما را تحمل می کردند. خانه هایی که شاید کمتر کسی بتواند یک شب را در آن به روز برساند. درهایی که از ترس طلبکارها دقایق زیادی باز نمی شدند. تشکرهایی که نباید می شنیدم. دیگر چنین مسئولیت سنگینی را نخواهم پذیرفت.
شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۸
ارزششو داره؟
- مگه مخابراته که دقیقه ای حساب می کنن؟
- بابا طرف روانشناسه. وقتش ارزش داره. با این همه ادعا هنوز شعورت به این حد نرسیده که طرف کلی درس خونده و زحمت کشیده. حتما باید یه جنسی بهت بفروشه که راضی بشی پول بدی. خب یه روانشناس کالاش همین مشاوره هاست دیگه.
- پولتو دور می ریزی به خدا. مگه ما چطوری مدرک گرفتیم. اونم همینجوری مدرک گرفته. فرویدم اگه الان زنده بود برای یک دقیقه مشاوره هزار تومن نمی گرفت.
- ارزششو داره. باور کن. کل جلسه ی یه ساعته رو به حرفای آدم گوش می ده. آدم حال می کنه بره اون جا باهاش درد دل کنه.
- یعنی کل جلسه رو خودت حرف می زنی بعدشم دقیقه ای پونصد تومن پول بی زبون رو می ریزی جلوی اونا؟ خاک تو سرت. بعد حالا نظرت در مورد توصیه هاش چیه؟
- روشش خیلی مدرنه. هی می گه خودت باید بگی. خودت باید نتیجه گیری کنی. مثل همون فیلسوفی که تو می گفتی. همون که جوونای شهر رو جمع می کرد دور خودش. اسمش چی بود؟
- سقراط
- آره همون.
- (واقعا پخمه ای تو دختر) حالا این مشاوره زنه یا مرد؟
- خب معلومه. مرد. اگه زن بود عمرا نمی رفتم. از مشاورای زن بدم میاد.
- پس که این طور. حتما خوش تیپم هست دیگه!
- نه به خدا. بابا زن داره. بچه داره. ولی خیلی ماهه
- ( خب داشته باشه!) خب تو که پولای بابات رو می ریزی دور. جلسه ای چند دقیقه کمتر بمون پولش رو بده به من. تو که روزی دو ساعت رو مخ من راه می ری!
- اه. خب اون روانشناسه. حرفای آدم رو می فهمه. تو که همه ش مسخره بازی در میاری و می خندی.
- (خب اونم ته دلش بهت می خنده). حالا اسمش چی هست؟
- ش...
- همین که مطبش انتهای کریم خانه؟!
- آره آره
- آخ. بدبخت خاک بر سر. اون ... بریم یه چیزی بخوریم. (اگه ابله نبودی بین این همه پسر خوشگل و پولدار با من دوست نمی شدی)
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸
یک پیشنهاد
بدون شک این پیشنهاد می تواند به عنوان معیاری برای تشخیص طبقه های اجتماعی در جوامع سنتی در نظر گرفته شود . طبقه بندی اجتماع بر اساس نوع و کیفیت توالت های خانگی. فرض کنید مسئولان تصمیم بگیرند برای خوشه بندی در طرح هدفمند کردن یارانه ها از این معیار استفاده کنند. به نظر شما میزان تفاوت در خطای اندازه گیری نسبت به معیارهای مشابه تا چه اندازه خواهد بود؟
پایین ترین خوشه را بگذارید برای کسانی که از فرط نداری برای رفع حاجات روزانه دست به دامان توالت های مساجد و پارک ها و غیره می شوند. در مورد این گونه کاربران سیستم توالت ها تغییر فاحشی در میزان مبلغ دریافتی نخواهد داشت. خواه فارغ البال زیر سایه ی درختی، پای دیواری یا هر مکان غیر چهار دیواری دیگری انتخاب شده باشد و خواه توالت های فرنگی شهرداری ها در ابتدا و انتهای شهرها.
اما خوشه ی بالاتر که سهم کمتری عایدشان می شود کاربران توالت های خانگی قدیمی هستند. در این موارد درب توالت ها به هیچ وجه معیار تشخیص نخواهد بود. گونی، حلبی، آهن، چوب یا آلومنیوم تفاوتی نخواهد داشت. معیار سنجش، جنس کاسه ی این توالت هاست که معمولا از سیمان و سرامیک می باشد. اما با توجه به شایعاتِ نیمه علمی که بالا آمدن بخار اوره را در توالت های قدیمیِ شیب دار، عامل کچلی و بیماری های پوستی و تنفسی به حساب می آورد این خوشه نیز دریافتیِ به نسبت بالایی خواهند داشت.
اما خوشه ی بالاتر که از دستشویی های سنتی اما با کیفیت بالاتر استفاده می کنند، خواه استفاده از آفتابه مرسوم باشد یا نباشد، به علت امکان فراهم آمدن فرصت های طلایی برای درک بیشتری از میزان امنیت و آرامش موجود در جامعه از دریافتی کمتری نسبت به خوشه های قبلی برخوردار خواهد بود.
و اما طبقه ی مرفه جامعه. استفاده کننده گان از توالت های فرنگی. هیچ گونه عایداتی از این طرح شامل حالشان نخواهد شد. ضمنا استفاده کردن از آب و آفتابه در این توالت ها هیچ امتیازی برای کاربر در بر نخواهد داشت.
لذا با توجه به تحقیقات به عمل آمده و بررسی دقیق و موشکافانه ی منشور بهداشتی جامعه، این معیار به عنوان پیشنهادی جهت طبقه بندی جوامع سنتی ارائه می شود و می تواند جهت برنامه ریزی های کلان در اختیار علاقه مندان قرار گیرد. هر گونه تغییر در سیستم توالت ها نسبت به آخرین وضعیت درج شده در گواهی پایان کار ساختمان پیگرد قانونی خواهد داشت.
البته کارشناسان مربوطه وجود خطا در این معیار را منکر نشده اند!
بازی یا سرگرمی
- پک نزنی. لای انگشتات بگیری کافیه. یه جوری نگهش دار زردیِ فیلترش مشخص باشه. نذاشتم این قسمتِ فیلم نامه رو بخونی تا عکس العملا و دیالوگات طبیعی باشن. لازم نیست حاضر جوابی کنی. سعی کن در مقابل سوالای طرف مقابلت بیشتر سکوت کنی. یکی از دوربینا زوم می شه روی صورتت. حرکات زیر پوستیت باید کاملا طبیعی باشه.
- اما شخصیت اصلی باهوشه. آدمای باهوش همیشه حاضر جوابن و سعی می کنن صورتشون بیانگر حالات درونیشون نباشه.
- حاضر جوابیِ آدمای باهوش برای کارهای روزمره ست که قبلا بهش فکر کردن. در این موقعیتِ خاص که کسی تا به حال تجربه ش نکرده تا کسی فیلم نامه رو قبلا نخونده و از بر نکرده باشه نمی تونه حاضر جوابی کنه. آدمای باهوش این جور مواقع بیخودی به فکشون زحمت نمی دن. ضمنا فقط توی صورت آدمای کودنه که نمیشه چیز زیادی فهمید. صدا، دوربین، حرکت.
- ...
- چیه چی شده؟ چرا هیچ واکنشی نداری؟
- آخرِ فیلم غافلگیر کننده ست اما نه برای همه. همه می دونن آخر بازی باید برگه ی دیگه ای رو بشه. اما اون برگه دیگه برگه ی برنده ی ما نیست.
- پس تو هم اعتقاد داری که بعد از ساختن این همه فیلم بازم میشه تماشاچی رو غافلگیر کرد.
- باید بشه. اما ...
- اما چی؟ فقط کارگردان باید جور ضعف فیلم نامه رو بکشه. من دارم در آنِ واحد به جای همه تون بازی می کنم. خدایی که باید اون بالا باشه اومده پایین. یعقوب هم باید کشتی گیر باشه. باید منو شکست بدی! این یعنی بازی. بازی ای که شکست و پیروزی نداشته باشه اسمش بازی نیست. سرگرمیه!
- آره. اما الان دیگه مردم فیلم رو نگاه می کنن برا سرگرمی. این مردم رو خیلی وقته کسی به بازی راه نمی ده. بازی گرای اصلی الان دیگه خارج فیلما بازی می کنن. انتظارِ بی خودی داری.
- بازیگر خوب کسیه که با بازیش تماشاچیا رو به بازی بکشونه. تماشاچی خودش خودش رو غافلگیر می کنه. صدا، دوربین، حرکت. ...
سهشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸
او
1) یک شرور مسلح به هلاکت رسید.
2) او یک شهید واقعی بود. شهید راه آزادی.
1) گمراه و فریب خورده.
2) آزاد اندیش و بی پروا.
3) پدری بی پسر شد
4) پسری ناخلف، گم و گور شد.
3) کودکی بی پدر شد.
4) نسلی ازعواقب افکار و اعمالش مصون خواهند بود.
5) کشتن انسان به چه بهانه ای؟
6) چاره ای نیست. جنگ و کشتار همیشه بوده و خواهد بود.
7) بالاخره می مرد!
8) چه جالب!
9) فقط یک نفر؟
10) خبرش را کامل کنید. برای ستون سوم مناسب است.
11) یکی از گزارشگرهای برون مرزی را بفرستید.
12) برای بحران سازی در منطقه مناسب خواهد بود.
13) عده ای به دنبال ایجاد تنش در منطقه هستند.
14) چه شعرها و نقاشی ها که به او هدیه نخواهند کرد.
15) این هم یک جور فلسفه برای زندگی کردن است.
16) از عواقب روان پریشی است.
17) زنده باد چگوارا.
18) نتیجه ی نادیده گرفتن حقوق انسانیست.
19) مگر در یک جامعه ی متلاشی انتظار شنیدن چه خبری را دارید؟
20) مطمئن باشید پای عوامل اقتصادی در میان است.
21) ...
.
.
.
7000000001) ؟!
شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸
دو قلوهای آزادی - کهنه شویی سوخته
گفته بودی آزادی عقیم نمی ماند
دیشب LNB های دو قلو زایید
گوشیِ دیش ها بر سینه ی آسمان
صدایشان را می شنوی؟
امید و آرزو را اگر شناسنامه نمی دهند
اسمشان را بگذار ابوالفضل و فاطمه
ابوالفضل ها امید می شوند
فاطمه ها آرزو
-------------------------------------------------------------------
کهنه شوییِ سوخته
در حسرتِ یک ماشینِ لباسشویی
هر روز با کهنه شوییِ سوخته ی قدیمیش ور می رود
آخرش هم سر و کارش باز به همان تشت می افتد
آن تشتِ فلزی
که لباس های خیسش را
به پا دردهای مزمنش می رساند
و من دوباره از پشتِ میز داد می زنم
چایی
تا خیالِ باطلِ چرخش پره های کهنه شویی را
به آبِ شیر و شر شرِ چای بسپارد
با دو پانصد تومانیِ پاره و چسب نخورده
و هزار امیدِ واهی
یک لبخند تلخ هم نمی توان خرید
پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸
آدم ها و جاده ها
از آن طرفِ مستطیلِِ کاغذ که هیچ کس نمی داند کجاست آمده و از زیر پایِ دختری با دامن آبی و پسری با موهای طلایی می گذرد و از میان درختان سرو آرام آرام خودش را به کلبه ی چوبی می رساند. شاید این امن ترین جاده ی دنیا خودش را به ساده ترین جایِ دنیا کشانده باشد. آرامشِ سبزِ درختچه های کنار جاده هنوز جایشان را به اضطراب سرخ و سفیدِ تابلوهای هشدار دهنده نداده اند. هیچ خط بریده بریده و نبریده نبریده ای جاده را مرزبندی نکرده است و سیاهیِ زننده ی هیچ خط ترمزی صورت جاده را پریشان و خط خطی نکرده است. بوی روغن سوخته و لاستیک و قیر به مشام نمی آید. همه چیز بکرِ بکر است. خرده پاکنی روی فرش نریخته و نشانی از خطوط پاک شده روی صفحاتِ دیگرِ دفتر نیست. دخترکِ دامن آبیِ نقاشی، دستش را از ترس جاده و به بهانه ی عبور از خط کشیِ عابر پیاده به دستان پسرِ مو طلایی نسپرده است و شاید از غربت این جاده هاست که چنین تابلوی بچه گانه ای صمیمانه ترین دست های حلقه کرده ی دنیا را در ناشیانه ترین حالت ممکن به تصویر کشیده است. این ها تفکرات کودکانیست که جثه های کوچک و ارتفاع پایین صندلی ها فهم جاده های واقعی را از آن ها دریغ کرده است. جاده های طولانی ای که بازیِ زندگی آدم ها را به نظاره نشسته اند و آدم هایی که در این جاده های پر پیچ و خم دانسته یا ندانسته زندگی خود و دیگران را از سر هیجان به بازی می گیرند. در عجبم که هیچ کس رویای انحراف و شاخ به شاخ شدن و سقوط و چپ کردنش را برای آب باز گویی نخواهد کرد تا که یک روز آب همه چیز را با خود می برد. همه چیز حتی جاده ها را.
یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۸
باور
صدای دف و تاریکی خانقاه و کلمات مبهمی که مدام تکرار می شدند. «حی الله، یا هو، یا غوث و ....» . همه چیز برای من که هفت یا هشت ساله بودم پر از تازگی و ترس بود. در نور کم رنگی که از روزنه های پرده های ضخیم خانقاه به زور خودش را تو می کشید مردان مو بلندی را می توانستی ببینی که رقصوار گردن هایشان را به چپ و راست خم می کردند. صدای دف که بلندتر می شد دور ستون مرکز خانقاه ایستاده حلقه می زدند. مثل رقص های دسته جمعی کردها. با صدای سحر آمیز دف طوری که مست به نظر می رسیدند از کمر خم می شدند و موهای بلند و ژولیده شان به یکباره با صدای «حی» فرو می ریخت و بعد از یک چرخش گردن با راست شدن قامتشان دوباره پشت سرشان قرار می گرفت. در روزهایی که مدیر مدرسه و معلم و پدر دست به دست هم میدادند که هر هفته موهایمان را با ماشینِ شماره ی صفر از ته بزنند از دیدن بلندیِ موهایشان لذت وصف ناشدنی ای به من دست می داد. پدر بزرگِ مادرم شیخ بود و رئیس دراویش منطقه. پدر بزرگ مادریم هم آخوند بود و از کارهای دراویش بیزار. این را در همان روزها هم به خوبی می دانستم. این اختلاف مرا وادار می کرد که جهت گیری خاص خودم را داشته باشم. آن شب دزدکی خودم را به خانقاه رسانده بودم تا کارهای ماورای طبیعی درویشان که نقل مهمانی ها بود را از نزدیک ببینم. گوشه ی خانقاه کز کرده بودم و نگاهم روی شمشیر بزرگ روی دیوار جا مانده بود که یکی از دراویش دیوانه وار بلند شد و آب جوش سماور را روی خودش ریخت. با این که شنیده بودم که اتفاقی برایشان نمی افتد اما آنقدر ترس برم داشته بود که از خانقاه بیرون زدم و دیگر هیچ گاه به آن جا برنگشتم. سال ها بعد پدر بزرگ مادرم مرد. هنوز صحنه های رقص دراویش بر سر مزارش که «غوث غوث» گویان موهای بلندشان را در هوا به موسیقی دف سپرده بودند فراموشم نشده. با بزرگتر شدنم این راز هم بزرگتر می شد. وقتی که با پاره شدن یک مویرگ میلی متری در مغز، یک انسان به دست مرگ سپرده می شود پس چرا میخ های بزرگ و شمشیرهای برانی که در سرهایشان فرو می کنند هیچ بلایی سرشان نمی آورد. هر آن چه دیدم و هر آن چه فهمیدم فقط یک چیز بود. بر خلاف آن چه بیشتر مردم فکر می کردند مذهب در این میان فقط یک ابزار بود. انسان بود و باورش. هیچ گاه بیشتر از این چیزی دست گیرم نشد.
جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸
در برابر آینه های تو در تو
- موهات رو دفعه ی قبل کی کوتاه کرده. پشت گردن و بغل گوشت رو کلا برداشته. هر کی که قیچی دستش بگیره که آرایشگر نمیشه
چند ثانیه با خودم کلنجار می رم که چیزی نگم ولی محض رو کم کنی می گم
- خودتون کوتاه کردین یادتون نیست
به تته پته میافته و می گه
- حتما سرم خیلی شلوغ بوده. اشکال نداره الان درستش می کنم.
ماشین اصلاحش از بغل گوشم لایی می کشه و می ره. یاد آرایشگر مرحوم سر کوچه مون میفتم که همیشه می گفت آرایشگری که همون اولِ کار با ماشین، اصلاحش رو شروع کنه و بعد قیچی دستش بگیره معلومه که کارش رو بلد نیست. آروم می خندم و می گم
- خودت رو زیاد اذیت نکن. نصف موای بالای سرم ریخته و چند سال دیگه پیشونیم می رسه به گردنم. یه مقدار دور سرم رو اصلاح کنی کافیه.
شونه ی پلاستیکی رنگ و رو رفته ای رو از داخل شیشه ی بزرگ پر از الکل جلوی آینه بیرون می کشه و با ابرواش طوری که من ببینم به مردی که داخل آینه پشت سرم نشسته اشاره می کنه
- میشناسیش
- آره. مسئول فروشگاه تورنادوه.
- می گن هفته ی پیش ترازواش رو چک کردن دیدن هر کدومشون دویست گرم بیشتر می خونن. کلی هم جریمه ش کردن.
سعی میکنم واکنشی به حرفاش نشون ندم. ولی باز هم ادامه می ده و می گه
- آدمایی مثل ما اینقدر حرفاشون رو توی سینه شون نگه می دارن تا کل موهاشون سفید می شه. یعنی تو واقعا بیست و چهار سالته. باور کن اگه میومدی خواستگاری دخترم و نمیشناختمت می گفتم بالای سی و پنج سالته.
می زنم زیر خنده
- تو که دختر نداری. تیغه های ماشینت مشکل نداره؟ آخه پشت گردنم رو می زنه
- سوسول بازی در نیار. از این طرح هدفمند کردن یارانه ها خبر داری؟
- نه زیاد
- مسخره ست. احمد آقا میوه فروش دم پاساژ آینه افتاده خوشه ی دو. خودم کد ملیش رو اس ام اس کردم. بیست ساله مستاجره. جواز کسب هم نداره. در عوض امروز صبح این پسره که بنگاه معاملاتی داره. کامران رو می گم. یه تک پا اومده بود اینجا. می گفت خوشه ی یکه! خونه و کار و پول و همه چی هم داره.
هر وقت که پام رو توی آرایشگاه می ذارم احساس می کنم باید بین آدمایی که اینجا نشستن یکی دو تا خبر چین گوشاشون رو تیز کرده باشن. همینه که هیچ وقت اظهار نظر نمی کنم. تحلیل سیاست و اقتصاد توی آرایشگاه مثل اصلاح کردن مو توی مجلسه.
از توی آینه خودم رو می بینم که مثل محکومی که توی دادگاه مجبوره حرف تمامی هیئت منصفه و دادستان و وکیل و قاضی و شاهد رو بشنوه به دام افتادم. از تقدیم لایحه ی تحریم بنزین به مجلس سنای آمریکا می گن و سر اختلافشون در مورد مدت زمان ذخیره ی بنزین ایران بحث شدیدی سر می گیره. یکی می گه هفتاد و دو ساعت. یکی می گه هفتاد و دو روز. هنوز از آرایشگاه بیرون نیومدم که یکی با صدای بلند می گه که آقا این موهای ما رو کوتاه کن بریم ایشالا که خدا هیچ نامسلمونی رو هم بدون بنزین نمی ذاره. آره قربونت. از توی آینه که نگاش می کنم چشمک می زنه. نمیشناسمش ولی می فهمم که همدیگر رو خیلی خوب می فهمیم
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸
لذت تراژیک
چند روز پیش در جایی خواندم که دیوید هیوم رساله ای دارد که در آن از لذت تراژیک می گوید و تبدیل حرکت مغلوب به حرکت غالب. شاید این رساله بتواند پاسخ بخشی از سوالاتی باشد که این روزها خوره ی روحم شده و دست از سرم بر نمی دارد. اما در شهری که بیشتر از پانصد کیلومتر با کتاب فروشی های انقلاب فاصله دارد و برای تهیه ی کتاب فقط می توانی به تلفن چی های انتشاراتی ها اسم کتاب بدهی تا شاید هفته ای یا دو هفته بعد برایت پست کنند امید پیدا کردنش کاهش می یابد. به هر حال دیروز اتفاقاتی افتاد که تقریبا توانستم در این مورد نتیجه گیری هایی داشته باشم.
پریشب یکی از اقوام دور در شهری حدودا صد کیلومتر آن طرف تر از ما، در شبی که بیشتر مردم اینجا برای بارش برف خوشحال بودند سکته کرد و مرد. فقط زمانی می توانی صمیمانه ترین رابطه را با مرگ داشته باشی که شاهد دفن یک جسد باشی و بین مردمی باشی که ترس از مرگ را در چشم های تک تکشان ببینی. در تمام این دو روز به رابطه ی بین تراژدی و لذت تراژیک فکر می کردم. در دنیا تراژدی های زیادی وجود دارد و شاید بزرگترینِ آن ها مرگ باشد. البته تعداد افرادی که مرگ را یک تراژدی بزرگ به شمار نمی آورند هم کم نیستند. اما من فکر می کنم که هر چقدر هم یک انسان مذهبی باشد و ذهنش مدام درگیر دنیای دیگری باشد و یا از تعریف مرگ برای خودش تعریف دیگری بسازد مرگ باز هم یک تراژدی است و باز هم روی این نکته اصرار دارم که داستان مرگ برای کسانی که خودکشی هم می کنند یک تراژدی است اما آن ها به استقبال این تراژدی می روند تا از تراژدی های به گمان خود بزرگتری فرار کنند. مثلا کسانی که تراژدی زندگی را از تراژدی مرگ بزرگتر می دانند. اما اگر این رخدادها جان گداز و عذاب آورند پس چه لذتی در تراژدی هست که مدام خود نیز به دنبال آنیم. مثلا سینما را در نظر بگیریم. چرا به ازای هر کمدیِ ساخته شده تعداد زیادی تراژدی روی پرده می رود. تعداد زیادی از روان شناسان به افرادی که مدام برای اتفاقاتی که پیرامونشان رخ می دهد ابراز نگرانی می کنند لقب بیمار را اطلاق می کنند در حالی که دسته ای دیگر از لذتی سخن می گویند که این افراد در تصورات تراژیکشان احساس می کنند. اگر بیمار روانی همان کسی باشد که رفتار و گفتارش با عموم مردم متفاوت باشد بیگمان تعریف صحیحی نداشته ایم. چون بعضی وقت ها بیماری های همگانی تعریف را دچار مشکل خواهند کرد. اما اگر یک انسان را به نظاره بنشینیم و جدا از تعاریف معمول سلامت و بیماری او را مورد شناسایی قرار دهیم خواهیم دید که در بسیاری از موارد او از تراژدی لذت می برد. شاید این لذت تراژدی در جلب توجه دیگران برای ترحم و همدردی باشد با این اوصاف یک انسان در تنهایی خودش، نمی باید چنین لذتی را در سر بپروراند. اما اگر اتفاقی به دفتر خاطرات یکی از نزدیکانتان دست پیدا کرده باشید خواهید دید که در نوشته هایی که اغلب برای هیچ کس نوشته نمی شوند لذت بازگویی رخ دادهای تراژیک بسیار بیشتر از لذت اتفاقات معمول و حتی کمیک دیگر است. این را من شخصا تجربه کرده ام. اما چه لذتیست که تا به این اندازه ما را به بازگویی و تصویر سازی رخدادهایی مجبور می کند که در زمان شکل گیریشان دردناک و تاثر برانگیز بوده اند. شاید روان شناسان اصطلاحاتی شبیه به تخلیه ی روانی یا عبارتی مشابه داشته باشند و آن را به ویژگی های ضمیر ناخودآگاه ربط بدهند که خودشان هم از این تعاریف و توضیحات همیشه در پرده در ابهام می مانند. شاید هم حس زیبایی شناسی ما به گونه ای در این امر دخیل باشد.اما آیا به راستی این یک تناقض است. آیا واقعا لذت تراژیک و لذت کمیک جدای از هم هستند. مهم ترین تیجه گیری من از لذت تراژیک تغییر در طبقه بندی رخدادهای زندگی در طول زمان و در جایگاه های مختلف است. همان طور که ما بعضی غذاها را در بعضی سنین دوست داریم و سال ها بعد از آن منتفر می شویم و بالعکس و یا به بعضی غذاها در خانه لب هم نخواهیم زد اما شاید در یک مهمانی که فضای متفاوتی داشته باشد از خوردن آن لذت ببریم و بالعکس. شاید این تعریف رخدادهاست که تغییر می کند نه تغییر در احساس لذت یا تنفر و یا اصلا طبقه بندی لذات بیهوده باشد. زلزله ی هائیتی را در نظر بگیرید. باور کنید عده ای از دوستان من وقتی که از وخامت ماجرا حرف می زدند یک جور احساس لذت را می شد در بیانشان پیدا کرد. چرا؟ آیا تراژدی این زلزله هم در طول زمان قابل تغییر است. این گونه به نظر نمی رسد. آیا در این گونه تراژدی ها لذت ما فقط برای این نیست که احساس می کنیم از یک مهلکه جان سالم به در برده ایم؟ هر چه هست درک لذت تراژدی بایستی بسیار لذت بخش باشد. این طور نیست؟
دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸
برای مجید مجیدی و آواز گنجشک هایش
عصبانی که می شود فحش می دهد
مثل همه ی آدم ها
و گاه فرصتی اگر دست دهد
تا مرز دزدی
گازش را می گیرد و می رود و بر می گردد
مثل بیشتر آدم ها
و درهای چوبیِ دو لنگه ی آبیش را به هیچ کس نمی بخشد
چون کسی بر حصارِ نا امن خانه اش دری نگذاشته
مثل بعضی آدم ها
کریم های بی چاره
دلشان را به آخر فیلم خوش می کنند
و دلداری می دهند مادرانی را
که ستاره های پولکِ رویاهایشان را
روی لحاف آسمان نچیده می دوزند
اگر کسی زیرِ حاشیه ی فرش خانه اش پول نگذارد
اگر دستی از پشت دیوارها تکان نخورد
و اگر شتر مرغِ گم شده را گرگ ها دریده باشند
آه دخترانِ ناشنوایِ بی سمعک
امیدهای واهیشان را لب خوانی نکنید
و ای پسرانِ آب انبارهای به لجن نشسته
در دخمه ی مارها
هیچ گنجشکی تخم نمی گذارد و آواز نمی خواند
و گریه هایتان را کسی گریه نخواهد کرد
چرا باید برای گرفتن دو تا آب پرتقال
همیشه پنجاه تومان کم بیاوریم
میلیونر نمی شویم
شاه ماهی هایمان
«گوهرِ شب چراغ» در سینه ندارد
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
فراموشی بزرگ
از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸
قانون بند کفش
من
سهشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸
... داریم!
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸
سیاهِ ابر - رها
دلِ دماغشان تنگِ بویِ خاکِ باران زده؟
نه عمو
آن ها که چشمانِ هیزشان
به سیاهِ ابرِ آسمان
دوخته
و تمامِ گوش و چشمِ ایمانشان
فقط به شرشرِ بهار و جوانه های گندم و آردِ بیخته
بدان
نابارور که می شود
ایزد بانوی باران ها
خدای تازه اختیار می کنند
-----------------------------------------------------
رها
آن طرف ما
که در نمی دانم کدام دوره ی زمین شناختی
فکر می کند که بهتر است رها شود
از آسیا و سرزمین ما
سانتی سانتی متر
هزار هزار سال
کش می آورد خورد را
تا گوشه ای تنها
چهار زانو بنشیند و بیاندیشد و بسازد
و ما همین جا ماندیم
با ضامن چاقو و شستی بمب در دست
برای قتل ناموسی
آن جا که قیچیِ سانسور مثل پیکانِ ما موزه رفت و برنگشت
نه بد بد است
نه خوب خوب
نکته ی شگرف تر
که اینجا
بدها
همیشه بیشتر می فهمند
نکند دیگر فیلم نمی بینی؟
تو هم؟
آن جا که می گویند کارگردان و فیلم نامه نویس
خودِ خودِ خداست
دیدنش بی خود است
تدارکاتچی هم نیست
پشت صحنه را هیچ کس ندیده
سیمرغ بلورین
برای فیلمِ منتخبِ جشنواره ی آینده
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸
هرگز بچه دار نخواهم شد!
به امید یک دوش آب سرد و یک غذای درست و حسابی و یک استراحت دلچسب بعد از یک فوتبال جانانه از باشگاه تا خانه را با سرعتِ صوت رانندگی می کنم. دم در راه پله با دیدن لنگه های کفش هایی که بوی غریبه بودنشان را احساس می کنم امیدهایم کم رنگ می شود. داخل که می شوم هیچ کدامشان را نمی شناسم. از روی اوپن آشپزخانه کاملا مشخص است که چیزی روی اجاق گاز نیست. خودم را به آشپزخانه می رسانم و مادرم را صدا می زنم. می گوید که بهتر است منتظر بمانم تا مهمان ها بروند و دو تا تخم مرغ زیبا از نوع تلاونگیش را در دم جلوی چشمانم قربانی کند. همه درست وسط هال و پذیرایی نشسته اند و چرت و پرت سر هم می کنند و گردن هایشان را تکان می دهند. درِ حمام که از داخل هال باز شود و انجمنِ زنانِ خانه دار دمِ در تشکیل جلسه داده باشند معلوم است که با موهای سیخ شده از عرق هم قید دوش گرفتن را خواهی زد. پدرم کمی خودش را بالاتر می کشد و تعارف می کند که من هم به انجمن مردان علافِ شب نشین بپیوندم. از این تعارف های الکی صمیمانه ی پدرم موقع آمدن مهمان های غریبه متنفرم. می نشینم. طرف روبه رویم نشسته و خالیِ تاریخی می بندد و داستان کریم خان زند را به نام نادرشاه افشار آن هم با تفاوت فراوان با آن چه که در کتاب های تاریخی آمده نقل می کند و من زل می زنم به چشم هایش که از فرط احساس دانا بودن برق می زنند و چیزی نمی گویم. بعد از چند خطابه ی تاریخی و فرهنگی دیگر خودم را به بهانه ی کامپیوترم به اتاق می کشانم. روی صندلی می نشینم و نفس عمیقی می کشم. در تا نیمه باز می شود و دختر بچه ی کوچکِ مهمان لبخند می زند. یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم را مرتکب می شوم و لبخندش را با لبخند جواب می دهم و اینجاست که شبِ سیاهم آغاز می شود.- عزیزم به اون خلال دندان دست نزن!بسته ی چند صدتایی خلال دندان را روی فرش می ریزد. نای جمع کردنش را ندارم ولی جمع می کنم. خلال دندان را روی کمد می گذارم. سرم را که می چرخانم بسته ی گوش پاکن هایم را برداشته و چند تایشان را هم در دهنش گذاشته.- نکن عزیزم خطرناکه!گوش پاکن های خیس را پرت می کنم گوشه ی اتاق. و بسته ی گوش پاکن ها را می گذارم کنار بسته ی خلال دندان.- عمو جون برو پیش مامان. توی این اتاق کار دست خودت می دیا.دوباره می خندد و با سرعت خودش را به میز کامپیوترم می رساند و چند ضربه ی محکم به صفحه کلیدِ تازه ام می کوبد. همین هفته ی قبل با هزار بدبختی پولش را تهیه کردم. دستم را دورش حلقه می کنم و می گذارمش روی صندلی که نتواند پایین بیاید. در را باز می کنم تا که شاید هوس بیرون رفتن به سرش بزند. اما با یک حرکت خارق العاده از روی صندلی می پرد و ضربه ی دیگری به صفحه کلیدم می زند. دردِ فرود آمدن پنجه های تیزی را روی قلبم احساس می کنم. برای چند لحظه فقط نگاهش می کنم. بلندگوی کامپیوتر که از روی میز می افتد راه نجات را در برادرش می یابم.- عمو جون بیا اینجا دست خواهرت رو بگیر و ببر. این اتاق برای بچه ها خطرناکه.برادرش حدودا باید اول یا دوم یا شاید هم سوم ابتدایی باشد. دست خواهرش را می گیرد و از اتاق بیرون می روند. موسیقیِ آرام بخشی از خاطرم می گذرد. چند دقیقه نگذشته که سر و کله ی برادرش دوباره پیدا می شود.- توی کامپیوترت بازی داری؟لبخند می زند. از لبخند قبلی خیری ندیده بودم. اما باز هم اشتباه می کنم و لبخندش را با لبخندی ابلهانه پاسخ می دهم.- ماشین دوست داری؟- آره- جی تی آی بلدی؟- چی هست؟- بشین بازی کنبا این که به نظر کودن نمی رسید. اما وقتی که چند بار پشت سر هم ظرف پنچ دقیقه خواست که دوباره بازی را برایش از نو شروع کنم حالم گرفته شد. بار هفتم که برگشتم بازی را شروع کنم دیدم که کامپیوتر هنگ کرده. گفتم خاموش و روشنش کند. کلیدِ سه راهیٍ برق را خاموش کرد! نگاه ناامیدانه ای انداختم به صورتش و گفتم:- سوزوندیش لام...(لامسب رو روم نشد بگم) لامپش رو ... .- چند ثانیه مغزم هنگ کرد.- دیگه درست نمیشه باید سی دی ویندوز بیارم. بریم پیش بابا مامان.دستش را گرفتم و رفتیم داخل هال.بابایشان پوستِ میوه که پاک می کرد شعر می خواند. ته دلم گفتم به جای شعر و شاعری بچه هایت را تربیت کن مردک!. شعرش که تمام شد از پسر کوچکش خواست که برای مهمان ها سیرک اجرا کند و روی دست هایش راه برود. بعد از کلی خواهش و تمنا بالاخره گل پسرشان روی دو دست شروع به راه رفتن کرد و کلی پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتند. پرتقالم را که نصف کردم صدای جیغ از اتاقم بلند شد. خواهر و برادر توی اتاق من بودند. نمی شد جلوی پدر و مادرشان سریع دنبالشان بروم توی اتاق. به بهانه ی خطرناک بودن شیشه ی شکسته ی کمد کتاب ها به اتاق برگشتم. دختر خانم کتاب هایم را به سبک ورق زدن کتاب های دوستیه خاله خرسه و علی بابا و چهل دزد بغداد ورق می زد.آمپرم چسپیده بود به سقف. مگر من در این دنیا غیر از خلال دندان و گوش پاکن و کامپیوتر و کتابهایم چه چیز دیگری داشتم. تمام زندگی من همین کتاب ها بودند و کامپیوتری که دفتر خاطرات و اتاق کار و سینمای خانگی و پنجره ام به دنیای مجازیِ زنده بود. خلال دندان و گوش پاکن هم ابزارهای فکرم بودند. باید فکری می کردم. در را بستم و هر چه داشتم گذاشتم روی کمد. جا نمی شد. جایشان دادم. به جمع مهمان ها که برگشتم برای یک لحظه گوشی ام را دست آقا پسرِ چهار دست و پایشان دیدم! شاخ درآوردم. گوشی ام را دو روز بود که گم کرده بودم. این وروجک از کجا پیدایش کرده! در کمال پر رویی گفت:- بازیاش چقدر مسخره ست.خراب شدن گوشیم زیاد مهم نبود. با تلفن همراهم کار آن چنانی نداشتم. خنده ام گرفته بود. مادرم از این که گوشی ام را دست آن پسر بچه می دید حرص می خورد. گوشی پدرم را دادم که با آن هم بازی کند. حس خوبی داشتم. پدرم همیشه قبض موبایلش را به عنوان الگو به ما نشان می دهد. دلم می خواست اشتباهی یک شماره بگیرد تا حداقل این وروجک ها بعد از این همه اذیت و آزار یک فایده هم داشته باشند. اما زهی خیال باطل. از گوشی پدرم خوششان نیامد. رفتم ماهواره ببینم تا کمی از فضای جمع خارج شوم. اخبار که شروع شد وروجک ها هجوم آوردند که می خواهیم با ماهواره بازی کنیم. ته دلم گفتم که مگه پلی استیشنه. اما باز هم زور زورکی خندیدم و خانه سازی و قارچ خور را برایش گذاشتم که سرش گرم باشد و مخمان را ترید نکند. ساعت به کندی حرکت می کرد. به بهانه ی گرفتن فیلم از کلوپ از خانه خارج شدم و به قصد استراحت راهی خانه ی پدربزرگم شدم. پیکان سفیدی جلوی دربِ خانه شان پارک بود. زنگ زدم. مهمان داشتند. گفتم که برای گرفتن سی دی های مجموعه نرم افزار آمده ام اما باشد برای یک شب دیگر. برگشتم. فرار از دست مهمان و پریدن بغل یک دسته مهمان دیگر که آن ها هم بچه دار بودند اصلا عاقلانه نبود. برگشتم و آنقدر تحمل کردم تا ساعت از دوازده و نیم گذشت و تصمیمشان را گرفتند که دیگر کم کم رفع زحمت کنند. بنده مثل همیشه نقشِ آژانسیم را بازی کردم. داخل ماشین خوشحال بودم که دارد کم کم تمام می شود. وروجک ها جلوی ماشین نشستند. قبل از حرکت دختر بچه با دنده ور می رفت و فرمان را می چرخاند و من باز هم زور زورکی لبخند می زدم. مادرش تازه یادش افتاده بود که دختر بچه اش احتمال دارد که مزاحمت ایجاد کند و شاید از ترس جانش بود که از روی فرمان برش داشت. آقا پسرِ گل هنوز داشت با گوشیم ور می رفت و می گفت که رانندگیش خوب است و اگر من اجازه بدهم امشب یک چرخی بزند. اگر پدر و مادرش نبودند شاید با زنجیر چرخ سرش را پهن می کردم و با ماشین چند بار از رویش رد می شدم تا فکش از کار بیفتد. بالاخره خسته و گرسنه به خانه برگشتم. اما درس عبرتی بود. هرگز بچه دار نخواهم شد!
جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸
رویاهای مجید
با نوک کفش هایش محیط شش ضلعیِ سنگفرش خیابان را کشید. ته سیگارش را که روی سنگفرش خاموش می کرد گفت:
- همه چیزشون مثل انتخاب سنگفرشاشونه. می خوان با این سنگفرشای لونه زنبوری مردم رو مثل زنبورای داخل کندو قانون مدار بار بیارن! تا زنبورای کارگر نق نزنن و مثل بچه ی آدم کارشونو بکنن.
خندیدم و گفتم مجید جان خیالت تخت. اینجا با قالب های بیست سال پیش سنگفرش می زنند. سنگفرش هایشان هر سال به سرمای اسفند نمی رسد و می ترکد. اگر اینقدر سیاستِ کاری داشتند که وضعیت خیابان های شهر این نبود.
از روی پل که می گذشتیم، حفاظ های پل را گرفته بود و زل زده بود به رودخانه ی شهر. دست چپش را مثل آن روزها که از مدرسه بر می گشتیم گذاشت روی شانه ام و گفت:
- همیشه آخر رودها دریا نیست. باتلاق، سرنوشتِ تلخِ رودهای سرزمین ماست!
چند سالی بود که مجید را ندیده بودم. قدم زدن با مجید دیگر حال و هوای قدم زدن های قدیمیمان را نداشت. یادم هست روزهایی که مجید به قول پدربزرگش سرِ کِیف بود با خنده و ادا و اطوارهایش همه ی ما را به وجد می آورد. آن روزها قدم می زدیم تا سوژه ی خنده پیدا کنیم. اما این بار مجید به هر چیز که نگاه می کرد برایش یک فلسفه می تراشید. فلسفه ای که حتی اگر می خواست خنده دار باشد، چیزی جز یک خنده ی تلخ نبود.
بعد از ظهرها به جای این که مثل گذشته به پاتوقمان در پارکٍ شهر برویم پیشنهاد می کرد که روی یکی از کوه های اطراف شهر بنشینیم و تا غروب آفتاب از نمای بالا به شهر و کوه های اطرافش نگاه کنیم. تقریبا همیشه او حرف می زد و من سر تا پا گوش می شدم. وقتی که از آرزوهایش حرف می زد با این که می دانستم تقریبا همه ی آن ها چیزی جز خیالبافی محض نبود اما چیزی نمی گفتم. آرزوهایش زیبا بودند و انسانی و من دلم نمی خواست در رسیدن به آرزوهایش تردیدی به دلش راه بدهد. چون می دانستم که با دنیایی که برای خودش ساخته بود تنها چیزی که به زندگی پیوندش می داد همان آرزوهایش بود. به کوه های آبی و بنفشِ دور دست ها نگاه می کرد و می گفت امانتداریِ آن کوه ها را می بینی؟ تا زمستانِ سال بعد برف ها را پیش خود نگاه می دارند. او کنار من می نشست اما انگار دائما داشت با کوه ها و خانه ها و خیابان های شهر حرف می زد. تا غروب آفتاب از کوه پایین نمی آمدیم. من زیاد طلوع و غروب آفتاب برایم معنایی نداشت. اما لذتی که به مجید از دیدن غروب آفتاب دست می داد را می توانستم به وضوح در صورتش ببینم. سه ماه بعد دوباره مجید رفت.
بعد از سال ها خبرش را از پدرش گرفتم. چند ماه بعد از آن روزها برای ادامه ی تحصیل و کار از ایران خارج می شود. هیچ گاه ادامه تحصیل نمی دهد. بر خلاف آرزوهایش که در آن هیچ نشانی از تشکیل خانواده و بچه داری و کارهای بازاری نبود او با همسرش رستوران کوچکی را اداره می کند و پسر کوچکش را هم هر روز خودش تا در ورودی مهدِ کودک همراهی می کند. پدرش با لذتی وصف ناشدنی تاکید می کرد که او هم اکنون بسیار خوشبخت است. با شنیدن این حرف ها خشکم زده بود. رویاهای مجید که سال ها بعد دنیای من را ساخت انگار از خاطر مجید فراموش شده بود. آن روزها که از آرزوهایش برای من می گفت اگر می خواستم نصیحتی دوستانه برایش داشته باشم شاید کار و خانواده را به او پیشنهاد می کردم. اما هیچ گاه این اجازه را به خود نمی دادم تا آرزوهایش نمیرد. آیا مجید واقعا خوشبخت بود؟
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
همینه که هست!
با شنیدن صدای گریه و التماس مادرش خودم را به طبقه ی همکف می رسانم و سعی می کنم به هر نحوی که شده دعوا را تمام کنم.
- آروم باش. آروم باش بهنام جان. آروم باش.
دستم را دور دست هایش حلقه می کنم و به طرف تختخواب هلش می دهم. مثل پهلوانی که بخواهد زنجیر پاره کند به کمربند دست هایم فشار می آورد.
- دست از سرم بردارید. دست از سرم بردارید.
وقتی که می پذیرد کاری از دستش بر نمی آید آرام می گیرد. سرش را روی شانه ام می گذارد و شروع می کند به گریه کردن. خواهرش خرده شیشه ها را جارو می زند و زیر لب بد و بیراه می گوید. مادرش آن طرف در، دست هایش را به هم می مالد و سرش را عاجزانه تکان می دهد و هر چند ثانیه یکبار به پسرش نگاه می کند و با دست راستش ضربه ای به پشت دست چپش می زند و آه بلندی می کشد. از روی حرکات لب هایش مشخص است که جمله ی چند دقیقه پیشش را پشت سر هم تکرار می کند:
- دیوونه شده، دیوونه شده، ... .
هر طور بود روی تخت خواباندمش. دست راستش را که باندپیچی می کردم با دست چپش یقه ام را گرفت و نفس زنان گفت:
- از بوی «بتادین» بدم میاد. ضد عفونی نمی خواد.
مسکن هایش را که خورد برای چند دقیقه آرام گرفت و خوابید. می خواستم به خانه برگردم که با خواهش و تمنای مادرش قرار شد تا شب پیشش بمانم. تا بهنام بیدار شود سعی کردم با حرف هایم امیدواری خانواده اش را بیشتر کنم. به اتاق بهنام برگشتم. داشتم روزنامه می خواندم که متوجه شدم چشم هایش باز است و به من نگاه می کند. خواست که روی صندلی کنار تخت بنشینم. پنجه هایش را گره کرده زیر سرش گذاشت و زل زد به گچ بری سقف و گفت:
- همه فکر می کنن دیوونه شدم. بعضی وقتا خودمم باورم میشه.
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بدون آن که حتی یکبار هم پلک بزند هم چنان به گچبری سقف نگاه می کرد. از این که حرکت نمی کرد ترسیدم. گفتم:
- بهنام جان اگه می خوای با کسی حرف بزنی من هستم. شاید بتونم کاری برات انجام بدم.
سرش را که به طرفم چرخاند ترسم ریخت.
- تو چیکار می تونی بکنی؟ کاری از دست کسی بر نمیاد. خسته شدم. می فهمی؟
- از چی؟
دوباره زل زد به سقف و آن گچ بری های تو در توی مارپیچ. طوری به سقف نگاه می کرد انگار که هپنوتیزم شده باشد.
- چرا این مادر پیرت رو اذیت می کنی. چرا نمی ری دنبال یه کاری تا از این خیالات بیای بیرون. تو خواهر دم بخت داری. به جای این که در غیاب پدرت تکیه گاهش باشی این کارا رو می کنی؟
شانه هایش لرزید و پتویش را تا زیر گردنش بالا کشید. تمام بدنش را به سمت من چرخانید و با لبخند تلخی گفت:
- تا حالا فکر کردی که حس مادری و فرزندی چقدر احمقانه ست؟ یا این که سرپرست خانواده بودن چقدر می تونه مسخره باشه؟ اصلا تا حالا خودت رو جای من فرض کردی؟
چیزی نگفتم. منتظر ماندم تا خودش ادامه دهد.
- شماها همه تون مثل همید. از «قضاوت» کردناتون متنفرم. من تازه ماهه بعد بیست ساله می شم. دوست دارم آزاد باشم. می خوام برای خودم زندگی کنم. مثل بقیه ی جوونا. شونه های من طاقت این همه بار رو نداره. خواهر شوهر بدم؟ سگ نگهبان خونه باشم؟ صبح تا شب برم سر کار، جون بکنم که پیرزنا و پیرمردای فامیل بگن ماشاللا به غیرتت که چی بشه؟
باز هم به پشت خوابید و دست هایش را از زیر پتو درآورد و حلقه کرد روی سینه اش و زل زد به مارپیچ های گچی روی سقف.
- چرا چیزی نمی گی؟
ترسیدم چیزی بگویم و دوباره تعادل روحی اش را از دست بدهد. گفتم:
- همه ی آدما مشکلات خودشون رو دارن. هیچکی توی این دنیا ... .
ادامه ی جمله ام را کامل کرد.
- بدون مشکل نیست.
نیم خیز که شد ترسیدم. پاهایش را جمع کرد و بالشش را تکیه زد به دیوار و سرش را گذاشت روی زانوهایش و گفت:
- همیشه میای این جمله رو می گی و منو آروم می کنی و میری. فکر کردن به این که خیلیا هم مثل من مشکل دارن مثل یه قرصه مسکنه. تاثیرش که تموم بشه بالاخره نمی تونی به این فکر نکنی که تو چرا نباید مشکلاتت کمتر باشه و باز به خاطر یه مشکل کوچیک قاطی می کنی خونه رو به هم می ریزی. باور کن دست خودم نیست.
چشم هایش پر از اشک می شود. گریه کنان از من تشکر می کند و می خواهد که بروم و تنهایش بگذارم.
اتاق را که ترک می کنم مادر و خواهرش همدیگر را بغل کرده و گریه می کنند. خداحافظی می کنم و به سرعت خودم را به در خروجی می رسانم. در را که پشت سرم می بندم، جمله ای که می خواستم به بهنام بگویم و نگفتم را زیر لب تکرار می کنم.
- همینه که هست!
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸
به همین سادگی
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
تو از کدام رسته ای رفیق هم سرباز؟
« همه ی آن ها که سرگردانند بی هدف نیستند!» .این دیالوگ فیلم «لبخند مونالیزا» را نمی شد زیر بالش بچپانی و بی تفاوت بخوابی. سرگردانان بی هدف و سرگردانان هدفمند! تا نزدیکی های صبح نتوانستم خودم را در یکی از این دسته ها جا بدهم. خودم را آنقدر کش می آورم تا هر دو لامپ اتاق را با یک ضربه ی دست روشن کرده باشم. کتاب روی میز را بر نداشته سر جایش می گذارم. تا کامپیوتر بالا بیاید گاز کوچکی به سیب نصفه نیمه ی زرد و نارنجی شده ی روی میز می زنم. برای بار هفتم یا هشتم است که پانزده دقیقه ی آخر فیلم «ستاره بود از فریدون جیرانی» را نگاه می کنم. «رها» از «اِبی مشرقی» می پرسد:
« بهت نگفت همه ی اونا از چی می ترسیدن؟
- گفت
- ترس از چی؟
- کج فهمی
- تردید. زندگی با تردید برای چی؟
- سردرگمی»
احساس می کنم باید برای پیدا کردن جواب، پشت این کلمات رد و بدل شده چیزی پیدا کنم. اما نه. باز هم چیزی دستگیرم نمی شود.
قوری چای روی بخاری که ته می کشد حجم سنگینی درون سرم خودش را نشان می دهد. مثل مادران باردار که حرکت بچه هایشان را می فهمند گردش جریان خون درون رگ های سر و گردنم را حس می کنم و اینجاست که بیشتر از هر لحظه ای احساس سرگردانی به من دست می دهد. لحظاتی که ذهنم به یکباره زمان را گم می کند و چتر سرگردانی روی سرم پهن می شود. من بدون چای می میرم. همه ی ما بدون چای می میریم وقتی که چای فلسفه ی زندگیمان می شود! رفیق هم سربازم تمام بشریت دو دسته اند! اولی سرگردانان بی هدف که فقط به نوشیدن چای فکر می کنند و دیگری سرگردانان هدفمند که چایشان را که سر کشیدند اول به این فکر می کنند که چرا اصلا باید بنوشند و از هر کدامشان که می پرسی چایشان دم کشیده بود یا نه، دم نمی زنند!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
در احوالات آفتابه های جادو
- فقط حسادته. اگه خودشون عرضه ش رو داشتن مطمئن باش نصف ایران رو خاکبرداری می کردن! درسته؟
- خب ولی ...
- ولی و اما نداره. از این همه زمین خاکی روی این کره ی بزرگ، حتی یک متر هم به ما و امثال ما نرسیده. روی این زمین عاریتی هم ما موندیم و شلوارا و پیراهنامون. حالا یکی از تیره ی ما پیدا شده و زیر زمین خدا، یه چیزی پیدا کرده و فروخته و به یه مال و منالی رسیده. من و تو چرا باید یه کاری بکنیم این یه لقمه رو از حلقومش بکشن بیرون؟. آفتابه کهنه ای از چند هزار سال پیش تا حالا بالاخره غیر از ابزار رفع حاجت یه کاربرد دیگه پیدا کرده! و یه خانواده رو از بدبختی نجات داده. یه جور چراغ جادو بوده برای یه آدم بدبخت!
- چی بگم واللا
- ببین عزیز! آدمایی که دستشون به خزانه می رسه دستشون از کتاب قانون و جیب قاضی هم دور نیست. اونایی که بیشتر از همه ادعای دلسوزی برای از دست رفتن فرهنگ این سرزمین رو می خورن جنگ و مرافعه شون سر سهمشونه! می فهمی؟ سهمشون!
- همه که اینجوری نیستن دیگه!
- حالا تو بگیر نصفشون. من که می گم اونایی که تو کار خرید و فروش درون مرزی و برون مرزی این «زیر خاکیا و عتیقه جات» هستن خودشون یه روابطی با دستگاه حکومتی دارن یا پیدا کردن. درسته؟
- نمی دونم
- من که می گم با این وضعیت مملکت، همون بهتر که این آثار باستانی رو بدزدن بره که حداقل تو اروپا و آمریکا بهتر نگهداری بشن. اون جا اوستاش هم هست که علمش رو داشته باشه. اشتباه می کنم؟
- آخرش یک کلمه. دزدی هست یا نه؟
- برای گردن کلفتاش هست. ولی برای این آفتابه دزداش نبایستی که باشه. البته قانونا که دزدیه!
- این آفتابه دزدی همچی آفتابه دزدی هم نیست ها؟بی خیال اصلا به ما چه ربطی داره. شاید اصلا شایعه باشه. ننه عزرا می گفت که پسراش از بانک وام گرفتن!
تفکرات ذرتی
تو بگو. من که از بس زور زدم و چیزی دستگیرم نشد پاهام رو انداختم روی میز و به همسایه هامون که ساعت دوازده شب با صدای بلند، مهموناشون رو بدرقه می کنن گوش می دم. چرا این ذرت های پف کرده هر کدومشون یه جور می ترکن؟ یعنی این «داستایوسکی» روزایی که «جن زدگان» رو می نوشته فکرشو می کرده که یه قرن و نیم بعدش یکی نصفه های شب با مشت بکوبه توی دیوار و بگه بابا تو دیگه کی هستی؟ یا این «آلبر کامو» می دونسته که «مورسو» و «ژان باتیست کلمانس» چقدر شبیه منن؟ یا اصلا این مرتیکه از کجا می دونسته که من کیم و موقع خریدن سیگار گیر داده که بابام می دونه سیگار می کشم یا نه؟ جان من تو بودی چی می گفتی؟ اگه مادرت رو دو بار ظرف یه روز و نیم می بردی دکتر و دو تا نسخه ی متفاوت بهت می دادن چه حسی بهت دست می داد؟ اگه کل شبکه های خبری مورد علاقه ت رو پارازیت پاشی و فیلتر می کردن قاطی نمی کردی؟ فرض کن فیلتر شکنت از کار افتاده یا اصلا خدمات اینترنتت رو قطع کردن، اول کدوم قسمت صورتت رنگ عوض می کنه؟ اگه وسط یه فیلم سینمایی سانسور شده ی دوبله نشده ی متوسط عهد بوقی، شش بار پیام بازرگانی طولانی ببینی اولین فحشی که می دادی چی بود؟ یا این که مجبور بشی اخباری رو گوش کنی که تابلوه که دروغه و کسی نباشه بغل دستت که دری وری بگی و خالی بشی، سر به بیابون نمی ذاری؟ نظرت چیه که چند میلیارد نفر امشب لباسای رنگی پوشیدن و سال نو میلادی رو به هم تبریک می گن؟ این تاریخای میلادی و قمری مثل این که بعضی وقتا برنامه شون به هم نمی خوره! آخه توی «محرم» که سال تحویل نمی کنن! اگه پاپ توی نوروز چیزیش بشه ما لباس سیاه نپوشیم چی میشه؟ یکی این طرفمون توی «کردستان عراق» دنبال یه فرصتیه بخونه و بنوشه و برقصه. یکی اون طرفمون مدام گریه می کنه و لباس سیاه می پوشه. ما هم این وسط نشتیم و بر و بر نگاه می کنیم. حرف بزن دیگه. چرا لال مونی گرفتی؟ همه ش من باید حرف بزنم؟ حداقل برو یه کاسه دیگه ذرت بیار!
خاک های یخ زده و خون های دلمه بسته
راننده ی ماشین کف شوی زیر پل کالج، دیگر جارو بر سر چوب نمی کند و عمرا خود را «سپور» نمی داند. بعد از ظهرها که از سر کار بر می گردد به مسافران بغل دستی اش در اتوبوس های شرکت واحد می فهماند که او هم از راننده های محترم شهرداری است و از اعضای تاثیر گذار صنف رانندگان دولتی! به شمار می رود و در مورد احداث خطوط جدید اتوبوسرانی و اضافه شدن اتوبوس های مدرن به آن ها بشارت های پیغمبرانه می دهد. فقط یک دوره ی شستن کف خیابان ها را در ساختمان شماره ی 2 شهرداری منطقه ی 12 گذرانده و امروز برای خودش رفتگر مدرنی شده و به بچه هایش توصیه می کند که روزهای اول مدرسه سرشان را بالا بگیرند و با افتخار هنگام معرفی بچه های کلاس به معلم هایشان با صدای بلند و رسا بگویند که پدرشان کارمند اداره ی شهرداری است.
از روی خون های دلمه بسته ی کشته شدگان تظاهرات دیروز که بر کف خیابان نقش بسته می گذرد و دلش به حال هیچ کدامشان نمی سوزد. سرش را از شیشه ی بغل بیرون می آورد و از این که هنوز کف خیابان کاملا تمیز نشده حرصش می گیرد. عقب عقب می آید و یکبار دیگر از روی خاطره ی جنازه های خط کشی نشده ی دیروز رد می شود. مطمئنم نیمه شب که از خواب بیدار شده و خاک های یخ زده ی بلوار کنار خانه شان را دیده همین قدر متاثر شده که خون های دلمه بسته ی کف خیابان را پاک می کرده است. بالاتر از پارک دانشجو تا دلتان بخواهد فحش نثار روح اجداد کسانی کرده است که شیشه های مغازه ها را شکسته و ادارات و بانک ها را به آتش کشیده اند. با خودم می گویم که او پشت این پنجره های بی شیشه و روی تابلوهای سوخته ی ادارات و بانک ها چه می بیند؟ هر چه می بیند قطعا هیچ بندی از منشور حقوق بشر از برابر دیدگانش رد نمی شود. او فقط از این که باید وقت بیشتری برای تمیز کردن خیابان بگذارد نگران است، تازه خیلی خوب هم می داند که بابت کار امروزش اضافه کاری دریافت می کند اما باز هم لب هایش که بی صدا می جنبد پیشانیش چروک می شود. او حتی به این هم فکر نمی کند که اگر این شورش ها نتیجه دهد و اصلاحات یا انقلاب دیگری اتفاق بیافتد شاید دیگر آدم هایی مثل او که با زیراب زدن همکارانشان جای آن ها را اشغال می کنند سر پست هایشان باقی نمانند.
ماشین کف شوی سفید که از کنارم رد می شود دست هایم سست می شود و کیف دستی ام به زمین می افتد. زنبورهای های مغزم دوباره بیدار شده اند. دست هایم را دور سرم حلقه می کنم و مچاله می شوم کنار دکه ی روزنامه فروشی. شهر پر از تصویرهایی است که بی خیالیشان را فریاد می زنند. دستفروش خیابان می پرسد که پسرم حالت چطور است؟ دست هایش را می گیرم و از جا بلند می شوم. می پرسد که نکند دیروز باتوم خورده باشم و بی آن که چیزی گفته باشم چشم هایش پر از آب می شود. دست هایش را می بوسم. باد سرد ورودی ایستگاه مترو وادارم می کند که زیپ کاپشنم را بالا بکشم. پله ها را که پایین می روم دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم.
کودکان کار
- با دست چپش بسته ی آدامس را نگه داشته و با دست راستش سرش را می خاراند. چیزی نمی گوید. فقط نگاه می کند. طاقت نمی آورم. هر پنج بسته آدامس را یکجا بر می دارم. پانصد تومانی کاغذی را می بوسد و بسته ی کارتونی آدامس را پرت می کند داخل جدول. صدای بوق ماشین عقبی که می آید از چشم هایم گم شده ام!
- شاید کلماتش پس و پیش شده باشد. دوازده یا سیزده ساله بودیم که پای تخته برایمان نوشتند « ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم ........ و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم» دخترک شش یا هفت ساله به جای «خط بازی» روی خط های عابر پیاده برای فروختن یک شاخه گل عاجزانه التماس می کند. ما با این شعرهای ابلهانه بزرگ شدیم! شاعرانی که مست از بوی گل های دربار، درد گل فروش ها را نفهمیدند!
- شاید ده سال پیش بود که مستند «رقص خاک» از«ابوالفضل جلیلی» را دیدم. هم زبانان هم سن و سال من در آن کوره های آجرپزی خشت می زدند. آن ها هنوز هم خشت می زنند! خشت زدن مثل سلطنت موروثی شده!
- ترازوی دیجیتال سفیدی را جلویش گذاشته و کف پیاده روی سرد، با آن بدن لاغر و نحیفش دراز کشیده و مشق می نویسد. داشتیم دق می کردیم. هر چهار نفرمان اضافه وزن داشتیم!
- بین آن همه جمعیت به زور خودش را داخل اتوبوس می کشد. ساک سبز کهنه اش را کنار می کشد تا در بسته شود. سرش را پایین انداخته. انگار از ته چاه فریاد می زند. دستمال کاغذی، اسکاچ و دستمال کاغذی، اسکاچ و ...
- هم کلاسی دوره ی راهنماییمان بود. بعد از ظهرها «نان خشکی» های مدرسه ی خودمان را هم می خرید. الان که فکر می کنم می بینم که باشعورترین بچه ی کلاس بود. اسمش را گذاشته بودند «خالد نون خشکی». زنگ ادبیات، هر جلسه پای تخته داستانی را از بر می خواند. سال بعد دیگر برنگشت!
- لبه ی چادرش را به دهان گرفته بود و بچه اش را نشان می داد و التماس کمک می کرد. قطار که ترمز می کند بچه اش کوبیده می شود به در. از جا می پرم که بلندش کنم. کز کرده میان دست هایم. این دختر بچه اگر بزرگ شود ... ؟!
به ثبت احوال واتیکان
اولین عدد اعشاری زندگیم را پدر بدون اجازه به روش خودش گرد کرد. نه تنها ساعت و دقیقه و ثانیه ی روز تولدم را سر خود خط گرفته بود بلکه روز و ماهش را هم فراموش کرده بود و این عدد که به احتمال زیاد یادآور اولین روزیست که تنها وانت زرد رنگ روستا توانسته از جاده های گل آلود اردیبهشت ماه خودش را به شهر برساند بر ما تحمیل شد تا از همان روزهای اول زندگی، جعل و جنایت تاریخ در سرنوشت و شناسنامه ی ما رقم بخورد. البته در آن روزها که شناسنامه ی بچه های مرده را برای بچه های بعدی نگه می داشتند انتظار این که هر سال در همین تاریخ جعلی، برایم کادو بگیرند، شمع های روی کیک خامه ای چند طبقه ای را در رکابم فوت کنند، دست هایشان را در گردنم حلقه کنند تا بگوییم C و عکس بگیریم و کل اهالی روستا با لباس های مبدل سرخ پوستی بچرخند و آواز گونه بگویند که بابا happy birthday خنده دار است و قرار بر این هم نبوده و نیست که بعد از بیست و چهار سال به دنبال این بهانه ها برای شاد بودنم باشم. فقط خواستم بگویم که نکند دو هزار و اندی سال پیش، تولد عیسی را هم مثل تولد من ثبت کرده باشند و این چند میلیارد نفر در تعطیلات کریسمس سر کار رفته باشند و تولد فرعونی دیکتاتوری چیزی را جشن گرفته باشند!
شاید واقعا به او چه؟
صدای کلفت مرد غریبه ای که با پدرم می گوید و می خندد خوابم را به هم می زند. پتویی که زیرم انداخته بودم مچاله شده و یک طرف افتاده و پتوی نازک تری که باید مادرم رویم کشیده باشد بالشم شده. چقدر از پتو و بالش بدم می آید. فضای این شهر و این خانه به اندازه ی کافی روی سرم سنگینی می کند، دیگر خفقان پتو و اجبار بالش را نمی شود تحمل کرد. از گوشه ی پرده حیاط را دید می زنم. هوا هنوز روشن است. ناخودآگاه مثل همیشه ساعات خوابم را حدس زده ام. یازده صبح تا چهار یا پنج بعد از ظهر. پنج یا شش ساعت. لباس سیاه آستین بلند و همیشه چروکیده ام را می پوشم تا پدرم دوباره حرص نخورد که چرا من مناسبات اجتماعی را نمی فهمم! پدر همیشه سر پوشیدن لباس های غیر رسمی مخصوصا در حضور غریبه ها و زن ها و دخترهای فامیل گیر می دهد. تازه اول صبح من است و عصر دیگران. حوصله ی دردسر ندارم. می پوشم و از اتاق بیرون می زنم.
- سلام خوش اومدید
بلند می شود. خجالت می کشم. دست می دهیم، صبحانه نخورده از بوی دهنم می ترسم. سعی می کنم فاصله ی قانونی را رعایت کنم تا هوس بوسیدن نکند. کاملا مشخص است که از صورت باد کرده و رفتار رسمی ام جا می خورد.
اخبار تلویزیون آنقدر داغ هست که خوش و بش همان جا تمام بشود.
صدای بم غریبش و نحوه ی ادای کلماتش زمانی که «تظاهرات خیابانی امروز»را تحلیل می کند باز هم ذهنم را مشغول می کند. طوری با اعتماد به نفس و از جانب قدرت صحبت می کند که چند دقیقه بعدش که پدرم گفت آقای همایونی شاطر نانوایی سر کوچه است جا می خورم. احساس می کردم که طرف حداقل باید رئیس اداره ای چیزی باشد.
رویش به طرف من است که حواسم تقریبا پیش اخبار تلویزیون است و می گوید
- نصف این جماعت از خودشونن. اومدن بقیه رو شناسایی کنن. باور کن توی نونوایی ما خیلیا کل روز رو توی صف می مونن تا خبر جمع کنن و تحویل بدن.
انگشتش را دراز می کند به سمت تلویزیون و ادامه می دهد
- این جوونای بیچاره رو که می بینی پس فردا اگه برن دنبال کار به هیچ کدومشون کار نمی دن. براشون پرونده سازی می کنن. الان دیگه کارای غیر دولتی هم «گزینش» می خواد. پرونده ت که سیاه باشه می گن آقا گوشات درازه. حق هم دارن. کسی دنبال مشکل که نمی گرده.
پدرم که حرفش را تایید می کند نگاه سنگینش را از روی من بر می دارد و دست هایش را به حالت دعا بلند می کند
- خدا به عموی پیرم عمر بیشتری بده ولی بیچاره م کرد. بیست سال پیش آزمون دادگستری قبول شدم. وقتی بچه های «گزینش و حراست» برای تحقیق اومده بودن محلمون از عموم پرسیده بودن که فلانی این برادر زاده ی شما به درد دادگستری می خوره یا نه؟ اونم در جواب گفته بود که چرا وقتتون رو تلف می کنید اون که خط فکریش به شماها نمی خوره. آخرش هم برای همیشه یک خط قرمز پررنگ رفت زیر اسم و فامیلیمون .
آه بلندی می کشد و بدون این که من حتی یک کلمه حرف زده باشم و جهت گیری ای در مورد تظاهرات کرده باشم انگشت راستش را دوباره بلند می کند و طوری که ابروهایش با آهنگ لرزش دست هایش همنوا شود می گوید
- مملکت برای من و تو عوض نمیشه. تو کاری به این قضایا نداشته باش. صد تا حکومت هم عوض بشه برای من و امثال تو فرقی نمی کنی. کاری نکنی بازیچه ی قدرت طلبی عده ای بشی. بشین درست رو بخون که پس فردا پول پارو کنی و هی حرص مال این و اون رو نخوری و دستت رو پیش هر ناکسی دراز نکنی.
هنوز کاملا خواب از سرم نپریده که چایی اش را می خورد و تسبیح قرمز دانه درشتش را در جیبش می گذارد و قصد رفتن می کند. از بابت چیزی که نمی دانم چیست از پدرم تشکر می کند و دست هایش را به گرمی فشار می دهد و چند بار پشت سر هم برایش دعای خیر می کند.
هنگام خروج از حیاط در را با اصرار از پشت می بندد و نمی گذارد بدرقه اش کنیم. از پله های راهرو که بالا می آیم هنوز به حرف هایش فکر می کنم. شاید او حق داشته باشد که سرش به کار خودش باشد!
سنگ روی سنگ بند نمی شود
به قول دایی کمال و مجری شبکه ی بی بی سی و رئیس اجلاس کپنهاگ و دانشمندان ناسا، «تغییرات اقلیمی» یعنی همین. در کشدارترین شب سال هم زمین هنوز گرم است و برف روی زمین بند نمی شود. از دیشب تا خاموشی چراغ تیرهای برق پشت سر هم یک ریز باریدن گرفته و اندازه ی حتی یک گلوله ی برفی کوچک هم برای تسلی دل بچه های بازیگوش مدرسه ای باقی نمانده است. هم زمان با «اجلاس کپنهاگ» در منزل پدر بزرگ هم اجلاسی به ریاست او برگزار شده که به نظر می رسد با توجه به خبرهایی که از کپنهاگ می رسد نتیجه ی این اجلاس موفقیت آمیزتر از آن اجلاس باشد چون حداقل قرار شد در این هوای سرد ماشین های آلاینده ی هوایمان را همان گوشه ی حیاط پارک کنیم. نمی دانم شاید خوش به حال این گنجشک های بیچاره شده که برای خودشان می آیند و می روند. در کل طرح رضا خان در مورد یکجا نشینی عشایر زاگرس اگر کاملا اجرا نشد، تغییرات اقلیمی این گنجشک ها را یکجا نشین کرده و به جز خرج من بیکار، خورد و خوراک این گنجشک های بیچاره و نگهداریشان هم به گردن پدر و مادرم افتاده.
یاد یکی از reading های کتاب های زبان دوره ی دبیرستان افتادم. بازگشت عصر یخبندان!. همین سه چهار دهه ی پیش همه پایشان را توی یک کفش کرده بودند که این افزایش دی اکسید کربن آخرش همه مان را از سرما می کشد. باید همان زمانی باشد که پدربزرگم تعریف می کند که در روستایشان برای رفتن از یک خانه به خانه ی دیگر تونل می کندند! بالاخره معادلات به هم می ریزد و زمین گرم تر می شود. «جیسون»های آمریکایی بوی دماغ سوخته زیاد اذیتشان نمی کند و بعد از کلی ور رفتن با استوانه های یخی در قطب شمال و جنوب نهایتا اعتراف می کنند که زمین گر گرفته است. بعد از کلی کل کل کردن با مخالفان سرسختشان که نوسانات آب و هوایی زمین را متعارف قلمداد می کردند حرفشان را به کرسی می نشانند و پای «پیمان کیوتو» را انگشت می زنند و آخرش هم همه بامبول در می آورند و قواله پاره می کنند و بالاخره همین می شود که هست و همه انگشتانشان به سمت آمریکا و چین و هند دراز می شود. آمریکا می گوید دستتان را بکشید ما خودمان گفتیم که بیچاره شدیم رفت و باید کاری بکنیم. آن دو تای دیگر هم در آخرین ساعات چشمکی می زنند و سر و ته قضیه را مسالمت آمیز هم می آورند. خلاصه مهم نیست که آخرش چه می شود. این همه را گفتیم که فقط گفته باشیم. و بعضی چیزها را هم نگفتیم (از قبیل پیشنهاد بسیار تامل برانگیز کشورمان در این اجلاس) چون ترسیدیم که اظهار نظرمان در مورد اظهار نظرشان در باره ی راه حل مبارزه با تغییرات اقلیمی را هم سیاسی کنند. بالاخره از ما گفتن بود، برف که روی زمین بند نشود سنگ هم روی سنگ بند نمی شود!
صله ی ارحام و طبقه و تضاد
- چی می شد اگه این خونه با اسباب و اثاثیه ش مال من بود ...
چانه اش بالا می رود و سیاهی چشم هایش بدون آن که بخواهد سر می خورد به سمت چپ تا تابلوی آبشار زیبایی در مردمک چشمش نقش ببندد.
- پروین جون تو هم از این تابلو خوشت اومده؟ از یه کلکسیون دار قدیمی گرفتیم. بفرمایید چایی سرد شد. نکنه با چایی میانه ای نداری؟
- نه نه نه اتفاقا عاشق چاییم. با قهوه و نسکافه میانه ی خوبی ندارم
دست چپش را گره کرده، بی اختیار زیر بینی اش می گذارد و بی دلیل می خندد. چشمش که روی میز می افتد از طرح سینی خوشش می آید. ولی جلوی سوالش را می گیرد. روی کاناپه زیاد راحت نیست. همان طرح کاناپه ایست که از همسایه شان تعریفش را شنیده بود.
- مریم جان حالا تو فرانسه کجاها رفتید؟
این را که می پرسد لب هایش را جمع می کند و زل می زند به صورت مریم.
صورت بی عیب مریم، اندام متناسب و گردنبند بزرگ زیبایش ناخودآگاه باعث شده که پروین آرام تر از حد معمول حرف بزند. این را محمد شوهرش هم به خوبی تشخیص داده. مریم زیاد پی سوالش را نمی گیرد. هیچ کدام از آن مکان ها را نمی شناسد.
مهرداد شوهر مریم روبه روی محمد نشسته و شمرده شمرده حرف می زند. پروین برای لحظه ای فکر می کند که چقدر از مهرداد خوشش می آید. ناگهان ته دلش احساس گناه می کند و از دور لبخند کوچکی به صورت محمد می زند.
مریم پشت سر هم خاطره تعریف می کند و پروین از زیر عینکش LCD بزرگ انتهای هال، خرده وسایل داخل بوفه، چیدمان کابینت آشپزخانه و پرده های سلطنتی را مرور می کند. با نوک انگشتان پایش با حاشیه ی فرشچه ی زیر میز ور می رود و سرش را به نشانه ی التفاط مدام تکان می دهد.
آن طرف میز هم محمد طوری که در کاناپه گیر افتاده باشد جم نمی خورد و فقط به حرف های مهرداد گوش می دهد. انگار به شدت بازجوییش می کنند و او حرفی برای گفتن ندارد.
خلاصه این مهمانی هم مثل تمام مهمانی ها تمام می شود. اما این بازدیدها از آن دسته مهمانی هاییست که اکثر زن ها دوست دارند بروند و سر و گوشی آب بدهند ولی از تفاوت طبقه ی خانوادگیشان حرصشان می گیرد و آخرش باد کرده بر می گردند و تصمیم می گیرند که بار آخرشان باشد که پایشان را در آن خانه می گذارند ولی باز هم صله ی ارحامشان فراموش نمی شود!
می خواهم در آینده بیکار بشوم
مثل بیشتر بچه های روزهای بعد از جنگ در همه ی مهمانی ها اصرار داشت به در و دیوار هم شده بفهماند که در آینده می خواهد خلبان بشود. اما چون هیچ وقت کسی برایش هواپیمای اسباب بازی نخرید و سینمای بعد از جنگ هم کم کم لوث شد، زیاد روی تصمیمش پافشاری نکرد و بالاخره یک روز در پاسخ موضوع انشایش که در آینده می خواهید چه غلطی بکنید، الله بختکی نوشت که می خواهد دکتر بشود، هر چند که هیچ وقت برایش گوشی معاینه ی اسباب بازی هم نخریده بودند. برخلاف بیشتر بچه های امروز که هالیوود و بالیوود عشق پلیس بارشان آورده، عاشق دزدها و دغل بازهای فیلم های دانگستری بود. این که چرا نمی خواست دزد بشود را باید از خودش پرسید ولی مطمئنم که نمی خواست مثل پدرش معلم بشود. خلاصه بزرگ تر که شد تا چند تایی کارت تشویق گرفت و چند باری شاگرد اول شد دور برش داشت. یک روز هوس می کرد نفر اول کنکور بشود و یک روز در رویاهایش نفر اول المپیادهای علمی و ورزشی می شد و گهگاه هم زیر دوش هوس خواننده شدن به سرش می زد. آخرش یک روز با خودش کنار آمد که با دنیای ورزش و هنر خداحافظی کند و بچسپد به درسش که حداقل یک دکتر معمولی بشود. یکی گوش راستش را کشید که دکترها بی کارند و هفت سال باید درس بخوانی که تازه دکتر عمومی بشوی و یکی در گوش چپش خواند که ای بدبخت از همه جا بی خبر دنیا فقط برای مهندس ها خلق شده. گوش هایش گول خوردند و رفت همان یک مهندس معمولی شد. درسش که تمام شد یک روز تقاطع خیابان انقلاب و ولیعصر ابلهی داد زد که ببخشید آقای مهندس... . سرش را که برگرداند متوجه شد که تمام پیاده رو به طرف صدا برگشته اند. و آن روز بود که فهمید بین این همه مهندس برای موفقیت باید یک مهندس تحصیل کرده تر بشود. ناگهان از یکی از کتاب های داخل ویترین کتاب فروشی های انقلاب ندایی برآمد که ای بی خبر این همه رنج و عذاب از بهر چه؟ او هم که کونش گشاد بود و ادعای احاطه بر فلسفه و ادبیات و تاریخ و بقیه ی علومش هم گوش دنیا را کر کرده بود، بوسه بر سنگ فرش خیابان زد و با دانشگاه وداع کرد. او هم اکنون بیکار و علاف پشت کامپیوترش نشسته و تصمیم گرفته که نویسنده شود. و من همین جا شرط می بندم که در آینده ی نزدیکی قطار علم و ادب را دچار سانحه خواهد کرد و تصمیم دیگری برای آینده اش خواهد گرفت. البته اگر آینده ای برای او مانده باشد!
لطفا سیفون را بکشید!
صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
سوگند به «قلم» ها حتی قلم پا
- سوگند به شیشه ی شکسته ی قفسه ی کتاب هایم که خلال دندان و گوش پاکن از بیشتر کتاب ها حیاتی ترند!
- سوگند به جلد گالینگور پایان نامه ی کت و کلفت لیسانسم که با مدرکم حتی نمی شود یک فیلم از کلوپ اجاره کرد!
- سوگند به لامپ کم مصرف اتاقم که ازدواج برای مردها وام یک زن است با ضمانت انبوه سکه ها آن هم از بانکی که پولش روی دستش باد کرده!
- سوگند به خشتک های پاره شده ی زیر شلواری هایم که در تاکسی و اتوبوس هم با مسافران بغل دستی ات نمی شود از گرانی کرایه ها و بی احترامی کردن راننده ها نالید!
- سوگند به شانه ی روی میز و سر تراشیده ام که شکستن سشوار کار من نبوده و نیست!
- سوگند به دندان کرم خورده ام که مسواک و خمیر بی گناهند و کرم از خود دندان است!
- سوگند به سگک شکسته ی کمربندم که هر چه این پیست را بیشتر می دویم شکممان بزرگتر می شود!
- سوگند به تمام بی اعتقادی های باورتان که کمبود کلسیم نداشتم! لگدش بود که شکست «قلم» و «قلم پا»یم را.
- سوگند به قلم های شکسته چه در دست و چه پا ... .
از سیب بیزارند! چیدنش را هم نمی خواهند!
(بوی واقعیت هم نمی دهد این نوشته ها! خیالتان تخت)
تمام آن سه روز حتی یک لحظه هم تبم فروکش نکرده بود. در اتاق را چفت و بست کرده و روی زمین دراز کشیده بودم. به مادرم گفته بودم که از طرف من عذر خواهی کند و بگوید که وضعیت روحی و جسمیم مناسب نیست. صدای زن ها و بچه های فامیل از زیر زمین که بیاید معلوم می شود که گوش تا گوش اتاق های بالا را نرینه های بی خایه ی فامیل پر کرده اند. پچ پچشان از فریاد هم برایم واضح تر است. سکوت زندان گوش هایم را به هر صدایی حساس کرده است. با شنیدن هر جمله ی ابلهانه شان از پشت در، بدنم بیشتر گر می گرفت و می خواستم بلند شوم و تک تکشان را با اردنگی بیرون بیاندازم. برایم مهم نبود که چه کسی این حرف ها را می زند آن چه آزارم می داد بلاهت جماعت آن طرف دیوار بود که بخشی از جماعتی بودند که باید برای آزادی و حقوق انسانیشان مبارزه می کردیم. یاد حرف های خسرو می افتادم که می گفت «همیشه هستند کسانی که هم درد تواند اما بر علیه تو. فراموش نکن که تو را با آن ها هیچ سخنی نخواهد بود. آن ها یا دردشان را نمی فهمند یا درمانی برایش نمی بینند».
پدرم برای بار چندم با صدای بلند خوش آمد گویی کرد و از همه برای هم دردیشان در ماه های گذشته تشکر کرد. صدای خفه ی ناآشنایی گفت
- لعنت به اونایی که جوونای مردم رو گول می زنن.
مطمئنم بیشتر مهمان ها در این نکته اشتراک نظر داشتند که من فریب خورده ی یک اندیشه ی بیگانه و یک حزب خاصم و زندان حق مسلمم بوده. با فکر کردن به این حرف ها عرق سردی سراسر بدنم را فرا می گیرد. همیشه فکر می کردم یک قهرمان خواهم بود اما باید حرف های امیر میثم را می پذیرفتم که همیشه تکرار می کرد که «زندانی سیاسی را بیشتر سیاسی ها هم طرد می کنند چه برسد به افراد عادی. همه فکر می کنند که تو اعتراف کرده ای و استخدامت کرده اند و یا این که برایشان مشکل ساز خواهی بود».
ولی من فشار کابل ها را برای اعتقاداتم و فرار از همین حرف ها تحمل کرده بودم. برچسب جاسوسی و همکاری تنها چیزی بود که مرا به خودکشی وا می داشت.
همین بود که وقتی پچ پچی از کنار در ورودی هال می گفت که حتما دوستانش را لو داده است، با مشت محکمی به دیوار کوبیدم. خانه آنقدر شلوغ بود که هیچ کس پی صدایش را نگرفت.
پدرم جشن آزادیم را برای این ترتیب داده بود که به همه اعلام کند که من پسر سر به زیری بوده ام و اشتباهی در دستگیری من رخ داده است. دلم به حال پدرم می سوخت و از دیدنش خجالت می کشیدم هر چند که از راهی که انتخاب کرده بودم به هیچ وجه پشیمان نبودم.
سفره ی غذا را که می انداختند یکی که لیوان می خواست به اطرافیانش می گفت «یک مشت جوان بی کار که دور هم جمع بشوند حتما مشکلی برای خودشان و خانواده شان درست می کنند»
شاید لیوان آبش را تا نصفه خورده باشد که چند ثانیه بعد دوباره ادامه می دهد که «حیف این پدر که پسرش آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داد. پدرش همیشه به ما می گفت آدم وقتی دستش به شاخه ی درخت نمی رسد فحش که نمی دهد.» آخ بلندی می کشد و به اطرافیانش برنج تعارف می کند.
بیچاره پدرم، هیچ کس از ته دل باورش نشده که من به اشتباه دستگیر شده ام. تمام شب را به این فکر می کردم که آیا انقلاب کوبا ارزش گریه کردن مادر فیدل کاسترو و شب نخوابی های پدرش را داشته یا نه؟
مستند بخت برگشتگان یا کلیپ دیوانگان؟
بازار که کساد می شود بیشتر مغازه دارها دم در مغازه هایشان کز می کنند و زل می زنند به عابران و طلوع و غروبشان را از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان زیر نظر می گیرند مخصوصا اگر زن یا دختر خوش سیما و خوش لباسی خیابان را آراسته باشد. کار و کاسبی که نباشد منبع نور ایمان در چشم های بیشترشان یا برقش قطع می شود یا اتصالی می کند. بازار رفت و آمد عابرین هم که کساد می شود با گوشی هایشان ور می روند، شطرنج و تخته نرد بازی می کنند، با جدول روزنامه ها ور می روند و یا دست کم گوششان با تلویزیون و رادیو ورودی مغازه هایشان را می پایند و پشت سر هم تخمه می شکنند.
یکی از همان روزهای بی مشتری بازار بود که هر شش نفرشان حلقه زده بودند دور یک گوشی موبایل و کله های بی مصرفشان توی هم، هرهر می خندیدند. کمال با افتخار می گفت که با خلیل دو نفری درستش کردیم و پشت سر هم تصاویر را توضیح می داد. آن طور که جمال می گفت یک هفته ی تمام، شب و روز در کوچه و خیابان پیگیر تهیه ی عکس ها بوده اند. کمال طوری با غرور به بقیه نگاه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد انگار که کار تحقیقاتی بزرگی انجام داده باشد. اکران اول که تمام شد حلقه ی شش نفره ی مغازه داران بزرگتر شده بود و ازدحام بیش از حد، عابرین را به حاشیه ی خیابان کشانده بود. آمد و رفت بلوتوث ها شروع شد. ظرف کمتر از یک هفته بیشتر مردم شهر «کلیپ تصاویر دیوانه های شهر» را دیده بودند. مهمانی هم که می رفتی خبر دست اول شده بود. «کلیپ دیوونه های شهرمون رو دیدی؟»
از شنیدن این سوال خونم به جوش می آمد. کل مردم شهر به این کلیپ ناراحت کننده می خندیدند و هیچ کس از بابت خنده هایش خجالت نمی کشید. عبوس ترین آدم های دور و برم که در تمام روز هم یکبار نمی خندیدند با دیدن این کلیپ روده بر می شدند. تصاویری که با موسیقی غمگینی که رویش گذاشته بودند بیشتر مستند انسان های بدبختی بود که طبیعت در خلقتشان کوتاهی کرده بود. نکته ی جالب این بود که بستگان این دیوانه ها هم کمتر از بقیه از دیدن کلیپ نمی خندیدند.
کسی نبود که بر سر این مردم دیندار اخلاق گرا فریاد بزند که جماعت مومن به چه می خندید؟ این همه موضوع برای خندیدن کم است. به زندگی خودتان نگاه کنید. واقعا خنده دارتر از زندگی این دیوانه های بخت برگشته نیست؟
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...