تو بگو. من که از بس زور زدم و چیزی دستگیرم نشد پاهام رو انداختم روی میز و به همسایه هامون که ساعت دوازده شب با صدای بلند، مهموناشون رو بدرقه می کنن گوش می دم. چرا این ذرت های پف کرده هر کدومشون یه جور می ترکن؟ یعنی این «داستایوسکی» روزایی که «جن زدگان» رو می نوشته فکرشو می کرده که یه قرن و نیم بعدش یکی نصفه های شب با مشت بکوبه توی دیوار و بگه بابا تو دیگه کی هستی؟ یا این «آلبر کامو» می دونسته که «مورسو» و «ژان باتیست کلمانس» چقدر شبیه منن؟ یا اصلا این مرتیکه از کجا می دونسته که من کیم و موقع خریدن سیگار گیر داده که بابام می دونه سیگار می کشم یا نه؟ جان من تو بودی چی می گفتی؟ اگه مادرت رو دو بار ظرف یه روز و نیم می بردی دکتر و دو تا نسخه ی متفاوت بهت می دادن چه حسی بهت دست می داد؟ اگه کل شبکه های خبری مورد علاقه ت رو پارازیت پاشی و فیلتر می کردن قاطی نمی کردی؟ فرض کن فیلتر شکنت از کار افتاده یا اصلا خدمات اینترنتت رو قطع کردن، اول کدوم قسمت صورتت رنگ عوض می کنه؟ اگه وسط یه فیلم سینمایی سانسور شده ی دوبله نشده ی متوسط عهد بوقی، شش بار پیام بازرگانی طولانی ببینی اولین فحشی که می دادی چی بود؟ یا این که مجبور بشی اخباری رو گوش کنی که تابلوه که دروغه و کسی نباشه بغل دستت که دری وری بگی و خالی بشی، سر به بیابون نمی ذاری؟ نظرت چیه که چند میلیارد نفر امشب لباسای رنگی پوشیدن و سال نو میلادی رو به هم تبریک می گن؟ این تاریخای میلادی و قمری مثل این که بعضی وقتا برنامه شون به هم نمی خوره! آخه توی «محرم» که سال تحویل نمی کنن! اگه پاپ توی نوروز چیزیش بشه ما لباس سیاه نپوشیم چی میشه؟ یکی این طرفمون توی «کردستان عراق» دنبال یه فرصتیه بخونه و بنوشه و برقصه. یکی اون طرفمون مدام گریه می کنه و لباس سیاه می پوشه. ما هم این وسط نشتیم و بر و بر نگاه می کنیم. حرف بزن دیگه. چرا لال مونی گرفتی؟ همه ش من باید حرف بزنم؟ حداقل برو یه کاسه دیگه ذرت بیار!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
تفکرات ذرتی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر