پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

تفکرات ذرتی


تو بگو. من که از بس زور زدم و چیزی دستگیرم نشد پاهام رو انداختم روی میز و به همسایه هامون که ساعت دوازده شب با صدای بلند، مهموناشون رو بدرقه می کنن گوش می دم. چرا این ذرت های پف کرده هر کدومشون یه جور می ترکن؟ یعنی این «داستایوسکی» روزایی که «جن زدگان» رو می نوشته فکرشو می کرده که یه قرن و نیم بعدش یکی نصفه های شب با مشت بکوبه توی دیوار و بگه بابا تو دیگه کی هستی؟ یا این «آلبر کامو» می دونسته که «مورسو» و «ژان باتیست کلمانس» چقدر شبیه منن؟ یا اصلا این مرتیکه از کجا می دونسته که من کیم و موقع خریدن سیگار گیر داده که بابام می دونه سیگار می کشم یا نه؟ جان من تو بودی چی می گفتی؟ اگه مادرت رو دو بار ظرف یه روز و نیم می بردی دکتر و دو تا نسخه ی متفاوت بهت می دادن چه حسی بهت دست می داد؟ اگه کل شبکه های خبری مورد علاقه ت رو پارازیت پاشی و فیلتر می کردن قاطی نمی کردی؟ فرض کن فیلتر شکنت از کار افتاده یا اصلا خدمات اینترنتت رو قطع کردن، اول کدوم قسمت صورتت رنگ عوض می کنه؟ اگه وسط یه فیلم سینمایی سانسور شده ی دوبله نشده ی متوسط عهد بوقی، شش بار پیام بازرگانی طولانی ببینی اولین فحشی که می دادی چی بود؟ یا این که مجبور بشی اخباری رو گوش کنی که تابلوه که دروغه و کسی نباشه بغل دستت که دری وری بگی و خالی بشی، سر به بیابون نمی ذاری؟ نظرت چیه که چند میلیارد نفر امشب لباسای رنگی پوشیدن و سال نو میلادی رو به هم تبریک می گن؟ این تاریخای میلادی و قمری مثل این که بعضی وقتا برنامه شون به هم نمی خوره! آخه توی «محرم» که سال تحویل نمی کنن! اگه پاپ توی نوروز چیزیش بشه ما لباس سیاه نپوشیم چی میشه؟ یکی این طرفمون توی «کردستان عراق» دنبال یه فرصتیه بخونه و بنوشه و برقصه. یکی اون طرفمون مدام گریه می کنه و لباس سیاه می پوشه. ما هم این وسط نشتیم و بر و بر نگاه می کنیم. حرف بزن دیگه. چرا لال مونی گرفتی؟ همه ش من باید حرف بزنم؟ حداقل برو یه کاسه دیگه ذرت بیار!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...