- چی می شد اگه این خونه با اسباب و اثاثیه ش مال من بود ...
چانه اش بالا می رود و سیاهی چشم هایش بدون آن که بخواهد سر می خورد به سمت چپ تا تابلوی آبشار زیبایی در مردمک چشمش نقش ببندد.
- پروین جون تو هم از این تابلو خوشت اومده؟ از یه کلکسیون دار قدیمی گرفتیم. بفرمایید چایی سرد شد. نکنه با چایی میانه ای نداری؟
- نه نه نه اتفاقا عاشق چاییم. با قهوه و نسکافه میانه ی خوبی ندارم
دست چپش را گره کرده، بی اختیار زیر بینی اش می گذارد و بی دلیل می خندد. چشمش که روی میز می افتد از طرح سینی خوشش می آید. ولی جلوی سوالش را می گیرد. روی کاناپه زیاد راحت نیست. همان طرح کاناپه ایست که از همسایه شان تعریفش را شنیده بود.
- مریم جان حالا تو فرانسه کجاها رفتید؟
این را که می پرسد لب هایش را جمع می کند و زل می زند به صورت مریم.
صورت بی عیب مریم، اندام متناسب و گردنبند بزرگ زیبایش ناخودآگاه باعث شده که پروین آرام تر از حد معمول حرف بزند. این را محمد شوهرش هم به خوبی تشخیص داده. مریم زیاد پی سوالش را نمی گیرد. هیچ کدام از آن مکان ها را نمی شناسد.
مهرداد شوهر مریم روبه روی محمد نشسته و شمرده شمرده حرف می زند. پروین برای لحظه ای فکر می کند که چقدر از مهرداد خوشش می آید. ناگهان ته دلش احساس گناه می کند و از دور لبخند کوچکی به صورت محمد می زند.
مریم پشت سر هم خاطره تعریف می کند و پروین از زیر عینکش LCD بزرگ انتهای هال، خرده وسایل داخل بوفه، چیدمان کابینت آشپزخانه و پرده های سلطنتی را مرور می کند. با نوک انگشتان پایش با حاشیه ی فرشچه ی زیر میز ور می رود و سرش را به نشانه ی التفاط مدام تکان می دهد.
آن طرف میز هم محمد طوری که در کاناپه گیر افتاده باشد جم نمی خورد و فقط به حرف های مهرداد گوش می دهد. انگار به شدت بازجوییش می کنند و او حرفی برای گفتن ندارد.
خلاصه این مهمانی هم مثل تمام مهمانی ها تمام می شود. اما این بازدیدها از آن دسته مهمانی هاییست که اکثر زن ها دوست دارند بروند و سر و گوشی آب بدهند ولی از تفاوت طبقه ی خانوادگیشان حرصشان می گیرد و آخرش باد کرده بر می گردند و تصمیم می گیرند که بار آخرشان باشد که پایشان را در آن خانه می گذارند ولی باز هم صله ی ارحامشان فراموش نمی شود!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
صله ی ارحام و طبقه و تضاد
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر