مثل بیشتر بچه های روزهای بعد از جنگ در همه ی مهمانی ها اصرار داشت به در و دیوار هم شده بفهماند که در آینده می خواهد خلبان بشود. اما چون هیچ وقت کسی برایش هواپیمای اسباب بازی نخرید و سینمای بعد از جنگ هم کم کم لوث شد، زیاد روی تصمیمش پافشاری نکرد و بالاخره یک روز در پاسخ موضوع انشایش که در آینده می خواهید چه غلطی بکنید، الله بختکی نوشت که می خواهد دکتر بشود، هر چند که هیچ وقت برایش گوشی معاینه ی اسباب بازی هم نخریده بودند. برخلاف بیشتر بچه های امروز که هالیوود و بالیوود عشق پلیس بارشان آورده، عاشق دزدها و دغل بازهای فیلم های دانگستری بود. این که چرا نمی خواست دزد بشود را باید از خودش پرسید ولی مطمئنم که نمی خواست مثل پدرش معلم بشود. خلاصه بزرگ تر که شد تا چند تایی کارت تشویق گرفت و چند باری شاگرد اول شد دور برش داشت. یک روز هوس می کرد نفر اول کنکور بشود و یک روز در رویاهایش نفر اول المپیادهای علمی و ورزشی می شد و گهگاه هم زیر دوش هوس خواننده شدن به سرش می زد. آخرش یک روز با خودش کنار آمد که با دنیای ورزش و هنر خداحافظی کند و بچسپد به درسش که حداقل یک دکتر معمولی بشود. یکی گوش راستش را کشید که دکترها بی کارند و هفت سال باید درس بخوانی که تازه دکتر عمومی بشوی و یکی در گوش چپش خواند که ای بدبخت از همه جا بی خبر دنیا فقط برای مهندس ها خلق شده. گوش هایش گول خوردند و رفت همان یک مهندس معمولی شد. درسش که تمام شد یک روز تقاطع خیابان انقلاب و ولیعصر ابلهی داد زد که ببخشید آقای مهندس... . سرش را که برگرداند متوجه شد که تمام پیاده رو به طرف صدا برگشته اند. و آن روز بود که فهمید بین این همه مهندس برای موفقیت باید یک مهندس تحصیل کرده تر بشود. ناگهان از یکی از کتاب های داخل ویترین کتاب فروشی های انقلاب ندایی برآمد که ای بی خبر این همه رنج و عذاب از بهر چه؟ او هم که کونش گشاد بود و ادعای احاطه بر فلسفه و ادبیات و تاریخ و بقیه ی علومش هم گوش دنیا را کر کرده بود، بوسه بر سنگ فرش خیابان زد و با دانشگاه وداع کرد. او هم اکنون بیکار و علاف پشت کامپیوترش نشسته و تصمیم گرفته که نویسنده شود. و من همین جا شرط می بندم که در آینده ی نزدیکی قطار علم و ادب را دچار سانحه خواهد کرد و تصمیم دیگری برای آینده اش خواهد گرفت. البته اگر آینده ای برای او مانده باشد!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
می خواهم در آینده بیکار بشوم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر