اولین عدد اعشاری زندگیم را پدر بدون اجازه به روش خودش گرد کرد. نه تنها ساعت و دقیقه و ثانیه ی روز تولدم را سر خود خط گرفته بود بلکه روز و ماهش را هم فراموش کرده بود و این عدد که به احتمال زیاد یادآور اولین روزیست که تنها وانت زرد رنگ روستا توانسته از جاده های گل آلود اردیبهشت ماه خودش را به شهر برساند بر ما تحمیل شد تا از همان روزهای اول زندگی، جعل و جنایت تاریخ در سرنوشت و شناسنامه ی ما رقم بخورد. البته در آن روزها که شناسنامه ی بچه های مرده را برای بچه های بعدی نگه می داشتند انتظار این که هر سال در همین تاریخ جعلی، برایم کادو بگیرند، شمع های روی کیک خامه ای چند طبقه ای را در رکابم فوت کنند، دست هایشان را در گردنم حلقه کنند تا بگوییم C و عکس بگیریم و کل اهالی روستا با لباس های مبدل سرخ پوستی بچرخند و آواز گونه بگویند که بابا happy birthday خنده دار است و قرار بر این هم نبوده و نیست که بعد از بیست و چهار سال به دنبال این بهانه ها برای شاد بودنم باشم. فقط خواستم بگویم که نکند دو هزار و اندی سال پیش، تولد عیسی را هم مثل تولد من ثبت کرده باشند و این چند میلیارد نفر در تعطیلات کریسمس سر کار رفته باشند و تولد فرعونی دیکتاتوری چیزی را جشن گرفته باشند!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
به ثبت احوال واتیکان
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر