پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

به ثبت احوال واتیکان


اولین عدد اعشاری زندگیم را پدر بدون اجازه به روش خودش گرد کرد. نه تنها ساعت و دقیقه و ثانیه ی روز تولدم را سر خود خط گرفته بود بلکه روز و ماهش را هم فراموش کرده بود و این عدد که به احتمال زیاد یادآور اولین روزیست که تنها وانت زرد رنگ روستا توانسته از جاده های گل آلود اردیبهشت ماه خودش را به شهر برساند بر ما تحمیل شد تا از همان روزهای اول زندگی، جعل و جنایت تاریخ در سرنوشت و شناسنامه ی ما رقم بخورد. البته در آن روزها که شناسنامه ی بچه های مرده را برای بچه های بعدی نگه می داشتند انتظار این که هر سال در همین تاریخ جعلی، برایم کادو بگیرند، شمع های روی کیک خامه ای چند طبقه ای را در رکابم فوت کنند، دست هایشان را در گردنم حلقه کنند تا بگوییم C و عکس بگیریم و کل اهالی روستا با لباس های مبدل سرخ پوستی بچرخند و آواز گونه بگویند که بابا happy birthday خنده دار است و قرار بر این هم نبوده و نیست که بعد از بیست و چهار سال به دنبال این بهانه ها برای شاد بودنم باشم. فقط خواستم بگویم که نکند دو هزار و اندی سال پیش، تولد عیسی را هم مثل تولد من ثبت کرده باشند و این چند میلیارد نفر در تعطیلات کریسمس سر کار رفته باشند و تولد فرعونی دیکتاتوری چیزی را جشن گرفته باشند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...